دوست داشتی؟
رمان ناجی‌خیال اثر مایا

رمان ناجی‌خیال

  • به قلم مایا
  • ⏱️۴ ساعت و ۵۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 102.7K 👁
  • 495 ❤️
  • 373 💬

خلاصه رمان :

ناجی خیال، قصه‌ی دختر ساده‌ایه که همیشه سعی کرده توی زندگیش شاد باشه... اما با ورود مرد مرموز و عجیبی که ادعا می‌کنه دیوانه‌وار عاشق آرزوئه، رویه تکراری زندگی آرزو، سرشار از تغییر میشه...!

قسمتی از متن رمان ناجی‌خیال

وضعیتی که توش قرار داشتم، وحشت کرده بودم ....
کم کم دوباره حمله آسمی بهم دست داد، مرد
قد بلند فقط نگاهم می کرد انگار دنبال چیزی
می گشت، اما من پی دی پی نفس نفس می زدم، حالم بد بود ....
تقلا می کردم از دستش خلاص بشم که پهلوم
رو فشار داد، از دردش حالم وخیم تر شد،
اطراف رو تار می دیدم، دست مرد سمتم گردنم رفت با تمام توانم جیغ خفه ای زدم که تو دهنی بهم زد،
از اینکه بهش نگاه کنم وحشت داشتم.
آخر دستش روی شالم نشست که با تمام توانم
جیغ خفه ای کشیدم که فکر کنم توی اون کوچه خلوت فقط به گوش خودش رسید ....
سر انجام موفق شد شالم رو کنار زد و دستش رو روی گردنم گذاشت ...
داشتم بیهوش می شدم، تنها کلمه ای که لحظه آخر ازش شنیدم این بود...
-لعنتی! خودشه!
بعد هم صدای ترمز دیوانه وار ماشینی و سیاهی مطلق.....
#۱۰
با احساس سوزش خفیفی توی دستم به اطراف نگاه انداختم.
طولی نکشید که فهمیدم توی بیمارستان هستم....
با یاد آوری اون مرد وحشتناک لرزی توی تنم نشست، که دوباره گردنم تیر کشید.
دستم رو روی قسمت درد گذاشتم که برآمدگی رو حس کردم ...
ماسک اکسیژن رو صورتم اذیتم می کرد اما انگار تنها مبنع نفس کشیدن من بود...
من از بچگی آسم داشتم و همیشه حسرت دویدن با بچه های توی مدرسه به دلم مونده بود.
ترسیده بودم و حتی نمی دونستم چه کسی من رو به بیمارستان اورده بود.
عجیب تر این بود که به همراه استرسم یه احساس امنیت خاصی داشتم...
گیج سردرگم بودم اون مرد با من چیکار داشت از جون من چی می خواست .
نفسم رو رها کردم بلکه آروم باشم، در باز شد و پرستار که معلوم بود اصلا حوصله نداره، مشغول چک کردن وضعیت من شد...
سر برگردوندم سمتش و گفتم:
- بخشید شما نمی دونید کی من رو اورد بیمارستان؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- نخیر! تازه شیفت عوض کردم...
پوف کلافه ای کشیدم و نگاهم رو چرخوندم اما با دیدن دوتا گوی سبز، آبی نفسم بند اومد....
#۱۱
کنار گردنم دوباره بشدت سوخت که دستم رو
روی اون گذاشتم و از نگاه تیز بین اون مرد مرموز دور نموند ...
لبخندی گوشه لبش نشست و نزدیک تخت شد ...
هیبت مردونه اش اینقدر زیاد بود که خودم رو توی تخت جمع کردن ...
مرد که انگار از کارم خوشش نیومد غرید :
- از من نترس
نگاهم مدام بین صورت نا آشنایی که نمی شناختم در گردش بود...
عطر آشنایی توی بینیم پیچید که بیشتر ترسیدم...
مرد که دید دارم نفس کم میارم کلافه از تخت فاصله گرفت و بیرون رفت ...
به محض بیرون رفتنش نیم خیز شدم و ترسیده مشغول، پوشیدن لباسم شدم...
مطمعن بودم اون مردی که من رو به بیمارستان اورده خودشه اما، این چشم هارو ساعت پنج
صبح موقعی که به صورت مادرم نگاه می کردم هم دیده بودم...
این مرد مرموز کیه ...
#۱۲
با کلی سلام و صلوات با لباس های نامرتب و زایه ای که پوشیده بودم از جلوی ایستگاه پرستاری رد شدم ...
از بیمارستان که بیرون اومدم، نفسم رو عمیق
بیرون فرستادم جلوی شیشه ماشینی وضع لباس هام رو کمی مرتب تر کردم...
مثل دزد ها محتاطانه توی پیاده رو راه می
رفتم لباس مدرسه ام به شدت توی ذوق می زد و هر کس من رو می دید فکر می کرد زباله گردم ...
اما، من فقط می خواستم از ترس هام فرار کنم از اتفاقات عجیبی که توی کت من نمی رفت...
دستم رو توی جیبم بردم تا از مامان خبری
بگیرم چون می دونستم الان به شدت نگران من شده اما جیب هام خالی بود ...
من همیشه روز های امتحان قاچاقی گوشی می بردم...
طولی نکشید که یادم اومد حتما دست همون مرد مرموزه...
به قدم هام سرعت دادم بلکه بتونم ماشین گیر بیارم که دستم از پشت کشیده شد...


بیشتر بخوانید
4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 496 رای
5 ★
71%
4 ★
26%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ناجی‌خیال

  • ماریاا

    0

    خیلیی قشنگه ارزش خوندن داره واقعاا🎀

    ۲ روز پیش
  • گلاره

    1

    نمیدونم متوجه شدید یا نه ولی نویسنده یه بار میگه چشم های آرزو یخیه یه بار میگه طوسی الان چشم های آرزو چه رنگه؟

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    رمانی خوبی بود ولی واقعاً چرا نویسنده ی رمان اینگار سریع میخواست رمان وتموم کنه انکار دستش خسته شد خوب خانم محترم همه ی داستان چیدی آخر فصل آخه چرا داستان های به این خوبی را این قد سریع آخر داستان که فصل آخر تموم میکنید

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگی بود💗حتما بخونید

    ۲ ماه پیش
  • نادیا

    0

    رمان هیجان انگیز و با احساسی بود ایراداتی داشت ولی درکل آدم باخوندنش گذر زمان را حس نمی کرد

    ۲ ماه پیش
  • ارزو

    1

    ناجی خیال قشنگ نبود بی نظیر بود👌 کاش نویسنده این رمان یکی دیگه مثل همین بنویسه🙏

    ۲ ماه پیش
  • نیکنام

    5

    برای اونایی که داستان های تخیلی یا افسانه ایی رو دوست دارن عالیه

    ۵ ماه پیش
  • ...

    2

    سلام من هنوز نخوندم ولی اول اومدم نظرات رو بخونم😄

    ۴ ماه پیش
  • ارزو

    0

    خیلی قشنگ بود نخونی از کفت رفته😂

    ۲ ماه پیش
  • ارزو

    0

    چون که اسم خودمم ارزوئه واقعا حس بدی داشتم ولی قشنگ بود❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • ارزو

    1

    ممنونم خیلی قشنگ بود 😘😘 اخراش داشت گرین میگرفت ولی خیلی زیبا بود ممنون از نویسنده این رمان

    ۲ ماه پیش
  • ارزو

    0

    خیلی قشنگ بود اخرش داشت گریم میگرفت ولی ممنون از نویسنده این رمان خیلی زیبا بود😘😘

    ۲ ماه پیش
  • تهیونگ

    0

    خیلی خوب لذت بردم از خواندنش

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    0

    خیالی اما دلنشین روایت عشق زندگی تفرت ودلتنگی بود دمت گرم موفق باشی خیلی حالم خوب شد ❣️

    ۳ ماه پیش
  • Pariii

    1

    اصلا خوب نبود قابل درک نبود چی به چیه

    ۳ ماه پیش
  • شیلان

    0

    ناجی خیال خیلی خیلی خوب هستش حتما بخونیاس

    ۴ ماه پیش
  • نگار

    1

    رمان خوب و قشنگی بود لذت بردم از خوندنش خیلی باحال بود امیدوارم که نویسنده و همکاراش تو کارهای بعیدشون هم همینطور موفق باشند 💙💙💙💙

    ۴ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️