پارت صد و سی و هفتم :
باز هم خانهی عموحبیب شلوغ و پر از مهمان شده بود. اینبار اما جمع، کمی صمیمیتر بود و بگووبخند داشتند. بحث سر تعیین روز و مکان عقد بود که بزرگترین مشکلش، نبودن شناسنامهها و مدارک بود.
یکتا صدایش را میان همهمه بلند کرد و گفت: بابا خب شناسنامه رو میارن دیگه، پنجاهنفر آدم که نمیتونن برای یه عقد سادهی بدون مراسم، بیان تهران!
نرجس ابرو در هم کشید و گفت: مگه خونه همسایهس که بر
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
مرسی از نگاه قشنگت عزیزم، کلی انرژی گرفتم. ❣️
۱ سال پیشزهرا
2قربونت عزیزم شرمنده دیگه بخداگرفتاری زیاده بعضی مواقع کم کاری میکنم
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
دشمنت شرمنده عزیزم، همین که حواستون هست و فرصت باشه کامنت میذارین ممنونم❣️
۱ سال پیشZarnaz
4جینگ جینگ ساز میاد و از بالای شیراز میاد شازده دوماد غم نخور ، نومزادت با ناز میاد💃یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا 💃🥳کیلییییی کیلیییی🥳🥳
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
من این کامنت رو با آهنگش خوندم😂💃🏻
۱ سال پیشZarnaz
1چقدر جالب منم با آهنگش نوشتم😉❤️
۱ سال پیشFtm
3نگار جون من منتظرماا پارت میخام🙂😓هدیه هم بذاری دوس دارم😘🤩
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
تا آخرشب کارام خوب پیش بره، یه پارت دیگه آماده میکنم، دم عیدی سرم خیلی شلوغه اما حواسم هست تو هر فرصتی پارت آماده کنم عزیزم♥😘
۱ سال پیشیلی
1عمر من🫠🫠🫠🫠🫠 من غششش دیگ حرفی ندارم وایی خیلی داره قشنگ پیش میره خیلی 😭😍 خدایا چقد آرش با درک و فهمه وایی خیلی خوبه 👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻اصن براوو به این قلم😍✨💃🏻
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمان رو دوست داری و ممنون از همراهی و حمایتت🙏🏻♥
۱ سال پیشمریم گلی
0حنانه با این کارهاش حسابی خودشو از چشم آرش انداخت ،اون زمان که باید حرف میزد سکوت کرد الان که طرف داره ازدواج میکنه فیلش یاد هندوستان کرده ،ممنونم نگار جون 🙏🌹💐
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و انرژیتون❣️
۱ سال پیشانا
3خیلی ممنون رمانتون عالی
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از حمایت و همراهیتون❣️
۱ سال پیشفاطیما?
3خیلی ممنونم از قلم خوبت عزیزم خیلی خیلی رمانت رو دوست دارم🥰
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاه قشنگتون، ممنون از همراهیتون❣️
۱ سال پیشZarnaz
3لطفا بچه ها ساکت نشین تا میتونین نظر بزارید تا نگار جون پارت هدیه بهمون بهت درکل زحمت هاش جبران کنیم 🙏❤️
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از تو زرناز خوشگل و خوشقلب و تمام دوستای مهربونی که حمایتم میکنید. دمتون گرم بامعرفتا♥♥🙏🏻❣️
۱ سال پیشZarnaz
3خیلی قشنگه داره تموم میشه مرسی نگارجونم😍❤️دست مریزارد بهت عزیزم عالی عالی دستت طلا ❤️💋
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربونت مهربونم، امیدوارم از پایان راضی باشید😘❣️
۱ سال پیشم
2چقدر من این کار آرش رو دوست داشتم، همیشه چه تو رمان چه زندگی واقعی از پنهانکاری متنفرم حتی یه چیز ظاهرا بی اهمیت ولی گاهی چنان فکر آدمو مدتها درگیر میکنه هزارتا سناریو براش می نویسی باز آخرش آروم نمیشی،چون واقعیت نمدونی
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بله واقعا هیچی مثل صداقت نیست👌🏻❣️
۱ سال پیشFtm
2فقط اونجا که گف اومدم داداش چه صمیمی و خودمونی شده انگار صدساله رفیقن😂😂😂دقیقا همین لحظه یاد اون نقش بازی کردن مهوا و آرش پیش حامیشون افتادم اون موقع که مثلا میخاس بیاد خاستگاری آرشم برای چزوندن سق سیا گفته بود میخام زودتر غقد کنیم مهوا هم کلی استرس گرفته بودو میترسیداز از حامی🤪😝😂یادمههه
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
دوباره داره به همون سبک خواستگاری میکنه منتها جدی😄
۱ سال پیشم
1عجیب بیموقع شجاع شده حنانه،خاک بر سر اول طلاقتو بگیر بعددنبال شوهر جدید باش
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آفرین، خوب گفتی😄
۱ سال پیشFtm
2نگران اینم رمان زودتموم بشه لطفا اینجوری نباشه هنوز تازه اول عشقشونه ها هیچی نشده که نگار جونننننن؟؟؟؟
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
عزیزم... همهی تلاشمو میکنم که خوب و بهموقع تموم بشه. امیدوارم از پایان راضی باشید. ❣️
۱ سال پیشیلی
0وایی حنانه رو کجای دلم بزارم دختره بد ترکیب😐😖😖😖😖😖
۱ سال پیشهدی
0وای حنانه چقد پررو تشریف داره از همون اولین بار آب پاک ریخت رو دستش با چه رویی دوباره زنگ زده😳
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
4اخ که چقدراین محبتای ارش بدل میشینه کیامثل من هرپارت دوبارمیخونن؟