افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت بیست و هفتم :
آنها را از دم میگرفت و بیمقدمه به میان بوتهها پرت میکرد.قبل از اینکه بفهمم چه شده، از خنده رودهبر شده بودم.
روک تکانی خورد،میان ناراحتی و خشم گیر کرده بود. با لحنی طلبکارانه پرسید: «چی؟»
روی زانوهایم نشستم.خرگوش را روی پاهایم گذاشتم و نفسنفس میزدم.
«بسه.»روک به اطراف نگاه کرد، انگار نگران بود کسی ببیند چقدر در کنترل کردن انسانش ناتوان است. من حتی بلندتر خندیدم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
