پارت صد و بیست و یک :

بازوی دخترک را گرفت و او را از جا بلند کرد، بی‌توجه به حضور و نگاه حبیب و روشنک، سمت حیاط بردش. مهوا مقاومتی نکرد و دنبالش قدم برداشت. به هوای آزاد احتیاج داشت. کنار شیرآب داخل حیاط نشست. آرش شیر را باز کرد و او مشتی آب به صورتش پاشید.
کمی آرام گرفت که آرش گفت: بهتره بریم، حالت اصلا خوب نیست. بقیه‌ش بمونه برای بعد!
مهوا نگاهش را به موزاییک‌های کف حیاط و آبی که روان بود، دوخته بود و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ftm

    1

    😑

    ۲ سال پیش
  • Ftm

    1

    پس پارتای جبرانی کوووو👀

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    واقعا توران از نظر من یه شیطانه مجسم هست ،خدا به داد مهوا برسه ،دلم برای حامی خیلی سوخت ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • هدی

    1

    توران در حالت عادی وسط حرف زدن بین مردم کشیده میزنه وسط دعوا و مشاجره میزنه ناقصت میکنه😁

    ۲ سال پیش
  • هدی

    1

    مهوا کاش تنها نره پیش توران امنیت جانی نداره😅

    ۲ سال پیش
  • هدی

    1

    مهوا هم حق داره مادرش مظلوم بوده الان داره به خودش هم ظلم میشه و ظالم یک نفره😡

    ۲ سال پیش
  • هدی

    1

    هر دو رمان رو میخونم واقعا عالین😍

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    وایییی مهوا میخواد بیاد پیش من زندگی کنه 😍💃😁😎🙈

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    توراننننن دوست دارم خفه ات کنم🤬😡😑عالی بود مرسی نگار جونم گل کاشتی ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    مهوا حامی گناه داره تنهاش نزار🥺🙏اون گناهی نداره مامانش گناه داره همه تقصیر ها گردن تورانه😑🤬😡

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    رمان هر دوتاتون میخونم❤️هم رمان آزاده جونم هم رمان تو نگارجونم ❤️😍رمان هردوتاتون محشره و پیشنهاد می کنم به همه کسای که نخوندن دوتاش عالیه😍😍

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    3

    🩶🩵💙🤎💜🤍💚❤️🧡💛

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    3

    مهوا پر حق حامی بی انصافی کرد نباید بدون حامی برمیگشت چون هیچ وقت مهوا رو تنها نزاشته و همیشه کنارش بوده

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    آرش به عنوان برادرشوهر دیگه آخر پرروبازیه،بازو مهوا گرفته ازبغل دخترعمو وجلو روی عموش میبره بیرون🤭 ،فکر کنم بیشتر نگران دوریش ازخودش بود تاحامی،گفت توعصبانیت تصمیم نگیر❤️

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    میگه میمونم شیراز برای همیشه دو روز نموند ببینه فامیلاش کین چطورین،با عجله میره خدمت توران که چی،لابد از حسادت بوده حسین ازعذاب وجدانش زیادی به مهوا محبت میکرده

    ۲ سال پیش
کپی شد!