پارت هشتاد و پنجم :

یک سال بعد...
با وجود آفتابی بودن هوا، باد سردی می‌وزید و لرز به تن می‌نشاند. تاکسی کنار خیابان متوقف شد. شیدا شال‌گردن را کمی بالاتر کشید و با بغل‌گرفتن بچه از ماشین پیاده شد. سرمای هوای بیرون را که احساس کرد، کلاه شایان را تا روی ابروهایش پایین کشید و او را محکم‌تر در بغل فشرد. وارد کافی‌شاپ شد. گرمای کافی‌شاپ لبخند ملایمی روی لبش نشاند و عطر تلخ قهوه مشامش را پر کرد. نگاهش چرخی بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    سینا چقدر مهربونه😞حالم ولی از سوگند بهم میخوره

    ۷ ماه پیش
  • Zarnaz

    1

    دایی چه جمله قشنگی گفت گاهی وقتا گرداب سرنوشت با ارزش ترین هامونو داخل خودش می بلعد 🥺❤️عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️دلم برای کتایون سوخت خیلی بی گناه و بی رحم مرد🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • &&&

    2

    پارت خوبی بود فقط کاش در مورد محیا هم بنویسی خیلی دلم میخواد درباره حس و حالش و برخورد اطرافیان باهاش بدونم چون تو این حادثه کم مقصر نبود اما اصلا حرفی ازش زده نشده

    ۴ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از لطفتون، چشم سعی می‌کنم پارت آخر روی این موضوع هم کار کنم.

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️