افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت سی و چهارم :
سؤالی مثل قلاب ماهی در گلویم گیر کرده بود و آن کلمات دهشتناک را به زبانم میکشید. با لحنی عجیب و تقریباً اتهامآمیز پریدم: «داری میمیری؟»
او اخم کرد.«اینو میخوای؟»
«نه!»صدایم آنقدر بلند بود که خودش هم متعجب شد. انگار مجبور بودم از جوابم دفاع کنم: «اگه میخواستم بمیری، پس امروز عصات رو ازت گرفتم چرا؟»
«اول تو خودت اونو بهم دادی.»
«بدون اینکه بدونم چه اتفاقی میاف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
