خلاصه رمان عاشقانه ئاوانگ
ئاوانگ یه دختر کردیه که توی تهران زندگی میکنه ورشته پرستاری رو انتخاب کرده برای کارش رفته تو خونه کسی که خیلی از راز های زندگی خودش معلوم میشه…
قسمتی از متن رمان ئاوانگ
آیماه
0نویسنده ی عزیز، کاش یه کم تحقیق می کردی راجع به فرهنگ کورد بعد درباره شون می نوشتی ، آخه تو عروسی کورد ها عربی تو خیابون می رقصن ؟ خیلی هندی بود ، امیدوارم رمان بعدیت بهتر و قلمت قوی تر بشه موفق باشی 🪷
۲ ماه پیشفرزانه
0چرت ترین و مسخرترین رمانی بود ک تا الان خوندم ،
۲ ماه پیشAylar
0خیلی بچگونه بود بیشتر رو نوشتاریت کار کن اصلا من اسمارو قاطی میکردم
۳ ماه پیشتارا
0اصلا چرا یونس راننده بوده یا چرا رفت پیش خان بابا یا چطور خان بابا رو می شناخت
۳ ماه پیشاحد
4عالی هست تمام رومانها.من ب عنوان یک راننده کامیون حسابی لذت بردم
۳ سال پیشناشناس
18چه ربطی به راننده بودنت داره
۱ سال پیشنیهان
1خواب نما شدی برادرم
۴ ماه پیشنیهان
1رمان بدک نبود ولی دست قلم نویسنده قاطی پاطی بود ادم نمیدونست کدوم شخصیت داره حرف میزنه اخرم از پیر تا جون همه ازدواج کردن کشورم بعد دوازتا ازدواج هنوز دختر بود لامثب😂اخر چین هندی تموم شد
۴ ماه پیشنیهان
0به نظرمن این رمان ازهندی گرفته بود رسید به چینی نویسند رمان کم تجربه بود ولی اگه رمان اسم اشخاص که حرف میزند مشخص میکرد خوب توضیع میداد درکل رمان خوبی درمیومد ولی همه چیزی تو هوا بود چی به چی بود اخرشم که همه عاشقا به هم رسیدن پایان هند😂ادم گیج میشه
۴ ماه پیشواقعا موضوع قشنگ بود
0یکم ایراد کوچک ولی داشت
۴ ماه پیشحلما
3موضوع رمان خوب بود ولی قلم نویسنده بسیار ضعیف بود همه چی با هم قاطی بود و کاش شخصیت اوانگ سنگین تر بود کلا ایراد زیاد داشت ان شاالله که قلم نویسنده قوی تر بشه
۴ ماه پیشفاطمه
0خیلی قشنگ بود❤️
۴ ماه پیشسینو
2موضوع جالب بود ولی گند زده بود رسما تو رمان همه چی قاطی پاتی اصلا خیلی چیزا رو نفهمیدم آخه اینجوری هم رمان مینویسن شخصیت زیاد هلهلکی عاشق میشن زود و بی خبر ازدواج میکنن بچه هاشونم عجیب به دنیا اومدن نخونین بخدا سمه واسه قلب ضرر داره
۵ ماه پیشفاطیما
3چقدر قسمت ۶گنگ بود چقدر همه زود به هم رسیدن بدون پیش زمینه عشقی وااای نویسنده وقت نداشتی بنویسی خب رمان نمینوشتی گلم
۹ ماه پیشنرگس
3خیلی آبکی و مبتدی بود .... دور از واقعیت ها... خصوصاً در زمان سرپاشدن کشور ، زایمان زیبا ، دختر بودن کشور بعد دوتا ازدواج ، و از همه بیشتر داشتن اون داروی باروری همراهش و تاثیر سریعش بعدها با تلاش ،گذاشتن حوصله و وقت بیشتر امیدوارم بتونی رمان های بهتری رو بنویسی ... موفقیتت روز از افزون
۱۲ ماه پیشکسی
6شخصیتا خیلی زیاد بودن زیادی عامیانه و نامفهوم حرف می زدن آخرش همه ازدواج کردن حتی پدربزرگه😳 تا دو خط میخوندی یا یکی حامله میشد یا دو نفر عاشق میشدن😂 کشور بعد از دو تا ازدواج دختر بود؟ 😐 درکل داستان کلیش قشنگ بود و اگه نویسنده قلم قوی تری داشت میتونست خیلی رمان بهتر وزیبا تری باشه☺️
۱۲ ماه پیش

نگار
0آرمان ئاوانگ زیادی از هم دور بودن یعنی مثلاً جز قسمت آخر باهم نبودن فقط کل کل میکردم بعضی جاهایش قابل باور نبود مثلاً دخرمون عاشق آرمان بود ولی وقتی درمورد صدف یاسارا حرف میزدن به طور کافی ناراحت نمیشد در کل خوب بود و اینکه امیدوارم نویسنده و همکاراش تو کارهای بعیدشون موفق باشند💙💙💙💙