افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت چهل :
تا پایان روز به سختی با هم صحبت کردیم. اگر روک واقعاً متوجه جاسوسی من شده بود، هیچ نشانهای از آن بروز نداده بود جز سکوتی که پیش گرفته بود. من هنوز داشتم به این وجه تازهاش عادت میکردم. آن شاهزاده خندان و بیپروا که در پذیرایی خانهام شناخته بودم ــ او هم واقعی بود، اما تنها بخشی از روک بود، آن وجهی که حالا گمان میکردم ترجیح میدهد به جهان نشان دهد.
یک دو بار سعی کردم با او وارد گف
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
