پارت هشتاد و چهارم :

سوگند یکه‌ای خورد و چشم‌هایش درشت شد. روی تخت نشست و بهت‌زده پرسید:
- چی گفتی؟!
مهدی پلک بر هم فشرد. سربه زیر با تأنی جواب داد:
- از روزی که کتایون رو دفن کردیم، سارا نه یه قطره اشک ریخته، نه یه کلمه حرف زده!
نگاهش را سمت سوگند چرخاند و ادامه داد:
- این خیلی بده سوگند! هرچه اون بغض کهنه‌تر بشه و سکوتش طولانی‌تر، خطرناک‌تره! شاید دیدنِ یزدان، بهونه‌ای بشه تا خودشو خالی ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Giso p

    0

    چقدر حرفای سارا حقیقت بود🥲و خیلی غم انگیز

    ۶ ماه پیش
  • تابان

    2

    سلام نگار جون سال نو مبارک.. .امشب پارت نداریم؟

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️