افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت بیست و هشتم :
اجازه داد سرش را بچرخانم. چشمانش پر از اندوه در چشمانم قفل شده بود. تمام آن شگفتیها داشت به خاک مینشست، بیآنکه حتی نشانی از آنها در جهان باقی بماند.
ناگهان از روی آتش پریدم و چوب را از دستش قاپیدم.
فصل هفت
وقتی چوب از دستش خارج شد، فریادی کشید؛ فریادی تیز و جانسوز از درد و رنج—نه فقط درد جسم، که درد از دست دادن. کمکم رنگ به صورتش بازگشت و افسونش هم به دنبال آن، اما آنق
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
