دوست داشتی؟
رمان ناجی‌خیال اثر مایا

رمان ناجی‌خیال

  • به قلم مایا
  • ⏱️۴ ساعت و ۵۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 101.9K 👁
  • 492 ❤️
  • 362 💬

خلاصه رمان عاشقانه ناجی‌خیال

ناجی خیال، قصه‌ی دختر ساده‌ایه که همیشه سعی کرده توی زندگیش شاد باشه... اما با ورود مرد مرموز و عجیبی که ادعا می‌کنه دیوانه‌وار عاشق آرزوئه، رویه تکراری زندگی آرزو، سرشار از تغییر میشه...!

قسمتی از متن رمان ناجی‌خیال

وضعیتی که توش قرار داشتم، وحشت کرده بودم ....
کم کم دوباره حمله آسمی بهم دست داد، مرد
قد بلند فقط نگاهم می کرد انگار دنبال چیزی
می گشت، اما من پی دی پی نفس نفس می زدم، حالم بد بود ....
تقلا می کردم از دستش خلاص بشم که پهلوم
رو فشار داد، از دردش حالم وخیم تر شد،
اطراف رو تار می دیدم، دست مرد سمتم گردنم رفت با تمام توانم جیغ خفه ای زدم که تو دهنی بهم زد،
از اینکه بهش نگاه کنم وحشت داشتم.
آخر دستش روی شالم نشست که با تمام توانم
جیغ خفه ای کشیدم که فکر کنم توی اون کوچه خلوت فقط به گوش خودش رسید ....
سر انجام موفق شد شالم رو کنار زد و دستش رو روی گردنم گذاشت ...
داشتم بیهوش می شدم، تنها کلمه ای که لحظه آخر ازش شنیدم این بود...
-لعنتی! خودشه!
بعد هم صدای ترمز دیوانه وار ماشینی و سیاهی مطلق.....
#۱۰
با احساس سوزش خفیفی توی دستم به اطراف نگاه انداختم.
طولی نکشید که فهمیدم توی بیمارستان هستم....
با یاد آوری اون مرد وحشتناک لرزی توی تنم نشست، که دوباره گردنم تیر کشید.
دستم رو روی قسمت درد گذاشتم که برآمدگی رو حس کردم ...
ماسک اکسیژن رو صورتم اذیتم می کرد اما انگار تنها مبنع نفس کشیدن من بود...
من از بچگی آسم داشتم و همیشه حسرت دویدن با بچه های توی مدرسه به دلم مونده بود.
ترسیده بودم و حتی نمی دونستم چه کسی من رو به بیمارستان اورده بود.
عجیب تر این بود که به همراه استرسم یه احساس امنیت خاصی داشتم...
گیج سردرگم بودم اون مرد با من چیکار داشت از جون من چی می خواست .
نفسم رو رها کردم بلکه آروم باشم، در باز شد و پرستار که معلوم بود اصلا حوصله نداره، مشغول چک کردن وضعیت من شد...
سر برگردوندم سمتش و گفتم:
- بخشید شما نمی دونید کی من رو اورد بیمارستان؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- نخیر! تازه شیفت عوض کردم...
پوف کلافه ای کشیدم و نگاهم رو چرخوندم اما با دیدن دوتا گوی سبز، آبی نفسم بند اومد....
#۱۱
کنار گردنم دوباره بشدت سوخت که دستم رو
روی اون گذاشتم و از نگاه تیز بین اون مرد مرموز دور نموند ...
لبخندی گوشه لبش نشست و نزدیک تخت شد ...
هیبت مردونه اش اینقدر زیاد بود که خودم رو توی تخت جمع کردن ...
مرد که انگار از کارم خوشش نیومد غرید :
- از من نترس
نگاهم مدام بین صورت نا آشنایی که نمی شناختم در گردش بود...
عطر آشنایی توی بینیم پیچید که بیشتر ترسیدم...
مرد که دید دارم نفس کم میارم کلافه از تخت فاصله گرفت و بیرون رفت ...
به محض بیرون رفتنش نیم خیز شدم و ترسیده مشغول، پوشیدن لباسم شدم...
مطمعن بودم اون مردی که من رو به بیمارستان اورده خودشه اما، این چشم هارو ساعت پنج
صبح موقعی که به صورت مادرم نگاه می کردم هم دیده بودم...
این مرد مرموز کیه ...
#۱۲
با کلی سلام و صلوات با لباس های نامرتب و زایه ای که پوشیده بودم از جلوی ایستگاه پرستاری رد شدم ...
از بیمارستان که بیرون اومدم، نفسم رو عمیق
بیرون فرستادم جلوی شیشه ماشینی وضع لباس هام رو کمی مرتب تر کردم...
مثل دزد ها محتاطانه توی پیاده رو راه می
رفتم لباس مدرسه ام به شدت توی ذوق می زد و هر کس من رو می دید فکر می کرد زباله گردم ...
اما، من فقط می خواستم از ترس هام فرار کنم از اتفاقات عجیبی که توی کت من نمی رفت...
دستم رو توی جیبم بردم تا از مامان خبری
بگیرم چون می دونستم الان به شدت نگران من شده اما جیب هام خالی بود ...
من همیشه روز های امتحان قاچاقی گوشی می بردم...
طولی نکشید که یادم اومد حتما دست همون مرد مرموزه...
به قدم هام سرعت دادم بلکه بتونم ماشین گیر بیارم که دستم از پشت کشیده شد...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ناجی‌خیال
  • زینب

    0

    خیالی اما دلنشین روایت عشق زندگی تفرت ودلتنگی بود دمت گرم موفق باشی خیلی حالم خوب شد ❣️

    ۲ هفته پیش
  • Pariii

    0

    اصلا خوب نبود قابل درک نبود چی به چیه

    ۲ هفته پیش
  • شیلان

    0

    ناجی خیال خیلی خیلی خوب هستش حتما بخونیاس

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    1

    رمان خوب و قشنگی بود لذت بردم از خوندنش خیلی باحال بود امیدوارم که نویسنده و همکاراش تو کارهای بعیدشون هم همینطور موفق باشند 💙💙💙💙

    ۴ هفته پیش
  • نیکنام

    3

    برای اونایی که داستان های تخیلی یا افسانه ایی رو دوست دارن عالیه

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    سلام من هنوز نخوندم ولی اول اومدم نظرات رو بخونم😄

    ۱ ماه پیش
  • خیلی عالی بود. 🥺

    0

    عالی بود حتما بخونینش

    ۲ ماه پیش
  • نازی

    0

    واقعا داستانه بسیار زیبایی بود عالی بود پیشنهاد می کنم 🌹☺️

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    3

    داستان ضعیفی بود می تونست بهترازاین باشه

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    3

    خیلی قشنگ بود واقعا هرچند خیالی بود ولی قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    خیلی خیلی رمان آبکی بود چرت و پرت اصلا نتونسته بود منظورش و برسونه همه چی نصفه نیمه مونده بود یجاهایی اعصابم خورد شد واقعا ،،اصلا پیشنهاد نمیکنم

    ۲ ماه پیش
  • دیاکو انسان بود؟

    2

    دیاکو انسان بود؟ چی بود؟ منظور از قدرت و حاکمیت و اینا چی بود؟

    ۲ ماه پیش
  • سوگند

    0

    داستان خوبی بود واقعأ زیبا بود❤️

    ۳ ماه پیش
  • tala

    0

    خیلی قشنگ بود:)

    ۳ ماه پیش
  • عالی

    0

    عالی بهترین رمان

    ۳ ماه پیش
  • .،neda

    1

    تخیلی بود ولی در کل قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!