افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت سی و هفتم :
مطمئن نبودم چه واکنشی از او انتظار دارم. شاید اینکه با غرور بایستد و بگوید: «ادعای خوندن ذهن یه شاهزاده رو داری؟» هر چیزی به جز آن نگاه معذبش به کنار و بازیِ عصبی با سنجاق کلاغش.
با صدایی کم اعتراف کرد: «حالا فهمیدم که... اشتباه کردم. تو قصد خرابکاری نداشتی. کاری که با قدرت جادویت کردی...» در یافتن واژه ماند؛ ناتوان از توصیف چیزی که آن را درک نمیکرد. سپس ادامه داد: «وقتی اومدم تا تو رو با
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
