گرداب سرنوشت به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و پنجم :
یک سال بعد...
با وجود آفتابی بودن هوا، باد سردی میوزید و لرز به تن مینشاند. تاکسی کنار خیابان متوقف شد. شیدا شالگردن را کمی بالاتر کشید و با بغلگرفتن بچه از ماشین پیاده شد. سرمای هوای بیرون را که احساس کرد، کلاه شایان را تا روی ابروهایش پایین کشید و او را محکمتر در بغل فشرد. وارد کافیشاپ شد. گرمای کافیشاپ لبخند ملایمی روی لبش نشاند و عطر تلخ قهوه مشامش را پر کرد. نگاهش چرخی بی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
1دایی چه جمله قشنگی گفت گاهی وقتا گرداب سرنوشت با ارزش ترین هامونو داخل خودش می بلعد 🥺❤️عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️دلم برای کتایون سوخت خیلی بی گناه و بی رحم مرد🥺🥺
۱ سال پیش&&&
2پارت خوبی بود فقط کاش در مورد محیا هم بنویسی خیلی دلم میخواد درباره حس و حالش و برخورد اطرافیان باهاش بدونم چون تو این حادثه کم مقصر نبود اما اصلا حرفی ازش زده نشده
۳ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از لطفتون، چشم سعی میکنم پارت آخر روی این موضوع هم کار کنم.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مهناز
0سینا چقدر مهربونه😞حالم ولی از سوگند بهم میخوره