رمان زمزمه (مجموعه بیدل) به قلم الهام محمدنژاد
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۵۰ دقیقه ۱۲ ثانیه
فصل اول
زمانی که صدای نفس کشیدن از داخل دیوار به گوش امیر رسید خیلی برای فرار دیر شده بود. روی طبقه ی دوم تخت دو طبقه دراز کشیده و نزدیک ترین فاصله با سقف را داشت. پتوی سنگین تنها دفاعش در برابر موجود بود و فقط تا بالای ابروهایش می رسید.
پنجره ی مثلثی شکل ان طرف اتاق با نرده های اهنی محافظت می شد و امکان نداشت بتواند خودش را از طریق
ان فراری دهد. همه خواب بودند. صدای خرناس های بلند پدرش که از ان طرف راهرو می امد گواه این حرف بود.
درِ اتاق جدیدش به خاطر لجبازی مسخره با خواهر کوچکترش، آهو، از داخل قفل شده بود. امیر با ناامیدی فکر کرد "نکنه تا صبح زنده نمونم." صدای نفس ها بلندتر شد. نزدیک تر. حیوانی تر. ترس پسرک را میخکوب خودش کرد و توان انجام کوچکترین کار، حتی باز کردن چشم هایش، را از او گرفت.
صدای ثانیه شمار ساعتِ قدیمی روی میز در کل اتاق اکو می شد. هم نوایی خاصی با صدای نفس های جانورِ درون دیوار پیدا کرده بود و ریتم تکراری به طرز عجیبی امیر را لحظه به لحظه بیشتر به ارامش نزدیک می کرد. زمان به جلو حرکت کرد و انتظار با چشمانی بسته ادامه داشت.
شاید نیم ساعت شاید هم یک ساعت گذشت. زمان از دست پسر در رفته بود. با این حال در ان مدت کم، یا شاید طولانی، ترس جای خودش را به کلافگی داد. هوا زیر پتو گرم بود. اکسیژن کم بود. نیاز داشت نفسی عمیق بکشد و پتو را کامل از روی خودش کنار بزند.
کمی سر را بالا اورد، به سرعت لاکپشت و به ارامی مورچه، لبه ی پتو به زیر چشم هایش امد. صدای نفس های سنگین هنوز از دیوار می امد ولی هیچ تغییری در ریتم یا فاصله ی شان ایجاد نشده بود. هیولا تکان خوردن پسرک را ندیده بود. نوبت قدم بعدی بود.
باز کردن پلک هایش. نفس هایش تندتر شد. قلب با شدت
بیشتر در سینه اش کوبید. کف دست هایش به حدی عرق کرده بود که می توانست خیسی اش را حس کند. باد سردی که به پیشانی بیرون از پتو امده اش می خورد فقط یاداور خطری بود که بیرون از پناهگاه بی خاصیت و امنش او را تهدید می کرد.
اما راهی برای برگشت نبود.
اگر می خواست دوباره پتو را بالا بکشد سر و صدای زیادی ایجاد می شد و این بار دیگر موجود را بیدار می کرد. شاید همین الان هم بیدار شده بود و منتطر تکان خوردن پلک های او برای حمله کردن و در اوردن چشم هایش از حدقه بود. از فکر اینکه چه موجودی ممکن است در دیوار باشد گرمایی زیر پلک هایش حس کرد. نه! نباید گریه می کرد.
اگر بوی اشک هایم را حس می کرد چه؟ با افکاری که هر لحظه ویژگی ترسناک تری به موجود می دادند ترسی تازه نفس جایگزین همه ی حس های درونش شد. ناگهان صدای قوقولی قوقوی خروس از میان خیابان های مجتمع بلند شد. پایش تکانی ناگهانی خورد و استخوان قوزک به لبه ی فلزی تخت برخورد کرد. درد جانش را گرفت...
ولی اجازه ی خروج دادی که در گلویش تا سر حلق بالا امد را نداد. صدایی در نیامد اما نفس تند شده بود. هم از سرِ درد هم از سر حماقت و بی محلی خروس. اگر سر و صدایش موجود را بیدار کرده بود چه؟ گوش داد. گوش هایش را تیزِ تیز کرد. هنوز همان صدای خر خر می امد. با همان هماهنگی قبلی با صدای ثانیه شمار ساعت. خروس دوباره خواند.
اِی لعنت بر پدرت! این بار ولی بدن پسرک اماده بود. تکانی نخورد. صدای نفس کشیدن و عقربه ی ساعت هنوز در اتاق می پیچید که خروس برای بار سوم خواند.
این بار ولی لبخندی بر گوشه ی لبش امد. با تشکر از خروس مادر بزرگش می دانست کم کم پدر و مادرش برای نماز بیدار می شوند.
حتی فکر به بیداری انها و سر و صدایی که قرار بود به راه بیفتد او را ارام می کرد. باید صدای زنگ گوشی مادرش بلند می شد. درست هم زمان با صدای تیک تیکی که از ساعت می امد شمرد. در ذهنش هر عدد را فریاد میزد تا کمتر حواسش پرتِ صدا نفس های داخل دیوار شود. یک... دو... صد... دویست... هزار... هزار و ششصد... چرا بیدار نمی شوند؟
جواب منطقی این سوال مثل پتک بر سرش کوبیده شد و لرزه ای بر بدنش انداخت. مادر یادش رفته بود زنگ بگذارد. ای وای. به یاد روزهایی که خواب می ماندند افتاد و این بار گرمای پشت پلکش را نتوانست کنترل کند. قطره ی گرم اشک از روی گونه اش رد شد و روی بالشت افتاد. حالا حالاها قرار نبود کسی در این خانه بیدار شود.
اخه چرا در را دیشب قفل کرد؟ چرا باید اینقدر از دست خواهرش و اصرار او برای ماندن در این اتاق بدش می امد؟ صدای درون مغز مثل همیشه شروع به سرزنش کرد و برای اولین بار در کل ان شب خودِ پسرک هم به او حق می داد. شاید مقصر برای قرار گرفتن در این موقعیت نبود ولی مقصرِ ماندن در این وضعیت خودش بود. تنها چاره برایش ماندن در
زیر پتو تا بیدار شدن بقیه ی اعضای خانواده بود.
زمان گذشت. سریع گذشت یا کند را نمی دانست ولی گذشت. اشعه ی نور خورشید کم کم وارد اتاق شد و گرمایش بر روی پلک پسرک افتاد. او را اصلا خوشحال نکرد. چون هم زمان با بیشتر شدن نور و گرما جانور درون دیوار انگار در خواب غلتی زد و به او نزدیک تر شد. حالا صدای خرناس هایش طوری بود که انگار درست بغل گوش پسرک خوابیده.
دستانش میلرزید. نتوانست کنترلشان کند و ناگهان به پتو چنگ انداخت. ناگهان صدای دیگری به گوشش رسید. قدم های سریع و تند که از طرف راهرو می امد. تب تب تب. صاحبشان چهار سال داشت و امیر ندیده می دانست با موهایی در هم گره خورده و با لباس خواب صورتی خرسی در حال دویدن درون راهروست.
مستقیم به طرف اتاقش می دویید و امیر هیچ وقت به اندازه ی الان ذوق شنیدن صدایش را نداشت. به دستگیره اویزان شد و به شدت ان را پایین کشید. در قفل بود و باز نشد. صدای جیغش در کل خانه پیچید:
_ امیر!
انقدر بلند بود که موجود درون دیوار هم صدایش را شنید.
نفس برای لحظه ای قطع شد و دوباره این بار با صدای هوف مانندی درامد. انگار موجود از اینکه آهو مزاحم خوابش شده کلافه شد. مشت های کوچک خواهرش بر روی در چوبی کوبیده شد و هم زمان صدای جیغش که اصواتی نامفهوم درونش داشت در کل سوئیت پیچید. اسم امیر را صدا می زد
و چیزی در بالا رفتن تن صدایش بود که به امیر جرئت باز کردن چشم هایش را داد.
یا الان یا هیچ وقت. بدون برداشتن پتو از سرش خودش را از طبقه ی دوم تخت به پایین پرتاب کرد، فرصتی برای پایین امدن از نرده ها نبود. بر زانویش فرو امد و همانطور با پتویی که درون دست و پایش بود به طرف قفل خیز برداشت. انقدر سریع کلید را چرخاند که با باز شدن قفل از جایش خارج شد و بر زمین افتاد.
برایش مهم نبود. در را باز کرد و خواهری که تمام وزنش را روی در انداخته بود درون بغلش افتاد. محکم جسم سنگینش را در میان بازوانش گرفت و به همراه پتویی که بینشان گره خورده بود از در و ان اتاق کوفتی دور کرد. درست وسط اشپزخانه که رسیدند امیر حاضر شد سر جایش بایستد و با نفس هایی که تند شده بود به راهروی منحوس از دور خیره شد.
انتظار داشت ان موجود به دنبالش از اتاق خارج شود و با چنگالش سعی در گرفتن او و خواهرش کند. صدای گریه ی آهو امیر را به خودش اورد. گره ی دستانش را باز کرد و دختر را ارام بر روی زمین قرار داد. پتو را از میان خودشان کنار زد که دختر گریه هایش شدت بیشتری گرفت و محکم امیر را بغل کرد. امیر شرمنده و کمی نگران گفت:
_ چیشده آهو؟ ببخشید یهو گرفتمت. دردت اومد؟
_ نه...
دختر دماغش را بالا کشید و بعد از چند ثانیه حاضر شد
دستانش را از دور کمر برادرش باز کند. از بغل بیرون امد ولی همانطور چسبیده بهش ماند. ترسیده بود؟ با تعجب به خواهرش نگاه کرد. سر دختر هنوز پایین بود و اشک های درشت از چشمانش پایین می افتاد. امیر روی زانوهایش نشست و هم قد دختر شد. در چشمانش نگاه کرد.
موجود درون دیوار می تواند برود به درک. چرا آهو این طور گریه می کرد؟ البته این چیزی بود که فقط برای یک ثانیه در ذهن امیر ماند و در حالی که نگاهش دوباره به سمت راهرو می رفت با حواس پرتی گفتم:
_ باز خواب دیدی؟ گفتم که شوخی کردم. اینجا توی تختش مورچه نداره.
_ نه... مورچه نبود...
_ پس چی دیدی؟
_ داداشی... یکی به جز بابا توی دیوار اتاقم خر و پف می کنه. *****************************************
فردای ان روز برای امیر جهنم بود. هیچ کس حرفش را باور نمی کرد. نه پدر. نه مادر. نه حتی خواهر. فکرش را بکن! خواهری که خودش کله ی صبح با گریه بر در چوبی اتاقش کوبیده بود و از ترس تا زمان بیدار شدن مادرشان پای امیر را ول نکرده بود، سر صبحانه وقتی برادرش مسئله ی صدا را پیش کشید فقط بلند بلند اسم بستی عروسکی را می اورد.
بدون اینکه حتی به سمت امیر نگاه کند. عوضی. با گرفتن کارت از پدر، امیر با حرص دستِ تنها شاهدی که داشت را گرفت و به سمت سوپری درون محوطه برد. با حرص و تند
قدم می زد و پاهایش را بر روی اسفالت محوطه می کوبید اما دختر از شوق و ذوق بستنی متوجه هیچ چیز دیگری نمی شد.
بعد از رسیدن خواهرش به بستنی منتظر فرصت ماند تا موضوع را پیش بکشد. وارد ساحل شده بودند، درست در کنار دریا. اهو بستنی به دست با موج هایی که به ساحل می امد بازی می کرد. اگر موج ها به پاهایش می رسید و خیس می شد می باخت. قوانین مسخره برای بازی مسخره. امیر با اخم و دست به سینه از فاصله ی دورتری تماشا می کرد.
دخترک با نزدیک شدن موج ها جیغ می زد و مثل دیوانه ها می خندید. موجود الکی خوشی بود. موهای موج دارش هم پای موج های دریا در هوا می رقصید و بستنی درون دستش را در هوا تاب می داد. امیر از ساحل رو برگرداند و به مجتمع تفریحی چشم دوخت. دیوار کوتاهی که دور تا دورش را گرفته بود جلوی دیدن ساختمان های ویلایی را می گرفت.
نگهبان ورود و خروج ساحل، از نزدیکی دیوارها، امیر و خواهرش را زیر نظر داشت. به یاد خر خر دیشب افتاد. سرمایی زیر پوستش امد و باعث لرزیدن استخوان پاهایش شد. صدای جیغ و خنده ی آهو هنوز می امد ولی از فاصله ای خیلی دورتر. به دیوارهای سفید خیره شد. نکند ان موجود می توانست در دیوارها حرکت کند؟ اگر این جا بود چه؟
اگر می خواست به او و آهو حمله کند چه؟ نگاه پسر به طرف نگهبان برگشت تا از بودنش اطمینان حاصل کند ولی نبود. نفس هایش تند شد. سر چرخاند. در ساحل به جز او و آهو هیچ کس دیگری نبود. برگشت و خواهرش را دید که هنوز در
حال بازی با موج ها بود. باید برمیگشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید با پدر و مادرش درباره ی ان موجود صحبت می کرد. باید از اینجا می رفتند. دست آهو را گرفت و به سمت عقب کشید. جیغ دختر از سر اعتراض در امد ولی بی توجه به دست و پا زدن هایش از دریا دورش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیکار می کنی؟ ولم کن امیر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما امیر بی توجه به کشیدن دختر ادامه داد. دستش را که گاز گرفت داد امیر در امد و بازوی خواهرش را ول کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دریا دور شده بودند ولی هنوز در محوطه ساحل بودند. با دیدن رد دندان های خواهرش فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حیوونی چیزی هستی مگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو زبانش را در اورد و دوباره به طرف دریا دویید. دوباره او را گرفت و این بار محکمتر از قبل به طرف نگهبانی کشید. دختر تعادلش را از دست داد و روی شن های نرم به زمین افتاد. شروع به گریه کرد. هر جا گیر می افتاد زیر گریه می زد و فکر می کرد مادرشان هست که به دادش برسد. امیر با کلافگی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا گریه می کنی؟ من می خوام برگردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب تو برو... من میمونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدروغ می گفت. از تنهایی می ترسید. هر جا امیر می رفت به دنبالش راه می افتاد. یا اینکه هر جا اهو می رفت باید امیر به همراهش می رفت وگرنه گریه می کرد و به مامان می گفت. موجود دیشب که هوش و حواس برای امیر نگذاشته بود دوباره به ذهنش امد با دلخوری گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا امروز صبح سر صبحونه نگفتی که تو هم از دیوار صدای خر خر شنیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن طلبکار بود. برخلاف احساس دلخوری ای که درونش وجود داشت. چطور توانست جلوی مامان و بابا حرفش را عوض کند. اگر جایشان عوض شده بود امیر هرگز این کار را با آهو نمی کرد. دختر مثل موجودی ابله به چوب بستنی اش زل زد و بعد از چند ثانیه ی طولانی جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اخه یادم نمیاد... مگه اون بابا نبود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحن تندی داد زد. چرا دختر این قدر خنگ بود؟ دوباره دستش را گرفت و این بار آهو بی مقاومت به دنبالش راه افتاد. با قلدری خواهرش را تهدید کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میریم پیش مامان و بابا. بهشون درباره ی اون صدا میگیم. حواست باشه این بار راستش رو بگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد محوطه شدند و نگهبان دوباره زیر چشمی نگاهشان کرد و چیزی نگفت. داخل مجموعه رفتند و با گذشتن از میان پارک و محوطه ی پارکینگ به واحد خودشان رسیدند. آهو هنوز مسیر را بلد نبود ولی شماره ی واحد را می دانست. قرار شد که هر وقت در محوطه گم شد پیش یکی از نگهبان های ابی پوش برود و فامیلی پدرشان و ان شماره را به انها بدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا باز کردن در با خانه ی خالی مواجه شدند. صدای آهو که می دویید و مامان و بابا را صدا می زد در کل خانه پیچید. بیخیال بود و سر خود در کل سوییت کوچک می چرخید. امیر ولی تنش یخ بود. قرار نبود پدر و مادرشان جایی بروند. در
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصل می خواستند کمی بیشتر بخوابند. ترسیده به اتاق انتهای راهرو که محل خواب دیشبش بود نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیعنی ان موجود بلایی بر سر پدر و مادرش اورده بود؟ دوباره ترسش شدت گرفت. عرق سردی از تیغه ی کمرش پایین رفت. اهو بالاخره دست از دوییدن در سوییت کوچک برداشت و دوباره کنار برادر امد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مامان و بابا کجان امیر؟ رفتن ساحل؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگه ساحل بودن که ما میدیدمشون احمق! تنها دلیلی که اهو اسم ساحل را می اورد راضی کردن امیر برای دوباره رفتن به انجا و ادامه دادن به بازی با موج ها بود. ولی امیر خواهرش را خیلی بهتر از این ها می شناخت و گول این مدل بازی ها را نمی خورد. سریع به طرف اتاق خواب پدر و مادرش رفت. همه چیز سر جایش بود. درست مثل امروز صبح که امیر و اهو دست به دست یکهو پریده بودند در اتاقشان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی عسلی کنار تخت گوشی پدر قرار داشت. فوری ان را برداشت و از اتاق خارج شد. تا جایی که می توانست می خواست از راهروی کذایی و اتاق داخلش فاصله بگیرد. در دورترین فاصله نسبت به راهرو ایستاد، مقابل جا کفشی و جلوی درب ورود، شماره ی تلفن مادرش را گرفت و هم زمان با جوییدن لب پایینش منتظر صدای بوق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر همیشه گوشی خودش را به همراه داشت و به انها اخطار داده بود هر وقت هر اتفاقی افتاد حتما با او تماس بگیرند. تا به حال یکبار هم نشده بود که تماس انها را جواب ندهد. صدای بوقی که منتطرش بود همراه شد با صدای زنگ تماس
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشی مادرش از درون راهرو. از درون اتاق امیر. همان جایی که دیشب خوابیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو که تا الان جلوی چشمانش در پذیرایی بود با شنیدن صدای زنگ اشنای گوشی مادرشان جیغی از سر ذوق کشید و بدو بدو به طرف صدا دویید. فریاد امیر به دنبال دختر بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وایستا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسر نفهمید کی پاهایش شروع به حرکت کرد ولی قبل از اینکه تماس به بوق چهارم برسد دستانش دور کمر آهو حلقه شده بود و هر دو بر روی زمین افتاده بودند. سر آهو به لبه ی چوبی مبل برخورد کرد و صدای بلندی داد. جیغ این سری خواهرش از سر درد و ترس بود ولی برای امیر مهم نبود. امکان نداشت اجازه بدهد اهو پایش را به درون راهروی کذایی بگذارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریه ی خواهرش بلندتر شد و امیر رهایش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خیلی بدی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زور میان گریه هایش این جمله را گفت و هق هق بلندی بعدش کرد. امیر ببخشیدی از سر حواس پرتی گفت و به صدای موبایل مادرش با دقت بیشتری گوش کرد. مطمئن شد که از درون ان اتاق نحس می اید. ان موجود چه بلایی بر سر پدر و مادرش اورده بود؟ جرئت جلو رفتن و چک کردن همه چیز با چشمان خودش را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گریه ی آهو دوباره بلند شد. امیر با حواس پرتی بغلش کرد و شروع کرد به دست کشیدن های بی جان بر سرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوال اصلی که در ذهنش می پیچید این بود که باید چه می کردند؟ چه کاری از دست او و خواهرش بر می امد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مامان کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره گریه های اهو تمام شد و نفسش ارام گرفت. اما ذهن بچگانه اش می توانست حس کند که چیزی درست نیست. همان طور که در بغل امیر بود و فین فین می کرد با لحن پر بغض خبر مادرشان را گرفت. امیر نمی دانست چه بگوید. جرئت رفتن به طرف اتاق را نداشت و از طرفی هم نمی خواست نتیجه گیری ای که کرده بود را به زبان اورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستانی که می لرزیدند خواهرش را محکم به خودش چسباند. نگاهش به راهروی نیمه تاریک بود. با وجود روشنی روز دیوارها باعث سایه افتادن در راهرو می شدند و امیر را ببشتر از قبل می ترساندند. نه. رفتن به درون راهرو کار او نبود. باید یک نفر را خبردار می کرد. به یاد نگهبان ورود و خروج ساحل افتاد. نزدیک ترین بزرگتر همان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید پیش او می رفت و درباره ی غیبت پدر و مادرشان می گفت. نمی توانست ماجرای نفس های بلند درون دیوار را تعریف کند. ممکن بود دیگر نگهبان حرف هایشان را باور نکند. آهو را از خودش فاصله داد و کاملا جدی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باید از اینجا بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی گوشی مامان... گوشی مامان رو می خوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بعدا برش می گردونیم، بلند شو دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمی خوام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا جیغ نمی خوام را فریاد زد و خودش را بیشتر از قبل روی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمین ولو کرد. امیر با گرفتن بازوانش سعی در بالا کشیدنش کرد اما آهو با تمام توان مقاومت می کرد. خواهرش به سبکی قبلا نبود برای همین تلاش های امیر کاملا بی نتیجه می ماند. صدای لجبازی دختر دوباره در سوییت پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گوشی مامان رو بیار! گوشی مامان رو می خوام! گوشی! گوشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا جیغ و داد و پشت سر هم روی انچه که می خواست پافشاری می کرد. امیر برای ثانیه ای با خودش فکر کرد که ای کاش این حجم از کله شقی را خودش داشت و برای گرفتن ps5اش استفاده می کرد. ان وقت حتما پدر و مادرش برایش می گرفتند. با اعصابی خورد شده و عجول گوشی پدرشان را از روی زمین برداشت و در دستان کوچک خواهرش قرار داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهم زمان با حرص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیا بیا! اینم گوشی که می خواستی. حالا بیا بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه! این گوشیه باباعه. گوشی مامان مال منه، گوشی بابا مال تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا امروز اینجوری بکنیم. گوشی بابا مال تو. راضی شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو فین فین اخرش را کرد. گوشی را در دست کوچکش چرخاند. امیر شاد از بند امدن اشک های درشتی که از چشم های خواهرش می آمدند، با لحن پرانرژی تری گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دیدی؟ اینم گوشی. حالا پاشو. پاشو بریم بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو، ارام گرفته و خیره به گوشی درون دستانش، گذاشت امیر با کشیدن بازویش او را از روی زمین بلند کند اما دختر نرسیده به در دوباره دهان باز کرد و این بار بهانه ای جدید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرفت. به راستی که چهار سال داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس تو چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گوشی... تو گوشی نداری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من گوشی نمی خوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا عصبانیت حرف خواهرش را قطع کرد و هم زمان با کوباندن دمپایی لا انگشتی اش بر روی زمین داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بسه دیگه! چرا دو دقیقه به حرفم گوش نمی کنی و هی بهونه می گیری؟ من مامان نیستم تا صبح نازت رو بکش-
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما حرف خودش را هم چیز دیگری قطع کرد. صدای زنگ بود. زنگ تلفن همراه پدرشان که در دستان آهو جا خوش کرده بود. امیر با عجله گوشی را از دست خواهرش کشید و به اسم تماس گیرنده نگاه کرد. شاید سریعتر از انچه که فکرش را می کرد می توانستند از بزرگتری کمک بگیرند. اما با دیدن اسمی که روی صفحه بود در یک ثانیه تمام امیدی که داشت خراب شد و به همراه خودش نیمچه شجاعت پسر را هم به فنا برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتماس گیرنده مادرش بود. با همان خط و گوشی ای که درون اتاق انتهای راهرو قرار داشت. کسی سعی در برقرار کردن ارتباط با انها بود. کسی غیر از مادرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ جواب بده دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بی قرار آهو در گوشش پیچید و باعث دوباره نفس کشیدنش شد. دستانش می لرزید ولی در میان لرزش ویبره گوشی به چشم نمی امد. نگاهش هنوز میخ ان راهروی کذایی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود و قدرت کافی برای تکان دادن پاهایش را نداشت. مطمئن بود که تماس گیرنده مادرش نیست. چطور ممکن بود مادرش تمام مدت درون اناق بوده باشد و با شنبدن صدای گریه های چند دقیقه قبل آهو به بیرون نیامده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش کشیده شد و تعادلش را از دست داد. اهو با مهارت یک جیب بر حرفه ای از فرصت استفاده کرد و گوشی را از دستش قاپ زد. با جیغی حاصل از ذوق بازی جدیدی که قرار بود با هم بکنند، از در نیمه باز ورودی به بیرون دویید. امیر انگار جانی به بدنش دمیده باشند از خشکی در امد و به دنبال خواهرش از ان سوییت کذایی خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته در زمان خروج به اینکه بالاخره موفق شده حواس آهو را از گوشی ها پرت کند یا خارج کردنش از خانه فکر نمی کرد. بلکه درونش پر از نگرانی و ترسی جدید بود. با جواب دادن به ان تماس چه اتفاقی قرار بود بیفتد؟ نکند ان موجود از سوراخ های تلفن خارج می شد و انها را هم مثل پدر و مادرشان می کشت؟ نکند تا ابد نفرین می شدند و دیگر موجود محدود به دیوارهای سوییت و این مجتمع نمی شد و هر جا که می رفتند به دنبالشان بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا ان موجود چه بود؟ اگر قدرت تقلید صدا داشت چه؟ اگر با در اوردن صدای مادرشان ان دو را به خانه می کشاند و سپس می کشت چه؟ افکار منفی و سوالات نگران کننده دائم در سرش می چرخید ولی بدنش اتوماتیک وار به دنبال آهو بود. دخترک با سرعت باد وارد جاده ی اسفالت که سوییت های ان بخش را به محوطه ی اصلی وصل می کرد شد و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشروع به دوییدن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به صدای داد و فریاد برادرش تماس را وصل کرد و بلند، از قصد که امیر بشنود، نیمه جیغ نیمه فریاد، فرد پشت خط را مخاطب قرار داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بله؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهم زمان به قیافه ی وحشت زده ی امیر می خندید و عقب عقب می رفت. اما ناگهان ایستاد. خنده از روی لب های کوچکش رفت. بعد از چند ثانیه اخمی بر روی پیشانی اش امد. امیر برای دیدن اتفاقی که ممکن بود برای خواهرش بیفتد صبر نکرد. به سرعت گام هایش افزود و به محض رسیدن به فاصله ی مناسب گوشی را از دست خواهرش بیرون کشید و روی چمن های نرم زمین انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست هایش را دور بازوهای کوچک دختر حلقه کرد و با نگرانی و نفس نفس زنان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوب... خوبی....؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو فقط سر تکان داد. هنوز چشمانش متعجب و درشت بود اما امیر خواهرش را می شناخت. اگر چیز ترسناکی شنیده بود یا اذیت شده بود فوری زیر گریه می زد. خواهرش فقط متعجب بود. امیر به سمت گوشی ای که روی زمین و در میان گل های ریز بهاری افتاده بود نگاه کرد. برای یک ثانیه ترس را فراموش کرد و گوشی را از روی زمین برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتماس گیرنده هنوز پشت خط بود. گوشی را کنار گوشش قرار داد و دعا کرد که تمام حدس ها و ترس هایش اشتباه باشد. خودش بود. ان صدای نفس را از هر جا می شنید می شناخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان صدای نفس کشیدنی بود که تا صبح از درون دیوار امده بود و برایش تبدیل به لالایی مرگی تا طلوع افتاب شده بود. مطمئن بود که خودش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر انتهای برخی از نفس ها صدای خس خسی می آمد. انگار موجود مثل عمویشان اهل دود و دم بود و سال ها دستی بر اتش داشتن در این زمینه، اسیبی جبران ناپذیر به شش هایش وارد کرده بود. امیر گوشی را کمی از صورتش فاصله داد و دوباره اسمی که روی صفحه نوشته شده بود را چک کرد. اسم مادرش بود. با تصور اینکه ان موجود بلایی بر سر مادرش اورده باشد خشم درونش شعله کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحن تندی که حتی خودش هم ان را نمی شناخت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو کی هستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر اخر جمله صدایش لرزید ولی اصلا به روی خودش نیاورد. صدای نفس ها بلندتر و نزدیک تر شد. انگار موجود با شنیدن صدای عصبانی امیر تلفن را بیشتر از قبل به دهانش نزدیک کرد. امیر ان طرف خط منتظر جواب بود و در همین حین دست کوچک آهو در میان دستانش قرار گرفت. خواهرش نمی دانست چه اتفاقی در حال افتادن است ولی انگار در ناخوداگاه می دانست که باید بترسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای همین به تنها کسی که کنارش بود و اعتماد داشت چنگ زد. گره ی بین دستانشان را محکمتر کرد و در نزدیکترین حالت ممکن به برادرش ایستاد. امیر نگاهش به دختر بود ولی تمام حواسش به صدای پشت خط. هنوز صدای نفس ها می امد. بدون هیچ جوابی. عصبانیت در امیر تشدید شد با حرص تلفن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرا در دستانش فشرد و این بار داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کجا قایم شدی عوضی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول ریتم نفس ها تغییر کرد. سرعتشان بالا رفت انگار که موجود هیجان زده شده باشد. دم عمیق گرفته شد و موجود با صدای مردانه ی گرفته ای که انگار از ته چاه می امد به سختی جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو... می دونی.... کجام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشی از دست امیر افتاد. تمام صداها برای ثانیه ای قطع شدند. در گوشش صدای سوت مانندی پیچید. صدای محو آهو از دور دست ها می امد ولی تنها چیزی که در ذهن امیر جولان می داد ان صدای منحوس بود. حقیقت به صورتش کوبیده شد. موجود واقعی بود. صرفا خواب بد یا توهم او نبود. واقعا چیزی در دیوارهای سوئیت زندگی می کرد و ان قدر قوی بود که بتواند پدر و مادرش را بکشد و با او تماس بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداره تماشامون می کنه. نتیجه گیری ذهنش سریعتر از ان بود که بتواند برایش بهانه ای بیاورد. با چشمانش به دور و بر نگاه کرد. مجتمع خیلی بزرگ بود. انواع درختان را می توانستی در محوطه ی سبز ان ببینی. پارک بزرگی که در دور دست قرار داشت. دریا. ساحل. دیوارها. پلکی زد و به دور و بر نگاه کرد. همه جا دیوار بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر موجود به همه ی ان دیوارها دسترسی داشت چه؟ باید از انجا می رفتند. از اولش هم امدن به این تعطیلات یک هفته ای کار اشتباهی بود. باید دست آهو را می گرفت و به هر قیمتی شده به خانه ی خودشان برمیگشتند. یک قدم عقب
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفت. نگاهش میخ دیوارهای نزدیکترین سوییت بود. باید میرفتند. قدم دیگری عقب رفت. باید از انجا دور میشدند. قدمی دیگر. دستش را به سمت جایی که فکر میکرد هنوز آهو ایستاده گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ خبری نشد بنابراین با زمزمه ای زیرلبی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آهو... آهو بیا بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره نگاه از دیوارهای سفید و ترسناک گرفت و به سمت خواهرش برگشت. نبود. کجا غیبش زده بود؟ درست همان لحظه ای که دهانش برای خروج فریاد وحشت زده اش باز شد دست سنگین و مردانه ای محکم روی شانه اش قرار گرفت. از جا پرید. جرئت برگشتن و رو به رو شدن با هر کس که پشت سرش بود نداشت. صدای خنده های آهو در گوشش پیچید و هم زمان با ان صدای مردانه ای گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیا امیر. من و مادرت صبحونه براتون اوردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر و مادرش بودند. زنده و سالم. بر صورت هر دو خنده بود و در دستانشان کیسه های خوراکی. آهو دوباره جیغ های سرخوشانه اش را از سر گرفته بود و هم زمان مثل میمون از یکی از بازوهای پدرشان اویزان شده بود. هر سه از کنار امیر رد شدند و به طرف سوئیت خودشان رفتند. امیر قدرت حرف زدنش را از دست داد. تمام عضلاتش خشک شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا همین چند ثانیه قبل فکر می کرده پدر و مادرش را از دست داده و از این به بعد فقط خودش است و آهو. در میان گلویش سنگینی توپ مانندی حس میکرد که برای بالا امدن زور میزد. به سختی به سمت پایین قورتش داد. ولی تمام زحماتش با
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشت مادر و بغل گرمش خراب شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیا بریم صبحونه بخوریم امیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرمای این اغوش، مهربانی که در لحن مادرش بود، عشقی که از چشمانش میبارید، همه و همه اخرین سد دفاعی امیر را برای قوی بودن در هم شکستند. زد زیر گریه. همان جا وسط مجتمع. دیگر جلوی خودش را نمیتوانست بگیرد. دستانش را محکم دور گردن مادرش حلقه کرده بود انگار اگر ول میکرد زن برای همیشه از زندگی اش محو میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها چیزی که شنید صدای نگران مادرش بود که او را صدا می زد و بعد از چند ثانیه صدای بلند گریه های اهو. دختره ی ابله. همیشه وقتی گریه ی امیر را میدید بلندتر از خودش گریه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.........................................
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ کس حرفش را باور نکرد. نه پدرش. نه مادرش. نه حتی اهو. البته که اخرین نفر برای امیر قابل حدس بود. پدر و مادرش، هر چقدر هم مهربان و دوست داشتنی بودند، همچین حرف هایی را باور نمی کردند. خواهرش هم از حماقت زیاد فقط و فقط به لقمه ی مربا-کره ای که مادرشان برایش درست میکرد توجه داشت و دوباره مثل امروز صبح امیر را به پوست پیاز فروخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر چند این سری دیگر به اندازه ی صبح امیر را ناراحت نکرد. احساسی که الان در خودش داشت شرمندگی بود. رفتارش واقعا دخترانه بود. بلند بلند گریه کردن و رفتن در بغل مادرش و بیرون نیامدن از ان. وقتی بهش فکر می کرد در گوش هایش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرما حس میکرد ولی سعی در توجیح رفتارش داشت. وقتی همه چیز را از صدای خرناس های دیشب و تماس تلفنی امروز تعریف میکرد پدر و مادرش فقط میخندیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته از اول واکنششان خنده نبود. بالاخره وقتی امیر حاضر شد دست از گردن مادرش باز کند که پدر تشر زد. به خاطر ترس از کتک فین فین کنان دوباره وارد سوئیت کذایی شد. بعد از چیده شدن میز صبحانه او و آهو به ترتیب در دستشویی صورت هایشان را شستند و دور میز نشستند. ان زمان بود که اجازه ی صحبت پیدا کرد. مادرش اوایل خیلی نگران بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر اخمی عمیق بر روی صورت داشت. البته که چهره ی پدر و مادرش با شنیدن انچه که اتفاق افتاده بود تغییر کرد. اما نه به شکلی که امیر میخواست. با شنیدن در مورد خرناس ها چهره ی عبوس پدر به خنده و چهره ی نگران مادر به تعجب تغییر کرد. امیر برای جدی گرفته شدن با جزئیات بیشتری تعریف کرد. صدا از داخل خودِ دیوار می امد. درست از کنار گوشش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی گاهی خس خس هم میکرد. اما هر چه بیشتر توضیح می داد پدرش بیشتر خنده اش میگرفت و مادر بیخیال تر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ احتمالا صدای پدرت رو شنیدی. منم گاهی فکر می کنم یه ادم فضایی کنارم خوابیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر همان طور که لقمه را به سمت دهان باز شده ی آهو می برد با لحن شوخی گفت. توجه اش از داستان پسر بزرگش به سمت هیولای فسقلی همیشه گرسنه اش رفته بود. اما امیر بیخیال بشو نبود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من صدای خرناس های بابا رو میشناسم. اون نبود مامان. قشنگ از داخل دیوار می اومد. درست کنار گوشم. بابا اون ور خونه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما هر چقدر بیشتر اصرار می کرد تاثیر برعکس تری داشت. با دهانی باز به هر دو نگاه کرد. پدر قند دیگری به درون لیوان چای اش افزود و مادر با شنیدن صدای هم زدن چایی و حا شدن قند، با اخم قندان را از جلوی دست پدرشان دورتر کرد. آهو مثل قعطی زده ها می لمباند و قورت داده نداده با چشمانی گرسنه به دستان مادرشان نگاه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا هیچ کس او را جدی نمی گرفت؟ امیر سری تکان داد و افکار منفی را دور کرد. هنوز حرف برای زدن داشت. قضیه ی گوشی ها و تماسی که گرفته شده بود را به میان اورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شاید خط رو خط شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار پدرش بود که دلیل منطقی اورد. با اینکه اول جمله اش شاید اورده بود لحنش کاملا جدی بود و امیر میدانست که برخلاف دلیلی که مادرش اورده بود با این یکی حق مخالفت ندارد. مادر هم موافق حرف پدر بود و صحبت را ادامه نمیداد. امیر با ناراحتی بر روی صندلی نشست. با صدایی که میلرزید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا حرفام رو باور نمیکنین... من دارم راستش رو میگم یه چیزی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوان چایی محکم بر روی میز شیشه ای کوبیده شد. سه نفر دیگر از شدت و ناگهانی بودنش لرزیدند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سرت رو بالا بگیر و درست حرفت رو بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جدی پدرش در کل خانه پیچید. عصبانی بود. نه تنها پسرش وسط خیابان زیر گریه زده بود و بغل مادرش را ول نمیکرد، حالا داشت داستان های مسخره ای برای تنها نخوابیدن تعریف میکرد و با صدایی لرزان دنبال جلب توجه بود. امیر لال شد. از عصبانیت پدرش میترسید و با سری پایین منتظر دعوا شدن بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر که جو حاضر را اصلا مناسب تعطیلات نمیدید آهو را از روی پایش پایین اورد و ریز چشم و ابرویی به سمت پدر امد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امیر مامان میشه اون پنیر رو بهم بدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو با گرفتن ظرف گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ افرین به پسر گلم. ناهار چی دوست داری؟ رستوران گفتن که جوجه میدن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو با شنیدن اسم غذای محبوبش بالا و پایین پرید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اخ جون جوجه. بابایی جوجه. جوجه میخوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو خودش را در بغل پدرشان پرتاب کرد و با لوس بازی کاری کرد که مرد اخم های صورتش باز شود. پدر و دختر مشغول کشتی گرفتن و دنبال بازی شدند و دور میز صبحانه فقط امیر ماند و مادرش. هنوز سر امیر پایین افتاده بود. سوالی که بارها از خودش پرسیده بود دوباره در ذهنش تکرار شد. چرا باورش نمیکردند... جان همه در خطر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلقمه ای در میدان دیدش قرار گرفت و صدای زمزمه ی مادرش در میان جیغ های آهو به گوشش رسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نگفتی ناهار چی میخوری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هیچی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای بار چندم تلاش کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چون این جا امن نیست. باید هر چقدر که میشه زودتر بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اوه عزیزم... ولی میدونی که، خاطره تعریف کردن برای راضی کردن پدرت برای برگشتن کافی نیست. مادر خنده ای کرد و همان طور که برای خودش از فلاسک دوباره چای میریخت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باید حداقل خودِ اون موجود رو ببینه تا همچین چیزی رو باور کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپارت دوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان جملهی به ظاهر سادهی مادر به امیر ایده و انگیزهی لازم برای ادامه دادن را تزریق کرد. تنها دلیلی که پدر به حرفش گوش نمیکرد این بود که مدرکی نداشت. پدر و مادرش هیچ کدام ان موجود را ندیده بودند یا حتی صدایش را نشنیده بودند. وگرنه خیلی سریع قبول میکردند که از این مکان خارج شوند. امیر با انرژی تازهای شروع به خوردن صبحانه کرد. کل روز در حال نقشهکشی برای بدست اوردن مدرکی از وجود ان موجود بود و هم زمان سعی کرد خانوادهاش را در تفریح کردن همراهی کند. همراه آهو دوباره به ساحل رفت و همراه مادرش به مرکز خرید. با پدرش سوار موتور ساحلی شد. همه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو همه برای اینکه پسر خوبی در چشمان پدر و مادرش باشد تا دفعهی بعد که بحث موجود درون دیوار را پیش میکشد به حرفش با دقت گوش بدهند. بالاخره شب از راه رسید. زمان خوابیدن شد. آهو رسما سر شام بیهوش شد و از مسیر رستوران تا سوئیت را در بغل پدرشان گذراند. امیر نقشهاش را برای بار هزارم چک کرد. به خودش اطمینان داد که اگر همین یک شب را دوام بیاورد دیگر دلیل کافی برای رفتن از ان جا را دارند. اما به محض این که وارد راهروی کوچک شد و خودش را در مقابل درب اتاقش دید سرمای عجیبی وارد بدنش شد. نمیدانست از سر ترس است یا به خاطر وجود ان موجود بدنش در حال یخ زدن است. تردید بدی در ذهنش شکل گرفت. اگر فردا صبح را نمیدید چه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عزیزم... نمیخوای بخوابی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرش بود. درست از پشت سرش. لبخند مهربانی بر لب داشت و لباس خواب بر تنش بود. معلوم بود که خستهی امروز است با این حال برای بدرقه کردن امیر به تخت خوابش امد. مظلومانه به مادر نگاه کرد ولی میدانست که چارهای به جز رفتن به اتاق انتهای راهرو ندارد. در را بی هیچ حرفی باز کرد و به داخل رفت. سریعتر از حالت عادی از نردهی تخت دو طبقه بالا رفت و روی تشک پرید. پتو را کامل بر روی سرش کشید، درست تا بالای پیشانی. مادر برای چند ثانیه در چهار چوب در ماند و با وجود دیدن رفتار عجیب امیر چیزی به جز شب بخیری کوتاه نگفت. در را باز گذاشت. کامل. امیر به محض شنیدن صدای بسته شدن در اتاق پدر و مادر دست در
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیب شلوارش کرد. وسایلی که یواشکی برداشته بود را به ارامی بیرون اورد. کارد میوه خوری که جزو وسایل اتاق بود و گوشی مادرش. حواسش بود که صدای گوشی را قطع کند. چاقو را در یک دست و گوشی را در دست دیگر گرفت. نور مهتاب از طریق پنجرهی مثلثی وارد اتاقش میشد ولی پتویی که کامل بر سر امیر کشیده شده بود اجازهی کمک گرفتن از ان را نمیداد. گوشی را روی حالت ضبط قرار داد. برای فیلم گرفتن فقط کافی بود دکمهی قرمز رنگ را فشار دهد. چاقویی که در دستش بود بیشتر برای حس امنیت خودش بود نه حمله. با این حال اگر ان موجود از درون دیوار بیرون میامد و قصد اسیب زدن به او را داشت امیر امادهی دفاع بود. تازه در این حالت میتوانست از نمونه خونش برای اثبات حرفهایش کمک بگیرد. در فیلمها دیده بود که پلیس و دانشمندان با بررسی خون میتوانند به هویت موجودات پی ببرند. با مرور پشت سر هم افکار خوش بینانهاش سعی در ارام کردن خودش داشت. با وجود این هنوز ضربان قلبش بالا بود. چند نفس عمیق کشید. انتخاب بدی بود. هوای زیر پتو به حد کافی خفه بود. نفس عمیق کشیدن اکسیژن را کمتر میکرد و هوا را گرمتر. دقیقهها گذشتند. برخلاف دیشب هیچ صدای خر خری از میان دیوار نیامد. امیر اخمی بر روی پیشانیاش قرار گرفت. نکند امشب موجود برنامهی رفتن به سراغ افراد دیگر خانوادهاش را داشته باشد. با فکر کردن به این احتمال لرزی بر بدنش افتاد. آهو. مادرش. اگر به سراغ انها می رفت چه؟ میدانست که هیولا حریف پدرش نمی شود. دست پدر خیلی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنگین بود. از طرفی هم پدر و مادرش در یک اتاق بودند عمرا در حضور پدر میتوانست بلایی بر سر مادرشان بیاورد. فقط میماند آهو. به خواهر همیشه مزاحم و پر سر و صدایش فکر کرد. اگر موجود به سراغش میرفت او را برای همیشه با خودش میبرد چه؟ آهو به تازگی پنج ساله شده بود و در کل این سالها مثل چسب به امیر چسبیده بود. با این که بیشتر وقت ها از وجودش ناراضی بود و آرزو میکرد که هرگز به دنیا نیامده بود ولی اصلا دوست نداشت که توسط همچین موجود ترسناکی از پیشش برود. مغز با سرعت نور موقعیت را تحلیل کرد. اتاق آهو درست کنار اتاق پدر و مادرشان بود ولی امیر میدانست که جیغهای آهو حریف خواب سنگین پدر نمیشود. وضعیت مادر با پدر فرق میکرد ولی بهتر هم نبود. مادر به محض بیدار شدن نمیتوانست خودش را تکان بدهد. تنها کسی که امکان دفاع ار خواهر را داشت امیر بود ولی فاصلهی نسبتا زیاد و راهروی طولانی برایش دست و پا گیر بود. اصلا صدای آهو تا این قسمت از سوئیت نمیرسید. با این جا ماندن چطور باید متوجهی خطر میشد؟ اخمی از نتیجهی افکارش بر روی صورتش امد. امیر چارهای به جز رفتن به اتاق خواهر و چک کردن شرایط انجا نداشت. ای کاش میشد پدر را صدا کرد. اما بدون وجود مدرکی و بدون افتادن هیچ اتفاقی با چه دلیلی می خواست مرد را از جایش بلند کند؟ در ذهن شروع به مرور پلن جدید کرد. هم زمان با انگشتان دست راست پوست کنار ناخن را کند. آهو از وقتی به دنیا امده بود برای امیر دردسر بود تا همین الان. با این حال نمیتوانست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر را تنها بگذارد. ان هم با وجود همچین موجودی. دستهی ابی پررنگ چاقو را در دستش فشرد. گوشهایش را تیز کرد. چند تیک و تاک در اتاق پیچید. بی توجه به دستان لرزانش از خدا خواست که دوباره ان صدای کریه را بشنود. دعایش بیجواب ماند. هیچ صدایی از دیوار بیرون نیامد. موجود لعنتی. گوشی را روی شکم قرار داد و چاقو را در دست راستش. به ارامی با دست چپ، از همان جایی که بود، گوشهی پتو را گرفت و به سمت پایین کشید. میلیمتر به میلیمتر. لبهی پتو از بالای سرش به سمت پایین سر خورد. چشمهای امیر کاملا باز بود و چاقوی در دستش به سمت بالا امادهی دفاع کردن. اگر موجود بی هیچ صدایی در حال تماشایش بود چه؟ پتو پایین امد و هم زمان قطرات عرق بیشتری بر پیشانی پسر پدیدار شدند. ضربان قلبش به بالاترین حد ممکن رسید و امیر برای بار هزارم خواهرش را لعنت کرد. وقتی پتو در نزدیکترین حد به چشمانش رسید دم عمیق را وارد ششهایش کرد. پتو را در یک حرکت سریع تا پایین چشمها پایین کشید. در مقابلش تاریکی محض را دید. کمی صبر کرد. چشمانش اهسته اهسته به نور کم عادت کردند.با واضحتر شدن تاریکی مقابلش متوجه شد که دقیقا هیچ چیزی در مقابلش نیست. همه چیز به همان شکل قبل بودند. دیوار همان دیوار قبل بود. با این حال سنگینی خاصی در فضا احساس میکرد. سنگینی که در زمان حضور مادرش یا در کل مدت روز که سریع وارد اتاق میشد و وسیلهای برمیداشت حس نکرده بود. چیزی عجیب بود. چیزی که نمیتوانست دقیق بر رویش دست بگذارد. ثانیههای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشتری گذشتند. امیر برخلاف قطار افکارش سر جایش ماند و با دقت بیشتری به دور و برش نگاه کرد. بالاخره ان را دید. ترکی که کل سقف بالای سرش را گرفته بود. قبلا وجود نداشت. که اگر بود امیر متوجهاش میشد. ترک را با چشمانش دنبال کرد. از دیواری که تختش به ان تکیه داده بود شروع می شد و به سمت سقف میرفت. چطور همچین چیزی بدون این که امیر متوجهاش شود ایجاد شده بود؟ اصلا چه معنیای داشت؟ مطمئن بود که دیشب همچین ردی روی دیوار وجود نداشته. حتما کار ان موجود بود ولی برای چه؟ با سرش که کمی کج شده بود بیشتر از قبل به خط کج و کوله نگاه کرد. انقدر سقف بهش نزدیک بود که با دراز کردن دست میتوانست ترک را لمس کند. پوست لبش را کمی جویید و کند. مزهی اهن در دهانش پخش شد. حماقت بود اگر روی ترک دست میکشید. اگر تله بود مستقیم در دامش میافتاد. نگاهی به چاقوی درون دستش کرد. الان وقت مناسبی برای استفاده ازش بود. دستش را دراز کرد و چاقو را به ترک نزدیک کرد. نفسش را حبس کرد و نوک تیز چاقو را درون ترکی که درست از بالای سرش رد میشد فرو کرد. انتظار داشت که به سفتی سقف برخورد کند اما کاملا برعکس، چاقو به راحتی درون ترک فرو رفت. انگار جسم خیلی نرمی مثل مارشملو در پشت ترک وجود داشته باشد. امیر که نرمی را حس کرد چاقو را بیشتر فرو کرد. تا دسته درون سقف رفت. لبههای دسته چاقو جلوی پیشروی بیشتر را گرفت. امیر با تعجب و دهنی باز مانده پلک زد. دسته را ول کرد. چاقو در همان جا ثابت ماند و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پایین نیفتاد. سرش را کمی کج کرد و چند ثانیه به انتهای دستهی پلاستیکی نگاه کرد. چه چیز نرمی در پشت ترکها قرار داشت؟ برای چه تا الان متوجهاش نشده بودند؟ اصلا چطور شد که همچین ترکی روی سقف به وجود امد؟ باید متوجه میشد چاقو دقیقا در چه چیزی فرو رفته. شاید مدرکی مبنی بر وجود موجودی در پشت دیوارها بدست میاورد. با انرژی جدیدی که گرفته بود دوباره دسته را گرفت و به سمت پایین کشید. اگر کمی از ان چیز نرم به بدنهی چاقو می چسبید خیلی خوب میشد. عه... چرا چاقو از دیوار بیرون نمیآمد؟ انگشتانش را به دور دسته محکمتر کرد. این بار با قدرت بیشتری کشید. تلاشش بی ثمر ماند. چطور ممکن بود جسمی که راحت چاقو به داخلش رفته بود حالا این قدر سخت شده باشد؟ این بار دسته را با هر دو دستش گرفت. پاهایش را از روی تخت بلند کرد و کف هر دو را بر روی سقف و بین محل چاقو و دستهایش فرار داد. نفس عمیقی کشید و با شمارهی سه تمام وزن و توانش را روی دستهی بیچاره انداخت. این قدر محکم کشید که کف دستانش به سوزش افتاد. اما نه. چاقو با سماجت سر جایش ماند. امیرِ به نفس نفس افتاده و شکست خورده دوباره کل بدنش را بر روی تخت رها کرد. چطور باید چاقو را بدست میاورد؟ این چاقو جزو وسایل سوئیت بود و با خراب کردنش مادر و پدر رسما او را میکشتند. انکارش میکرد؟ چطور میخواست مخفیاش کند؟ درست بالای سرش روی سقف بود. هرکس وارد اتاق میشد چشمش به دستهی ابی رنگ میافتاد. تمام فکر و ذکرش از
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیدا کردن مدرک به رهایی از این مخمصه تغییر کرد و هم زمان که راه حلهای مختلف را بررسی میکرد با دندان به جان گوشت لبش افتاد. بهتر بود قبل از انجام هر کاری دوباره برای در اوردن چاقو تلاش میکرد. هیچ کدام از راه حلهایش خوب و مناسب نبودند. دوباره دستش را بالا برد و جسم سخت را گرفت. اما این بار چیزی با سریهای قبل متفاوت بود. دستهاش خیس بود. اتاق تاریکتر از ان بود که متوجهی رنگ خیسی شود ولی بینی برای کار کردن نیاز به روشنی نداشت. دست را نزدیک سوراخهای دماغش برد و بوی سنگین و تیز اهن در کل سرش پیچید. عوقای که زد دست خودش نبود. گلویش منقبض شده بود و معدهاش ترش. اب دهان در کل دهانش پر شد. دوباره عوق زد. این بار شدتش بیشتر بود و باعث شد در تخت نیم خیز شود اما فایدهی انچنانی نداشت. بوی خون و ترشیای که در بینی و معدهاش احساس میکرد اصلا با جا به جایی کمتر نشد. پشت سر هم نفسهای عمیق کشید. چرا روی دسته پر از خون شده بود؟ دوباره نگاه کرد. چاقو سر جایش بود. در میان ترک روی دیوار. با دستهای که حالا خیس از قطرات خون بود. وحشتش با دیدن قطراتی که پشت سر هم بر روی پتویش فرود میامدند شدت گرفت. از جایش پرید. پتو را کامل کنار انداخت و خودش را از طبقهی دوم تخت به پایین پرتاب کرد. ارتفاع زیاد بود با این حال امیر متوجه نشد که روی پاهایش فرود امده یا دستها یا حتی پهلو و کمر. این مسائل خیلی مهم نبودند. نه الان. روی زمین غلت زد و تا نزدیکی چهار چوب در اتاقش چهار دست و پا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفت. توان بلند شدن نداشت. مغز و منطقش برای فرار فریاد میکشیدند و بدنش نیمه اتوماتیکوار او را به سمت راه خروج میبرد. اما امیر نمیخواست خارج شود. ترسیده بود ولی این تنها فرصت برای یافتن مدرک بود. با دستان و پاهایی که میلرزید هم زمان نیشخندی پیروزمندانه بر روی صورتش امد. اگر به حد کافی خون روی پتویش میریخت پدر و مادر حرفش را باور میکردند. مطمئن بود که در هیچ جای دنیا قرار نیست فرو رفتن یک چاقو در سقف اتاق علت خونریزی باشد، یک چیزی در پشت دیوارها بود. چیزی که قرار بود لکههای خونش کلید فرار امیر و خانوادهاش از انجا باشد. دست به چهار چوب سرد در گرفت و از جایش بلند شد. کامل نه، توانش را نداشت، نیمه ایستاده بود و میلرزید. چند ثانیه گذشت که امیر متوجهی مشکل شد. اصلا به میزان خونِ ریخته شده دید نداشت. اصلا هنوز در حال چکه کردن بود؟ یا این که فقط در حد خیس شدن دستهی چاقو خونریزی کرده بود؟ شاید ان موجود متوجهی سر و صدای پایین پریدنش از تخت شده بود و جلوی خونریزی را گرفته بود. اب دهانش را قورت داد. به سختی و با زانوانی لرزان صافتر ایستاد و گردن کشید. نه. اصلا به ان قسمت از سقف نور مهتاب نمی رسید. چه میکرد؟ از تخت بالا میرفت و چک میکرد؟ یا این که از همین حالا پدر و مادرش را صدا میزد؟ بابت چاقوی فرو رفته در سقف کتک سختی میخورد ولی مطمئنن خونِ ریخته شده روی دسته سوالاتی را در ذهن انها به وجود میآورد. بهترین کار همین بود. صدا زدن پدر و مادرش. با زانوهایی که هنوز
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیلرزید و لرزشی که در دستانش بود یک قدم به عقب برداشت. نصف بدنش بیرون از در قرار گرفت که صدا را شنید. تا حالا تخم مرغ شکوندی؟ یک ضربه به لبهی کابینت میزنی و ان قدر دو طرفش را میکشی که با صدای قرچ کل پوستهی سفتش ترک بگیره و از هم جدا بشه. صدا شبیه به همان بود، ولی خیلی عمیقتر و محکمتر. از بالای سرش میامد، روی سقف. امیر خشک شد. فقط توانست کمی سرش را بالا بیاورد و ترک روی سقف را ببیند که لحظه به لحظه باز تر میشد. انگار دیوارها کش میامدند و شکافی را که تا چند ثانیهی قبل فقط لبهی تیز چاقو درونش جا میشد را انقدر باز کردند که به راحتی میشد دستت را داخلش بکنی. همه چیز در طی پنج ثانیه اتفاق افتاد. دوباره سکوت کل اتاق را پر کرد. امیر جرئت حرکت کردن نداشت. چرا سقف اتاقش در حال باز شدن بود؟ کار همان موجود است. همانی که دیشب زیر گوشش خر خر میکرد و با دزدیدن گوشی مادرش سر ظهر او را تا مرز سکته برده بود. حالا چه نقشهای برای امشب داشت؟ دزدیدن امیر؟ یعنی کارهایی که تا الان کرده برای رها کردن پسر کافی نبود؟ عصبانیت درونش شروع به جوشیدن کرد که با بررسی بیشتر ترک و ندیدندچاقو جایش را به امید داد. ممکنوبود با باز شدن سقف چاقو بر روی تخت افتاده باشد؟ با انرژی تازهای که از خشم نشات میگرفت به طرف تختش و ان شکاف لعنتی رفت. پاهایش را ارام همچون گربه بر روی زمین میگذاشت و قدم به قدم نزدیک میلههای تخت شد. گوشی را کجا انداخته بود؟ ای کاش از کل مدت باز شدن سقف فیلم گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش که به میلهی کنار تخت رسید جرئت کرد به بالا نگاه کند. نور مهتاب از این زاویه کمک خیلی زیادی به دیدن سقف میکرد. شکاف باز شده بود. درست به اندازهی بیست سانت و درست بالای بالشتی که امیر هر شب بر روی ان سر میگذاشت و میخوابید. با این که موقعیت شکاف او را میترساند ولی ته ذهنش کنجکاو بود. برای چه فقط بیست سانت باز شده؟ برای کشیدن امیر به داخل سقف خیلی کم بود. حتی آهو را هم نمیشد با این فاصله به داخل کشید. نگاهش میخ سقف بود ولی بدنش به سمت هدف بعدی حرکت کرد. یکم گشتن بر روی تخت بدون اینکه نگاه کنی سخت بود ولی بالاخره جسم مستطیلی را پیدا کرد. روی تخت بود و در میان ملحفه مخفی شده بود اما دستهای تیز امیر پیدایش کرد. لبخندی روی کل صورتش امد ولی برای خوشحالی فرصت نداشت. گوشی را در یکی از دستانش نگه داشت و با دست ازاد با ارامش و سرعت کمتری روی بقیهی تخت دست کشید. اصلا دوست نداشت تیغهای که درون سقف گیر کرده بود و خون ان هیولا را بر روی خودش داشت گوشتش را ببرد. ثانیهها تبدیل به دقیقهها شدند. امیر چشمانش را نیمه باز و بسته میکرد و با یک دست و دو چشم بر روی تخت به دنبال چاقوی لعنتی بود. تلاشهایش هیچ فایده نداشت. در این نور کم اصلا امکان پیدا کردنش نبود. با نگرانی دوباره به سقف خیره شد. این موجود به نور حساس نبود که، بود؟ چراغ قوهی گوشی نور خوبی میداد و کمک زیادی میتوانست به امیر بکند ولی اگر توجه ان موجود را جلب میکرد چه؟ صدای جیرجیرکها از
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت توری پنجره میامد و امیر سخت مشغول فکر کردن بود. بالاخره تصمیمش را گرفت. هنوز روی نردههای فلزی نردبان کنار تخت بود، اگر موجود سعی میکرد حمله کند خیلی سریع و راحت به سمت درب اتاق میدویید و فرار میکرد. راه خروجش باز بود و همین به امیر اطمینان و جرئت لازم برای روشن کردن چراغ قوهی گوشی را میداد. البته که یک چشمش به صفحهی گوشی بود و یک چشمش به سقف. نور کل تخت را روشن کرد. روی ملحفهی سفید و تشت و بالشتی که اتفاقا انها هم سفید بودند هیچ خبری از چاقو یا حتی قطرهای خون نبود. پس کجا افتاده بود؟ با دقت بیشتری برای بار دوم چک کرد حتی لبههای تشت را که درون بدنهی فلزی تخت رفته بودند؛ ولی نه، هیچ ردی از چاقوی دسته آبی نبود. نکند هنوز درون سقف بود؟ سوالی که در ذهنش به وجود امد اصلا منطقی نبود. سقف باز شده بود اصلا امکان نداشت چاقو هنوز در درونش گیر کرده باشد... در یک حرکت ناگهانی سرش را بالا گرفت و هم زمان نور را به سمت سقف تاباند. چیزی که دید باعث شد برای ثانیهای تمام افکارش در مورد چاقو را فراموش کند. روی سقف، درست در میان شکاف، جسمی تپنده وجود داشت. گوشتالو بود و کل سوراخ را می گرفت. قلب نبود. خانم معلم انیمیشن قلب را به انها نشان داده بود. ولی درست مثل قلب با ضرب اهنگ خاصی تکان خفیفی میخورد. امیر مطمئن بود که موجودی زنده است، اصلا شاید حیوانی چیزی بود. ایدهی حیوان خیلی برایش خوشایند بود. او عاشق حیوانات بود و از وقتی آهو با ان حساسیت مسخرهاش امد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر امیر نتوانست حیوانی در خانهشان نگه دارد. اما چه حیوانی بود؟ پلهای دیگر بالا رفت و از فاصلهی کمتری به پوست چروک شده نگاه کرد. کدام حیوان همچین پوستی داشت؟ بدون مو. نسبتا رنگ پریده و چروک. پلهای دیگر بالا رفت. حالا لبهی تخت به کمرش رسیده بود. اگر دستش را دراز می کرد شاید نوک انگشتانش به تن حیوان میخورد. وسوسه شده برای لمس، نگاهش به دستهی ابی رنگ چاقو افتاد. در بدن حیوان فرو رفته بود و حرکت سقف ان را پشت اجر مخفی کرده بود. باید اون چاقو رو در بیارم. این اولین فکری بود که به ذهنش رسید. جدا از عذاب وجدانی که برای زخمی کردن حیوان به سراغش امده بود، باید چاقو را پس میگرفت. قدمی دیگر بالا رفت. روی اخرین پلهی فلزی ایستاد. نور دوربین را بر روی هدفش تنظیم کرد. با کشیدن نفس عمیق و اطمینان دادن به خودش دستش را بالا برد. کامل به دستهی ابی رنگ رسید. باید در یک حرکت بیرون می کشیدش. یک... دو.... با نگرانی از ان فاصلهی نزدیک به پوست جانور نگاه کرد. _ چیزی نیست. خیلی راحت می کشمش بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب به خودش امیدواری داد و در یک حرکت با تمام زورش چاقو را کشید. خیلی سریع بیرون امد. انتظار نداشت که گوشت جانور این قدر نرم باشد. با نیشی باز شده به چاقو خیره شد. نگاهش که به تیغه افتاد لبخند از روی لبهایش رفت. روی تیغهی فلزی مایعی سفید رنگ بود. به دستهای که میان انگشتانش بود نگاه کرد. ان هم سفید بود. چاقو را بالا اورد و بو کشید. صورتش ثانیهای نشده در هم رفت. همان بوی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتندِ اشنای آهن را میداد. بوی خون. اما چرا سفید بود؟ این چه جانوری بود که خون سفید داشت؟ اخمی بر کل پیشانیاش نشست. طبق چیزهایی که قبلا در کتابهایش دیده بود و در گوگل پیدا کرده بود فقط حشرات بودند که خون رنگی داشتند. باید این را به پدرش نشان میداد. امکان نداشت دیگر زیر این بتواند بزند. دو پلهی نردبان را پایین امد که دوباره ان صدای شکستن و باز شدن سقف امد. انقدر ناگهانی بود که امیر تعادلش را از دست داد و از روی نرده بر روی زمین پرتاب شد. فرصتی برای ثابت ماندن و هضم انچه اتفاق افتاده وجود نداشت. این بار، برخلاف سری قبل، صدای قرچ قرچ و لرزیدن دیوارها بعد از پنج ثانیه متوقف نشد. امیر سریع و با تعادلی نصفه نیمه به سمت درب اتاقش حجوم برد و خودش را به درون راهرو پرتاب کرد. در را بیشتر از نصف بست و از میان دو چوب شروع به تماشای صحنهی مقابلش کرد. دیوار دیگر ان قدر باز شده بود که یک نوزاد به راحتی بتواند از میانش عبور کند. اما این چیزی نبود که امیر را ترساند. وحشت وقتی اغاز شد که ان موجود تصمیم گرفت از جایش به بیرون بیاید. دست امیر به صورت خودکار و سریع جلوی دهانش را گرفت تا از جیغهای احتمالی جلوگیری کند. جایی در سقف، درست بالای محلی که شبها سر بر روی تشک میگذاشت و میخوابید، دستی از میان شکاف به بیرون امد. اول فکر کرد متعلق به انسان است اما با دیدن انگشتان و کف دستی که همچون ساعد و بازو پر از مو بود نظرش عوض شد. هیچ انسانی روی کف دستانش مو نداشت. با دستانی لرزان پایین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامدن ارام ارام دست از سقف را تماشا کرد. موجود یا خیلی کند بود یا الان به دنبال چیز خاصی می گشت. امیر با دستی که جلوی دهانش را نگرفته بود به قفل در چنگ زد و امادهی بستن ان بود. موجود به دنبال او می گشت مگه نه؟ او بود که نور گوشی را بر رویش انداخته بود. او بود که چاقو در بدنش فرو برده بود. او بود که جسم تیز را به سختی از بدنش خارج کرده بود... چاقو کجاست؟ افکار درهمش به یک سوال ختم شد و ان سوال توانست جوابی نسبتا منطقی به رفتارهای جانور بدهد. موجود به دنبال او نبود. داشت با دستش، یا هر قسمتی از بدنش که به شکل دست انسان بود، بو می کشید و رد خون خودش بر روی چاقو را دنبال میکرد. امیر هم زمان با مزه مزه کردن این کشف، به دید زدن موجود ادامه داد. دستِ پر مو روی زمین و هوا معلق بود ولی به ارامی روی هدفی معین بر زمین فرود امد. وقتی بعد از چند ثانیه دوباره بالا امد، درست مثل انسانها که با دستانشان وسیله بر میدارند چاقو را برداشته بود. البته این ترسناکترین بخش صحنهای که مقابل امیر بود به حساب نمیامد. دست جانور کل مسیر از سقف تا کف اتاق را به راحتی طی کرده بود. امیر نمیدانست چند متر میشود ولی خیلی خوب میدانست هیچ موجود عادیای دستش اینقدر بلند نمیباشد. دست کم کم شروع به بالا رفتن کرد و امیر به یاد دلیل تمام سختیهای امشبش افتاد. اگر میتوانست از این صحنه عکس یا فیلمی بگیرد دیگر راضی کردن خانوادهاش کاری نداشت. با چیزی که الان در حال مشاهدهاش بود امکان نداشت حاضر شود یک ثانیه هم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر این اتاق چشم روی هم بگذارد. اول میخواست با داد زدن همه را بیدار کند اما ریسک زیادی داشت. جانور متوجهی حضورش میشد و از طرفی بیدار کردن کل اعضای خانواده کار هر کسی نبود. تازه اگر بیدار هم میشدند از کجا معلوم چیزی که جلوی چشمشان بود را فردا صبح انکار نمیکردند. درست مثل آهو. بهترین راه حل گرفتن عکس و فیلم از جانور بود ولی گوشی را کجا انداخته بود؟ به خوبی اخرین باری که چاقو و گوشی در دستانش بودند را به یاد میاورد. گوشی هم باید مثل چاقو زمان پرت شدن از نردهی تخت روی زمین افتاده باشد ولی کجا؟ در را کمی بیشتر باز کرد. چشمانش را باز و بسته کرد و سعی در پیدا کردن شی مستطیلی بر روی زمین داشت. موجود حالا حتی با سرعت کمتری به سمت بالا حرکت میکرد. شاید هنوز داشت محیط را برای پیدا کردن هر جسمی که بر بدنش کشیده شده بود بو میکشید. شاید هم به دنبال امیر بود. ظاهرا چشم نداشت. اما اگر دقت میکردی میتوانستی صدای هوف هوف ورود و خروج هوا را بشنوی. از موجود میامد. شاید مستقیم از دستی که بر زمین امده بود نه ولی امیر مطمئن بود که از موجود است. بالاخره پیدایش کرد. گوشی خیلی نزدیکتر از انی بود که فکرش را میکرد. درست در دو قدمیاش بر روی زمین افتاده بود. نه خیلی نزدیک تخت بود نه خیلی نزدیک در. در فاصلهی میانشان قرار داشت و امیر برای برداشتنش باید در را کامل باز میکرد و وارد اتاق میشد. باید با ان موجود در یک مکان قرار میگرفت. بدون اینکه دری برای محافظت باشد. بدون اینکه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدری برای مراقبت باشد. بدون اینکه مادری برای حمایت باشد. اب دهانش را به سختی قورت داد. موجود حالا به تشت طبقهی دوم تخت رسیده بود. وقت زیادی نداشت. اگر زیادی مِس مِس میکرد این فرصت برای بدست اوردن مدرک را از دست میداد و باید تا اخر هفته در این اتاق و در کنار این موجود میخوابید. با فکر به این که در صورت نگرفتن عکس قرار است دوباره با قیافهی عصبانی و ناامید پدر و مادرش مواجه شود انگیزهی جدیدی گرفت. به هر دوی انها نشان میداد که دروغ نمیگفته و موجودی وحشی در تمام این مدت بالای سرشان زندگی میکرده. در را ناگهان باز کرد و به داخل اتاق یورش برد. در کمتر از یک ثانیه به گوشی رسید و ان را از روی زمین برداشت. به محض بلند کردنش متوجهی روشن بودن چراغ قوه شد. صدای نفسهای موجود بلندتر از قبل شد. شدتش هم زیادتر. امیر به بالا نگاه کرد. موجود هنوز در نزدیکی تشت تخت بالا بود. ثابت ولی پر سر و صدا. داشت امیر را بو میکشید. انقدر مستند دیده بود که بداند فرصت زیادی ندارد. موجودات با حس بویایی دوست و دشمنشان را تشخیص میدادند. انهایی که شامهی قویتری داشتند حتی با بو کشیدن مکان احتمالی موجود جدید را تشخیص میدادند... برای حمله. امیر فوری دوربین گوشی را اورد و هم زمان به طرف در عقب گرد کرد. شروع به فیلم برداری کرد و دستگیرهی درب را در دستانش گرفت. انجا بود که حرکت سریع دست را دید. درست به سمت صورتش. چاقو هنوز در دست پشمی بود ولی نه در میان انگشتان بلکه در میان موهای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلندی که از کف دست در امده بودند. کل پنج انگشت رو به امیر بود و مستقیم به سمتش می امد. لال شده بود. حتی قدرت بستن در را هم نداشت. از ترس، تنها کاری که از دستش بر می امد را انجام داد. گوشی را بالا اورد و دوربین را مستقیم به سمت جانور گرفت. نور چراغ قوه مستقیم به سمت دست تابیده شد و دست انگار که رویش اسید پاشیده باشند به خودش پیچید و با سرعت خیلی خیلی بیشتری به سمت سوراخی که از ان در امده بود برگشت. انگار نیرویی عظیم ان را به عقب کشیده باشد. امیر بر روی زمین افتاد. پاهایش را حس نمیکرد. با ارنج و کف دستش خودش را عقب عقب کشیده و از ان اتاق لعنتی و موجود داخلش دور کرد. دوباره صدای قژ قژ از سقف امد. سوراخ داشت بسته میشد. باید از ان هم فیلم میگرفت ولی واقعا توان بلند شدن نداشت. قلبش مثل پتک در سینهاش میکوبید و ضربانش را حتی در گوشهی پیشانیاش حس میکرد. خطر از بیخ گوشش گذشت و با اینکه او را نکشت ولی موفق شده فلجش کند. تقریبا نصف راهرو را با کمک یک دست خودش را عقب کشید و از اتاق منحوس دور کرد. تازه یادش افتاد که هنوز دوربین در حال ریکورد کردن است. گوشی را چرخاند و ضبط را متوقف کرد. برای ثانیهای به این فکر کرد که چقدر احمقانه میشد اگر از سر استرس یادش میرفت دکمهی ضبط را فشار دهد. همان طور خودش را بر روی زمین کشید تا اینکه به صدای خرناسهای پدر رسید. توانست از جایش بلند شود. در اتاق دو نفره را که باز کرد با جسم به خواب رفتهی پدر و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرش مواجه شد. با تردید نگاهی به گوشی انداخت. الان فیلم را نشان میداد؟ قبلا هم شده بود که پدر را نصف شب از خواب بیدار کند. زمانی که بچهتر بود. اما هیچ وقت واکنش مهربانانهاش دریافت نکرده بود. مادر هم دست کمی از پدر نداشت. واکنش هر دو بر سر میز صبحانه را مرور کرد. نه. الان زمان خوبی برای نشان دادن مدرکش نبود. باید زمانی این کار را میکرد که هر دوی انها بیدار و سرحال بودند نه نیمه خواب و پر زور. فقط در سکوت سقف اتاقشان را چک کرد. پنجره باز بود و نور مهتاب خیلی بیشتر به اتاق انها وارد میشد. خبری از ترک بر روی سقف اتاقشان نبود. امیر با خیالی راحت به ارامی از اتاق خارج شد. از سر کنجکاوی به سراغ اتاق کناریاش رفت. جایی که آهو به خواب رفته بود و اصلا خبر نداشت که نزدیک بود پادویی تحت عنوان برادر که هر روز برایش بستی میخرید را از دست بدهد. مثل همیشه دختر به صورت اریب روی تخت بیهوش شده بود. امیر فقط نیم نگاهی به سقف اتاقش انداخت. شب خواب سبز رنگ دختر کار امیر را خیلی راحتتر از اتاق قبلی کرد. از اتاق او هم خارج شد. وارد هال کوچک شد و چراغ خوابی که مادرش تن پریزی گذاشته بود را روشن کرد. بعد از چیزی که امشب دیده بود عمرا میتوانست حتی برای ثانیهای در اتاق انتهای راهرو بماند. حتی احتمال اینکه خوابش ببرد هم کم بود. روی مبل خودش را انداخت و کوسنی زیر سر گذاشت. صدای خرناسهای پدرش از اینجا خیلی بلندتر بود. به سقف نگاه کرد. خوابش نمی برد. گوشه به گوشه را از جایی که نشسته بود چک کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی خدا را شکر اینجا هم خبری از ترک نبود. شاید موجود فقط به ان اتاق انتهای راهرو دسترسی داشت. ساید دیوار انجا نازکتر از بخشهای دیگر خانه بود. کمی در جایش تکان خورد و برقی بر روی میز به چشمش امد. انعکاس نور شب خواب بود بر روی تیغهی چاقوهای روی میز. چهار عدد بودند. مادر همه را شسته و بر روی بشقاب گذاشته بود. به یاد چاقویی افتاد که در اخر بدست جانور افتاده و غرق در موهایش به بالا کشیده شد. فردا قرار بود داد و قال راه بیفتد و برای نبود یکی از چاقوها حداقل نصف روز به جان امیر غر بزنند. کاری از دستش بر میامد؟ نه. میخواست کاری کند؟ باز هم نه. خستگی عجیبی در تنش پیچیده بود. استرس و اضطرابی که تجربه کرده بود حالا خودش را داشت نشان میداد و مغز خمارش بر خلاف انچه که انتظار داشت در حال خاموش شدن بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپارت سوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنباید میخوابید. این اخرین فکری بود که قبل از خوابیدن تا ساعت ده و نیم صبح فردا در سرش پیچید. اخرین لحظه فقط نگاهش را از چاقوها تغییر داد و به سقف دوخت. هیچ ترکی بر رویش نبود. جانور خستهتر از ان بود که بخواهد دوباره از درون سقف به بیرون بیاید. انقدر کلمات اطمینان بخشی که به خودش میگفت مسخره بود که نه احساسش ارام میشد و نه منطقش قانع. با این حال در اخر خستگی موفق که او را به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواب ببرد. صبح با صدای جیغ بلند آهو از خواب پرید. نور افتاب مستقیم به صورتش میخورد و بر روی بدنش پتوی نازک تابستانی قرار داشت که دیشب اثری از ان نبود. کار مادر بود وگرنه پدر و آهو برایشان زنده و مردهی امیر فرقی نمیکرد. جیغ بلند دوم همراه شد با غرلند کردن زیر لبی امیر و کشیدن پتو بر روی سرش. در اتاق پدر و مادر باز شد و صدای جر و بحث آهو با مادرشان خیلی واضحتر به گوش رسید. هم زمان هر دو به طرف هال و امیر امدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه نه نه! بریم ساحل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میریم ولی الان نه. باید بریم پاساژ... امیر پاشو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی من پاشاژ نمیخوام مامان! تو و بابا برین من و امیر میریم ساحل.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخوام براتون لباس بخرم نمیشه نیاین. امیر بیدار شدی؟ اخم بر روی پیشانی امیر عمیقتر شد و بیشتر در خودش جمع شد. اما کارش فایدهی انچنانی نداشت. صدای قدم های مادر امد و ناگهان پتو از سرش برداشته شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیدار شو دیگه. برو پیش پدرت توی ماشین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اه مامان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حالت اعتراضی گفت و سعی کرد دوباره پتو را روی خودش بکشد ولی متاسفانه دست مادرش تندتر بود و پتو با سرعت نور از دسترس امیر خارج شد. به زور چشمانش را بست ولی با ادامه یافتن جر و بحث مادرش با آهو واقعا نمیتوانست به خواب برگردد. با حرص روی مبل به حالت نشسته در امد ولی هنوز چشمانش بسته بود. گوشش سوت ریزی میکشید که
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحاصل جیغهای بلتد آهو بود. چرا خواهرش بس نمیکرد؟ بردن این بحث در مقابل مادرشان کاری غیرممکن بود. امیر و پدرش خیلی وقت پیش تسلیم شده بودند ولی دختر هنوز مقاومت میکرد. خمیازهی بلند و بالایی کشید و دستش را زیر پیراهن برد و شکمش را خاراند. بالاخره چشمانش را درست و حسابی باز کرد و به دور و اطراف نگاه کرد. آهو در اشپزخانهی کوچک مقابل مادرشان ایستاده بود و دست به کمر، با اخمی عمیق به او نگاه میکرد. مادرشان ولی بیخیال نسبت به اعتراضهای دختر داشت فلاسک را پر از ابی می کرد که با چایی ساز به جوش اورده بود. امیر دستی بر روی صورتش کشید و از جایش بلند شد. خمیازهی این سری را ایستاده کشید و دستهایش را رو به سقف کرد. با دیدن سقف به یاد اتفاقهای دیشب افتاد. تمام ارامشش پر کشید. اتفاقهایی که بین آهو و مادرش در حال افتادن بود را فراموش کرد و در همان حالت ایستاده شروع به بررسی سقف کرد. هیچ ترکی بر رویش وجود نداشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امیر برو صورتت رو بشور. زود باش بابا منتظره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مادر از اشپرخانه امد و امیر از لحنش متوجه شد که فرصت زیادی برای چک کردن کل سقفهای خانه ندارد. گوشی را کجا گذاشته بود؟ باید فیلم را به همه نشان میداد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مامان گوشیت کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هنوز از خواب بیدار نشده گوشی می خوای؟ برو دستشویی زود هم بیا که دیر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر جدیتر از قبل جواب داد. صبرش در حال لبریز شدن بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو امیر خیلی خوب متوجه بود که خیلی به عصبانیت زن نمانده. برای همین بیخیال چک کردن سقف یا نشان دادن فیلم شد. برای فعلا. همگی سالم و زنده بودند پس نیازی به عجله نبود. تازه میخواستند از سوییت خارج شوند. چرا با درست کردن ماجرایی جلوی خروجشان از مجتمع را میگرفت. میتوانست خیلی راحت در رستوران یا در میان خرید کردن فیلم را نشان بدهد. صدای آهو بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گوشی مامان مال منه! نباید بهش گوشی بدی. گوشی به امیر نده! مال اون نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اگه اروم مثل یه خانوم بیای خرید گوشی رو به امیر نمیدم. امیر با چشمانی گرد شده به صحنهی رو به رویش نگاه کرد. چیزی که میدید را باور نمیکرد. مکالمهی آهو و مادرش و حساسیت دختر روی گوشی مادرشان چیز جدیدی نبود ولی مسئلهای که باعث خشک شدن امیر شده بود کلا چیز دیگری بود. روی میز وسط هال، درست در فاصلهی یک قدمی جایی که دیشب خوابش برده بود، پنج چاقو قرار داشت. اولش فکر کرد اشتباه میبیند برای همین جلو تر رفت و با دستانش تک تک انها را لمس کرد. واقعی بودند و سالم. چهار چاقویی که دیشب روی طرف قرار داشتند به علاوهی چاقویی که دیشب توسط موجود به درون سقف برده شده بود. نتیجه واضح بود، جایی در میان شب جانور دوباره به پایین امده و چاقو را برگردانده بود. در کنار چاقوهای دیگر. درست در کنار سر امیر. *****************************************
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.چند ساعت بعد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمانی که از خرید برگشته بودند، بالاخره توانسته بود در ساحل، فیلم را به پدر و مادرش نشان دهد ولی نتیجه اصلا ان طور که میخواست پیش نرفت. با وجود روشن بودن چراغ قوه و نزدیک بودن موجود کیفیت فیلم بالا نبود و همین شد بهانهای برای پدر و مادرش که فیلم را باور نکنند. حتی مادرش خندید و پرسید که این را با هوش مصنوعی درست کرده یا از اینترنت ویدیوهای مربوط به یک فیلم را دارد نشان می دهد. امیر باورش نمیشد که اولین واکنش انها خندیدن به مدرکی باشد که برای گرفتنش تقریبا جانش را از دست داده. شروع به اصرار بیشتر کرد. فیلم را دوباره پخش کرد و این بار هر قسمتی از بدن موجود که در تصویر میامد فیلم را متوقف میکرد و دربارهی انچه که دیشب شاهدش بود اطلاعات ریز میداد. باید قانع میشدند. باید باورش میکردند. باید از انجا میرفتند. علت این اصرار زیاد برای ماندن پدر و مادرش را نمیفهمید. اما کوتاه بیا هم نبود. دیشب جانور را زخمی کرده بود. هر چند ناخواسته و ندانسته، ولی زخمیاش کرده بود. اگر جانور یک درصد عقل و هوش انسانی داشت امشب به او حمله میکرد. یا حتی بدتر، به یکی از ان سه نفر دیگر که اصلا از هیچ چیز خبر نداشتند. فیلم در ان حد هم تار نبود. امیر این را به خوبی میدانست. مشکل اصلی این بود که پدر و مادر نمیخواستند که باور کنند. هیچ کدام به اتفاقهای غیرطبیعی باور نداشتند و ترجیح میدادند که با دیدن یکی از انها چشمانشان را ببندند تا اینکه بخواهند ان را بررسی کنند، یا حتی از ان دور شوند. منطق پدر و مادرش، به چیزای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفراطبیعی توجهای نکنیم اون هم به ما توجه نمیکنه، بود. منطقی که از نظر امیر خیلی خیلی قرار بود باعث اتفاقهای بدی در این پنج شب باقی مانده شود. وقتی برای بار سوم فیلم را پلی کرد و به زور جلوی صورتشان قرار داد مادرش با کلافگی باشهای گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه! یه چیزی توی سقفه... راضی شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه موجود خیلی وحشتناک داخل اون خونهست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منم همینو گفتم... حالا برو پیش خواهرت باهاش بازی کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس باور می کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اره برو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه به پدرش انداخت که در سکوت دراز کشیده بود. در کل مدت به جز خندیدن و مسخره کردن ان فیلم هیچ چیز دیگری نگفته و حالا چشمانش را هم بسته بود. امیر متوجه بود که پدرش علاقه ای به صحبت در این مورد ندارد ولی نمی توانست جلوی خودش را بگرد. وقت تنگ بود و باید تا قبل از شب از این مجتمع میرفتند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرش بار دیگر تشر زد و امیر قدمی عقب رفت ولی قبل از بیشتر دور شدن از مادرش پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باور کردی مگه نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irارهای که شنید زیاد برای واقعی بودن محکم و پر از حرص بود ولی ترسید بیشتر از این اصرار کند. تنها کسی که در برابر عصبانی شدنهای پدرشان مقاومت نشان میداد و جلویش را
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیگرفت مادر بود و امیر اصلا دوست نداشت مادر هم زمان با پدر عصبانی باشد. با سری که کمی به پایین خم شده بود و قدمهایی بی جان سلانه سلانه به طرف جایی رفت که آهو معمولا می ایستاد و با موجها بازی میکرد. در کل مدت به اصرارهای آهو برای هم بازی شدن توجهای نکرد و فقط و فقط به شنهاش ساحل خیره شد. اگر پدر و مادرش ان فیلم را باور نمیکردند چه؟ ان وقت چکار باید می کرد؟ عمرا اگر شب در ان اتاق منحوس می خوابید ولی با یاداوری چاقویی که صبح در کنار سرش قرار گرفته بود به یاد اورد که دیگر در هیچ نقطهای از سوئیت قرار نیست احساس امنیت یا ارامش کند. خورشید که نارنجی شد خستگی آهو را راضی به برگشت کرد. امیر برای اولین بار ارزو کرد که ای کاش خواهرش خسته نمیشد و تا صبح در سرمای ارامش بخش این ساحل و دریای طوفانیاش میماندند. در مسیر مجتمع امیر زیر چشمی پدر و مادرش را پایید ولی کسی چیزی دربارهی فیلم نمیگفت. نمیدانست کی می تواند دوباره دربارهاش صحبت کند. اصرار بیش از حد هم گاهی باعث عصبانیت پدر میشد. همیشه در این جور مواقع به سراغ مادر میرفت اما مسئله این جا بود که در مسافرت مادر کسی بود که اصلا دوست نداشت برگردند. برای همین کار امیر سخت بود. نگاهی به آهو کرد که دستش را گرفته و با چشمانی نیمه بسته و پیراهن ساحلی نیمه خیس در کنارش راه می رفت. باد سردی امد و امیر با فکر کردن به اینکه چقدر مادرش برای سرماخوردنهای آهو نگران میشد ارزو کرد که ای کاش آهو دوباره سرما بخورد. به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irثانیهای نکشید که از این فکرش پشیمان شد. جدای از سرماهای سخت خواهرش و دردی که میکشید امکان نداشت تا قبل از خواب علایم سرماخوردگی را نشان بدهد. اگر هم نشان میداد شاید با یک قرص و شربت سر و تهش را هم میاوردند. مادر همیشه امادهی همه چیز بود و این امادگی در زمان مسافرت ده برابر میشد. مطمئنن قرص یا شربتی در گوشهی یکی از چمدانها چپانده شده بود. اهی از سر ناامیدی کشید. چاره ای به جز دوباره راه انداختن صحبت نداشت. اما الان این کار را نمیکرد. صبر میکرد تا بعد از شام. ان وقت برای جمع کردن چمدان هم انرژی لازم را داشتند. برخلاف انتظار امیر از ساحل مستقیم به رستوران نرفتند. طبق گفتهی مادر هنوز به ساعت شام مانده بود و پدر هم می خواست کفش پر از شناش را عوض کند. آهو با همان حالت خواب الود و نیمه هشیار مثل اردک به دنبال امیر بود و اگر ولش میکردند همان جا کف جادهی مجتمع میخوابید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ما دیگه داخل نمیایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر در چند قدمی سوئیت ایستاد و با بی حالی اعلام کرد. اصلا دوست نداشت پایش را در ان خانهی کذایی بگذارد. مخصوصا که افتاب غروب کرده بود. مادرش نیم نگاهی از میان درب ورودی انداخت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مطمئنی؟ دستشویی نداری؟ آهو چی، اونم پیش تو می مونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اره. زودتر بیاین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بی حوصلگی گفت. نیم نگاهی هم به طرف آهو نینداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانست اگر خواهرش دستشویی داشت از همان لب ساحل با جیغ و داد اعلامش میکرد و نمیگذاشت در ارامش به سوئیت برگردند. دیگر هیچ ردی از خورشید در اسمان نمانده بود. دست کوچکی که در میان انگشتانش بود را محکمتر گرفت و فشرد. باورش نمیشد برای نترسیدن دارد به چه چیزهایی چنگ میزند. ثانیهها جلو رفتند و امیر و آهو لب یکی از خیابانهای اسفالت شده نشسته بودند. سوئیت انها در مسیر رستوران بود و در کل مدت مسافران دیگر برای رفتن به رستوران از مقابلشان رد میشدند. دیدن ادمهای دیگر دلگرمی بزرگی برای امیر بود. عدد روی صفحهی گوشی گذشتن بیست دقیقه را نشان میداد. حالا دیگر صبر امیر به سر امده بود. نگرانی از بابت حملهی موجود به پدر و مادرش نداشت. میدانست که پدرش قویتر از ان است که مغلوب حیوان شود ولی تنها ماندن در تاریکی شب بر خلاف گذشته او را میترساند. بعد از دیدن موجود با چشمهای خودش دیگر حتی توان اعتماد کردن به سایهها را هم نداشت. آهو سرش را بر شانهی امیر تکیه داد. ثانیه به ثانیه سنگینی وزنش بر روی پسز بیشتر میشد و امیر میدانست چیزی به خوابیدن کامل آهو نمانده. ان وقت باید جسمش را کول میکردند و قرار نبود خودش هیچ همکاریای بکند. با حرص تکانی به دختر داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پاشو... پاشو ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولم کن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحن بی حالی گفت ولی خودش را از روی امیر برداشت و به سمت مخالف، دقیقا بر روی اسفالت، انداخت. قبل از سقوط
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکامل بازویش توسط امیر گرفته شد. خدا میدانست اگر مادرش آهو را روی ان زمین پر از خاک و گل میدید چه داد و قالی راه میانداخت. به زور از روی زمین بلندش کرد. دختر زیر لب غر غر کرد ولی بالاخره چشمانش را باز کرد و به دنبال امیر به راه افتاد. پسر با نگاهی نگران در سوئیت را باز کرد. هیچ صدایی از پدر و مادرش نمیامد. جلوی جا کفشی آهو را نشاند و بدون در اوردن کفشهایش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همینجا بمون. اگه صدای داد زدن من رو شنیدی هم برو پیش نگهبانی. فهمیدی؟ بیدار شو آهو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه باشه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب جوابی داد و همان جا روی دمپایی ساحلی بزرگ پدرشان روی زمین نشست. بیدار بود و اخمی عمیق بر پیشانی داشت. همین برای امیر کافی بود. فوری از خواهرش فاصله گرفت و به طرف اتاق پدر و مادر به راه افتاد. چرا این قدر لفتش داده بودند؟ در اتاق نیمه بسته بود. به چند قدمیاش که رسید صدای محو حرف زدن شنید. برای ثانیهای امیدوار شد. شاید در این مدت انها هم چیزی از ان موجود دیده بودند. شاید حتی همین حالا در حال جمع و جور کردن و ریختن وسایل در چمدانها بودند. اما وقتی با نزدیکتر شدنش مکالمه واضحتر شد دیگر اثری از امید درونش نبود. صدای فرد سومی از درون اتاق میآمد. کسی که داشت با پدر و مادرش صحبت میکرد. و امیر ان را میشناخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نگرانیتون بی جا نیست. ولی باید بتونین کنترلش کنید. پسر شما داره دورهای رو می گذرونه که همهی بچهها
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگذروندن. این شامل خود شما و همسرتون هم میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی اصرارش خیلی زیاده خانم دکتر. هیچ وقت قبلا اینطوری نشده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ لجبازی چیز عجیبی نیست. در شرایطی بچه می تونه سر کوچیکترین چیزها اصرار زیادی بکنه و به نظرش خیلی خیلی مهم بیان. با حرف زدن ارومش کنین ولی از موضع خودتون پایین نیاین چون در این حالت پسرتون راهی برای کنترل کردن شما و سر باز زدن از خواستههاتون پیدا می کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فقط این نیست... بهم یه ویدیو نشون داده...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه گذشت و سکوت مادرش ادامهدار شد انگار که خودش هم نمیدانست که چه میخواهد به فرد پشت نلفن بگوید. تردید مادر برای طرف مقابل هم واضح بود برای همین خودش پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون ویدیو دربارهی چی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ... نمی دونم. خیلی تاریک و بی کیفیت بود. ولی امیر اصرار داره که یه هیولا داخل اتاقشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یادتونه زمان بچگی درست قبل از اینکه پدر یا مادرمون چراغ رو خاموش کنه و از اتاق بره بیرون چی می گفتیم؟ یه چیزی داخل کمده. یا یه چیزی زیر تختمونه. پسر شما هم داره همین کار رو می کنه. ولی با هوشی که داره مطمئنان به گفتن ساده بسنده نکرده و براتون یه ویدیو درست کرده. این روزگار هر کاری میشه با هوش مصنوعی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هاه... راست میگین. ممکنه با هوش مصنوعی ساخته باشدش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ارامش خودتون رو حفظ کنید. نگرانی پدر و مادر تاثیر خیلی زیادی روی بچهها می ذاره. از تعطیلاتتون لذت ببرین و روی موضع خودتون بمونین. شبتون خوش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پایین گذاشتن گوشی امد و هم زمان با ان درب بالکن باز شد. مطمئن بود که پدرش است. فقط او بود که برای سیگار کشیدن وارد بالکن میشد. صدای قدمهایش به گوش رسید ولی هنوز وارد میدان دید نازک امیر نشده بود. هیچ صدایی از سمت مادر نمیامد. بالاخره صدای پدر در اتاق پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر اهی از سر کلافگی کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میگه یه چیز طبیعیه. برای اینکه امیر دوست نداره تنها بخوابه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منم بهت همین رو گفتم... بیخود وسط تعطیلات به اون مشاور زنگ زدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یعنی برات عجیب نیست؟ اون ویدیویی که نشون داد... حال و هوای این روزاش با اینکه اومدیم دریا... هیچ کدوم لجبازی عادی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب یه مدل جدیدشه. داره بزرگتره میشه و اخلاقاش تغییر می کنه. بلند شو بریم. الکی بزرگش نکن. بعد از دو روز بهونه بیخیالش میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جیر جیری از فنرهای قدیمی تخت امد. بلند شدن مادرش از روی تخت هم زمان شد با امدن صدای ادکلن پدرش:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولی نمی فهمم برای چی... امیر اصلا بچهی وابستهای نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا فکرش رو نمی کردم سر همچین چیزی بخواد تا این حد پیش بره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر با کلافگی گفت. صدای برداشت کلیدهای سوییت از روی میز چوبی امد. پدر، از همان جلوی ایینه، جواب همسرش را داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فهمیده که اخرش اونی که بیشتر از همه تونسته ادای قربانی رو دربیاره موفقتره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ واقعا به نظرت امیر دنبال ترحم خریدنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه ولی می خواد اونقدر اعصابمون رو خورد کنه که به هر سازش برقصیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین جا بود که امیر نتوانست بیشتر از این تحمل کند. به یاد تمام سختیهایی که برای گرفتن فیلم کشیده بود افتاد و جانوری که هنوز بالای سقف اتاقش زندگی میکرد. با عصبانیت در اتاق را یهو باز کرد و پرید داخل. فریاد کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من دنبال جلب توجه نیستم! چرا نمی فهمین که یه چیزی داخل اون اتاقه! اون جونور خطرناکه! چطور پدر و مادری هستین ک-
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیلی محکمی به گوشش خورد. انقدر محکم که کامل بر روی زمین پرتاب شد و کل سرش گیج رفت. صدای سوتی در کل سرش پیچید و بدنش اتوماتیکوار مانند جنین در خودش جمع شد. راه بینیاش بسته شده بود و فقط و فقط مزهی اهن زنگ زده در دهانش حس میکرد. دهانش را برای نفس کشیدن باز کرد که ضربهی دوم امد. این بار با پا بود. هدفش شکم امیر. درد در کل ارگانهایش پیچید. تمام محتویات معده تا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلویش بالا امد. در سرش احساس ضربان شدیدی میکرد. صدای سوتی که می شنید انقدر بلند بود که صدای فریادهای پدرش را خفه میکرد. از بین دستهایی که از سرش محافظت میکردند نگاه کرد. به دنبال ناجیای بود که همیشه در زمانهایی مثل این به دادش میرسید. مادرش. تنها کسی که توانایی کنترل خشم پدر را داشت. با زن چشم تو چشم شد. هر چه التماس داشت در نگاهش ریخت. اما مادر به ثانیهای نکشیده رو برگرداند. جانِ امیر از ترس پر شد. اگر مادرش جلوی پدر را نمیگرفت چه کسی میخواست مرد را متوقف کند؟ بیشتر در خودش جمع شد و لگد دوم را خورد. استرس و فشاری که به شکمش میامد کار خودش را کرد. به ثانیه نکشید محتوای معدهاش تا گلو امد و این بار نتوانست جلویش را بگیرد. روی فرش هر چه از صبح در دهان ریخته بود خالی کرد. سرش گیج میرفت و گلویش میسوخت. از معده تا زبانش انگار اتش گرفته بود. مزهی ترش اسید معده را در بینیاش حس میکرد. درست در کنار بوی اهنی خون. تا تخلیهی کامل تنها راه هواییاش بسته شده بود و به محض اینکه توانست به سختی هوا را به درون ششهایش رساند. صدای کوبیده شدن در بالکن امد و بعد از چند ثانیه صدای کفشهای مادرش که بر کف سرامیکی اشپزخانه کوبیده میشد. امیر در اتاق تنها بود. با دستی شکمش را گرفت و با ان یکی به دیوار چنگ زد. تا قبل از بازگشت پدرش باید از انجا میرفت. اگر قبلا بود به اغوش مادر پناه میبرد ولی ظاهرا این گزینه دیگر قرار نبود در دسترس باشد. سلانه سلانه به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت تنها مکانی که متعلق به خودش بود رفت. اتاق انتهای راهرو. وارد که شد در را پشت سر خودش بست و بعد از ثانیه نگاه خیره و پر تردید به کلید در را قفل کرد. ان موجود نمیتوانست بدتر از پدر عصبانیاش باشد. از بازگشت پدر و شروع دوبارهی کتکهایش میترسید و حالا که مادری نبود، تنها مکانش برای پناه همین حیوان درون سقف بود. با عصبانیت و چشمانی که تازه یادشان افتاده بود پر شوند به سقف نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اگه دیدی یه مرد عصبانی اومد داخل و داره من رو کتک می زنه... نجاتم بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از چند ثانیه متوجهی احمقانه بودن حرفش شد. چیشی زیر لب گفت و زهر خندی زد. چطور انتظار محافظت از سمت ان موجود داشت. احتمالا اصلا متوجهی حرفهای امیر هم نمیشد چه برسد به انجام دادن خواستههایش. همان طور اهسته در حالی که حالا با هر دو دست سمت چپ شکمش را گرفته بود به نزدیکی پنجرهی مثلثی رفت. کامل ان را باز کرد و سرش را تا جایی که نردههای اهنی اجازه میدادند بیرون برد. سوز سردی که از سمت دریا میامد سرش را خنک میکرد. گوش امیر زوق زوق می کرد. جای سیلی پدرش تیر می کشید. اشک در چشمانش جمع شده بود. هیچ ابی نداشت که سر و صورتش را بشورد. هنوز بو و مزهی ترکیب متعفن اهن و ترشی را در گلو و بینیاش حس میکرد. بعد از چند ثانیه لرزی در کل تنش احساس کرد. سرمای دریا شوخی نداشت. سرش را به گرمای اتاق برگرداند. به دیواری که زیر پنجره بود تکیه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداد و روی زمین نشست. سوز سرد را درست بالای سرش احساس میکرد که با شتاب وارد اتاق میشد و گرما را با خودش بیرون میبرد. ولی دیگر برایش اهمیت انچنانی نداشت. اتاق تاریکِ تاریک بود. سر و صدای افرادی که به سمت رستوران میرفتند محو از پنچره وارد اتاقش میشد و گاهی صدای دریا هم میامد. البته اگر خیلی دقت میکردی. کمی که گذشت بالاخره جرئت دست کشیدن به بینی و حساب کردن میزان اسیبی که دیده بود را پیدا کرد. درست بر روی جایی که باید سیبیل در می امد پوستههای خشک شدهی خون را حس کرد. با ناخن بر رویش کشید و کنده شدنشان را حس کرد. درد نداشت. ولی چندش اورد بود. تا جایی که میشد با همان ناخنهایش خون را کند تا به سوراخ دماغش رسید. جرئت دست زدن به ان را نداشت. اگر داخلش اسیبی دیده بود با دست زدن امیر دوباره باز میشد و شروع به خون ریزی میکرد. ای کاش کمی اب داشت. حداقل میتوانست گلویش را اب بکشد و از سر مزهی داخلش راحت شود. فکری به سرش زد. دوباره از جایش بلند شد و سر از پنجره به بیرون برد. دقیق به اطراف نگاه کرد. هیچ کس نبود. انهایی هم که بودند زیادی دور و مشغول بودند. رو به زمین تا جایی که میتوانست خم شد و شروع کرد به تف کردن. فکر میکرد خروج اب دهانش برای عوض شدن مزهی دهانش کافیست... اما اشتباه میکرد. بعد از چند بار انجام دادن دهانش بیشتر از قبل خشک شد و گوش چپش از سرما شروع به تیر کشیدن کرد. همان گوشی که سیلی را از سمت پدرش دریافت کرده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود. با کامل تاریک شدن اسمان، چراغهای برق غول اسا و بلند محوطهی مجتمع روشن شدند. نور به داخل اتاق راه داشت و کمی تحمل تنهایی را برای امیر راحت میکرد. ناخوداگاه چشمانش به سمت دیوار و سقف رفت. هیچ ترکی وجود نداشت. البته هنوز. به طرز عجیبی همیشه موجود را نصف شب دیده بود و برای همین ندیدنش برای الان چیزی نبود که برایش هیجان انگیز یا اسوده خاطر کننده باشد. موجود صرفا به دلیل اینکه وقت از سقف بیرون امدنش نشده بود هنوز کاری به کار امیر نداشت نه اینکه کلا از انجا رفته باشد. دستهایش را دور زانوانش حلقه کرد و سرش را در میان انها گذاشت. چارهای به جز صبر کردن نداشت. چندین ساعت گذشت. خورشید کاملا غروب کرد و ماه به جایش وارد اسمان شد. هم زمان با خاموش شدن چراغهای مجتمع صدای چرخیدن کلید یدک درون قفل فلزی در کل اتاق پیچید. با صدای کلیک مانندی گیره از جایش حرکت کرد. حالا در قابل باز شدن بود. دستگیره به ارامی به سمت پایین کشیده شد. فرد پشت در هیچ عجلهای برای ورود نداشت. بالاخره لبههای در از هم فاصله گرفتند. قدمهای محکمی بر روی کف اتاق قرار گرفت. چراغ قوهای در دست داشت. نور تند اولین مقصدش کف اتاق بود و دومین مقصدش سقف. با دیدن گچ یکدست و سفید صدای اهی از سر ناامیدی بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همهمون داریم شفت میشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن دست از سرزنش خودش گرفت. به دنبال فرزند ارشدش نور چراغ را روی تخت انداخت. برخلاف انتظارش خبری از
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجسم به خواب رفتهی پسرک نبود. اخمی بر روی پیشانیاش امد. ساعت یک نصف شب بود. چرا امیر در جایش قرار نداشت؟ ضربان قلبش کمی بالا رفت اما با شنیدن صدای ارامی که از ان طرف اتاق میامد فوری چرخید. امیر با همان سر و صورت خونی در زیر پنجره در حالت نشسته به خواب رفته بود. دلش به رحم امد. با قدمهایی ارام نزدیکش شد و دستی بر روی شانهاش گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امیر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اولین تکان امیر از خواب پرید. کل بدنش شروع به لرزیدن کرد و سرفههای بلندی کرد. نور چراغ چشمانش را میزد و با دست سعی در دور شدن داشت. فریادی نصفه نیمه و نامفهوم از میان لبهایش خارج شد. انگار که در میان خواب باشد ولی مادر میدانست، میدانست که پسرش خواب نیست و موقعیتی که در ان قرار گرفته باعث ترسش شده. هر دو شانهاش را گرفت و چراغ قوه را بر روی زمین رها کرد. نور قل خورد و از انها دور شد، مقصدش هم این بار زیر تخت فلزی بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امیر؟ امیر! بیدار شو! بیدار شو، منم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای اشنای مادر امیر را به خودش اورد. مادرش بود، نه هیولای در میان دیوارهای این خانه. اول بدنش ارام گرفت... نه... اول مردمک چشمانش ثابت شد. خیره شد به چشمان مادرش. به گردی سبز رنگی که تیره بود و با جدیت به او خیره شده بود. درست مثل چشمهای خواهرش در زمانهایی که با هم دعوا میکردند و امیر راضی به اشتی نمیشد. چشمها بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه او را به خودش اورد. لرزش بدنش کم کم از بین رفت. توانست دست و پایش را کنترل کند و کمی خودش را بالا بکشد. کمرش درد میکرد. هنوز در دهان و گلویش ان مزهی ترشی را حس میکرد. نگاهش با ترس به پشت سر مادر رفت. هیچ ترکی بر روی سقف نبود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بلند شو بریم صورتت رو بشوریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر در سکوت و همچون رباطی بدون عقل و احساس به دنبال زن به راه افتاد. هر دو وارد دستشویی شدند. مادر شیر اب را باز کرد و شروع کرد با دستان خیس بر روی صورت خونی و کثیف امیر دست کشیدن. امیر فقط به رو به رو خیره بود. هیچ حرکتی به خودش نمیداد. حتی مقاومت هم نمیکرد. وقتی صورتش پاک شد مادر مسواک به دستش داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یادته چطور بینیت رو تمیز میکردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون نگاه کردن به چشمان مادرش سری تکان داد. مادر اصراری به شنیدن جواب از سمت پسرش نداشت. حداقل نه الان. به سمت درب دستشویی رفت و از ان خارج شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بینیت رو بشور. بعدشم مسواک بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بسته شدن درب امد و امیر بعد از چند ثانیهی طولانی روی چهار پایه رفت. به چهرهی رنگ پریدهی خودش در ایینه نگاه کرد و بدون اینکه کار اضافهای بکند شروع به انجام دستورات مادرش کرد. در ان طرف در زن به اشپزخانه رفت و ساندویچی را که از رستوران برای امیر گرفته بودند را از یخچال خارج کرد. در بشقابی گذاشت و با دیدن انعکاس
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهی خودش در ایینه اهی از سر خستگی کشید. این تعطیلات کاملا برخلاف انتظارش داشت پیش میرفت. به اندازهی روزهای دیگر خسته نبود ولی اصلا نتوانسته بود ریلکس کند. شاید جدا کردن امیر از خواهرش در بهترین مکان ممکن در حال اتفاق افتادن نبود. به یاد تمام غر زدنهای امیر بابت اتاق اشتراکیشان افتاد. حتی برای شب اولی که به او این اتاق جدا را داده بودند هم ذوق بسیاری داشت و بدون هیچ بهانهای به خواب رفته بود. اخمی از سر پریشانی بر پیشانی مادر امد پس مشکل امیر چه بود؟ این حجم از ترس و پرخاشگری اصلا طبیعی نبود. دستی در بین موهایش فرو برد و انها را بهم ریخت. این کار به ذهنش ارامش میداد. یاد امروز ک به ساحل رفته بودند افتاد. امیر هم به طرز بانمکی وقتی اهو سعی در خراب کردن چالهاش داشت این کار را با موهایش کرده بود. لبخندی بر روی لبانش امد. گاهی یادش می رفت که دو تا وروجکش همهی حرکات او و پدرشان را زیر نظر میگرفتند و در لحظاتی که هیچ کدام اصلا انتظار نداشتند تکرار میکردند. به درب سرویس که رسید با ناخنش چند ضربه زد. نه انقدر بلند که همسرش را از خواب بیدار کند نه انقدر بی صدا که امیر از داخل نشنود. نیاز به صدا کردنش هم نبود. میشه بعد از کتکهای پدر این روتینشان بود و هر دو خیلی خوب میدانستند که چطور بدون کمترین سر و صدایی همه چیز را تا جایی که میشد به حالت قبل بگردانند. چند ثانیه نشده درب سرویس باز شد و چهرهی رنگ پریدهی امیر نمایان شد. با دیدن ساندویچ نگاهش بالا امد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیا شام بخوریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر پنجرهی مثلثی نشسته بودند. امیر به زور از ساندویچ گاز میگرفت و چراغ قوهای که در دست دیگرش بود را میچرخاند. نور در طول سقف حرکت میکرد و تمام هوش و حواس امیر به همان بود. مادر هیچ چیز نمیگفت. میخواست حرفی بزند ولی انگار کلمات همراهیاش نمیکردند. هر چه فکر می کرد هیچ در ذهنش نمیامد که شرایط را بتواند ارام کند. بالاخره ان چیزی که سکوت را شکست صدای امیر بود نه مادرش:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو بخواب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ می خوام امشب کنار تو بخوام. می تونیم روی یکی از تختا بخوابیم. همدیگه رو بغل کنیم. تا خودِ صبح. نظرت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا می خوای بغلم کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بغل نکردنه که دلیل می خواد. بغل چرا نداره. دلم میخواد امشب پسرم رو بغل کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه مکث کرد. شک داشت برای گفتن این حرف ولی مهربانی مادرانهاش او را راضی به شکستن تمام قول و قرارهایی که با همسرش گذاشته بود کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امشب من اینجا میخوابم. وقتی هیولا بیرون اومد من رو صدا کن تا با هم حسابش رو برسیم. چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر به حالت چهرهی مادرش نگاه کرد. کاملا مشخص بود که زن به هیچ هیولایی باور ندارد. تازه اگر باور هم داشت با دیدن هیولا مطمئنن خشکش میزد. اگر خشکش نمی زد هم امکان نداشت حریف ان موجود بشود. اما امیر خسته بود. با
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانی که دوباره خماری و خستگی به انها برگشته بود پلک سنگینی زد و فقط موافقت کوتاهی کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند مادر عمیقتر شد. قدمی به طرف پسرش برداشت و در اغوشش گرفت. چرا مادر فکر میکرد فقط با یک بغل میتواند تمام مشکلات دنیا را برای پسرش حل کند؟ امیر در سرش با خشم فکر کرد اما بدن خستهتر از ان بود که به ان منبع گرما نه بگوید. واقعیت این بود که همه چیز در میان بازوان مادرش حل میشد. تنِ خسته از کتکهای پدر. منطق خشک ناشی از ترس. عصبانیت سوزان از حمایت نکردن مادر. دوباره به یاد نگاه برگرداندن مادرش در هنگام کتک خوردنش افتاد. بازوانش از حس دلخوری بیشتر از قبل دور گلوی زن محکم شدند. اما شریع شل شدند. امیر نیمه خواب بود و گیج. مادرش در یک حرکت او را در اغوش کشید و به سمت اتاق انتهای راهرو به راه افتاد. یعنی امشب در کنار مادرش میمرد؟ شاید هم موجود هر دوی انها را میکشت. قرار گرفتن گردنش روی تشک را حس کرد. پتوی نیمه سبک روی کل بدنش را گرفت. پنجره جیر جیری کرد و امیر میدانست مادرش طبق عادت ان را نیمه باز گذاشته نه کامل. فقط گوشهایش میشنید با این حال در ذهنش مقابل جانور التماس کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خواهش می کنم... فقط من رو بخور...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپارت چهارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ امیر... داریم میریم ناهار... نمیخوای بیداری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای محوی از دور دست به گوش امیر رسید. بی جان هومی زیر لب گفت. فقط همین. توان هیچ کار دیگری نداشت. چند دقیقه گذشت. شاید هم چند ساعت. فهمیدن زمان وقتی بیشتر مغزت خواب باشد کار سختی است. صدای جیغ اشنایی از دور دست امد. امیر فقط غلتی در جایش زد. جیغ زدنها ادامهدار شد و نزدیکتر. در اتاق به شدت باز شد و موجودی کوتاه قد و خنگ خودش را تا پای تخت امیر رساند. با ترس و شک به نردبان نگاه کرد. نمیتوانست از ان بالا بروند. نه که نتواند، از نردبان می ترسید. حتی از دست زدن بهش، بالا رفتن که بماند. از همان پایین با صدایی پر بغض گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تا داداشم نیاد منم نمیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پر بغض دختر کار خودش را کرد. امیر میدانست که این گریه از سر لوس شدنهای الکی خواهرش نیست. چشمهایش را باز کرد. سرش را چرخاند و از لبهی تخت بیرون اورد. از بالا به چهرهای که از سر گریه و جیغهای زیاد قرمز شده بود نگاه کرد. آهو با دیدن بیدار شدن برادرش دستهایش را بالا اورد. حرکتش فقط یک معنی داشت. منو بکش بالا. اما امیر خستهتر از ان بود که بتواند خواهرش را به بالا بکشد. با بی حالی به کل بدنش تکانی داد و با لگد پتو را به ان طرف تخت پرت کرد. خمیازهی کشداری کشید. سر جایش نشست و بعد از چند ثانیه به زور خودش را از نربان پایین کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یکم زور بزنی میتونی ازش بری بالا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب غرغری کرد و بدون توجه اضافهای به آهو سمت دستشویی به راه افتاد. دختر هیچ چیزی نگفت. حتی خبری از گریههای ریز و زیر لبیاش هم نبود. ولی امیر میدانست که در سکوت به دنبالش راه افتاده. درست مثل بچه اردکی که به دنبال مادرش به راه میافتاد. با ورود به سرویس در را پشت سرش بست. در ایینه به چهرهی رنگ و رو رفتهی خودش نگاه کرد. زیر چشمانش گود رفته بود و موهایش هر کدام به یک طرف بود. دوست نداشت به ان اعتراف کند ولی حضور دیشب مادرش باعث شده بود بتواند راحتترین خواب ممکن را درست در زیر جایی که ان هیولا پناه گرفته بود داشته باشد. صدای حرف زدن مادر و پدرش با آهو را میتوانست بشنود. زمزمهی محو از حرفهایشان بود و برای امیر در ان حد اهمیت نداشت. تازه سه شب از امدنشان به اینجا میگذشت، هنوز چهار شب دیگر مانده بود. عمرا اگر پدرش اجازه میداد مادر یک شب دیگر در کنارش بخوابد. هنوز مطمئن نبود برای چه دیشب خبری از جانور نشده. اگر بیرون میامد حتما مادرش داد و فریادی به راه میانداخت. ولی نه، هیچ خبری نبود که او توانست تا لنگ ظهر بخوابد. برای بار اخر با دست نیمه خیس بر روی موهایش کشید و از سرویس خارج شد. به محض خروج آهو دوان دوان کنارش ایستاد. انگار دیگر هیچ علاقهای به جدا شدن از برادرش نداشت. صدای پر انرژی مادر از وسط سالن امد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا که جفتتون اماده هستین بریم برای ناهار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بدون گفتن حرف اضافهای کیفش را از روی مبل برداشت و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرف در رفت. کاملا مشخص بود که حوصلهی هیچ جر و بحثی ندارد. آهو برخلاف همیشه که با سر و صدا و جلوتر از همه به سمت رستوران حرکت میکرد در جایش ثابت ماند. امیر برگشت و با دیدن آهو که به چشمانی درشت شده مظلومانه به او نگاه میکرد اهی در دلش کشید. هنوز مطمئن نبود که خواهرش متوجهی کتکهایی که از پدر میخورد شده باشد. میدانست که مادر و پدر دلیل در اتاق ماندنهایش را شکم درد میگفتند و سعی در مخفی کردن ان بخش خشن پدرشان داشتند. ولی روزهایی مثل الان امیر کاملا متوجه میشد که تلاشهای پدر و مادرش فایدهی انچنانی نداشته. آهو خبر داشت. نگاه مظلوم درون چشمهایش میگفت که چقدر برای برادرش نگران است و نمیخواهد او را تنها بگذارد. دستش را به سمت دختر دراز کرد و آهو سریع ان را گرفت. هر دو با هدایت امیر به سمت در به راه افتادند. داخل خانه خبری از پدر نبود ولی امیر میدانست که مرد بیرون سوئیت منتظر انهاست و در صورت تاخیر شاید دوباره کنترلش را از دست میداد. بیرون از خانه مادر از اواسط جادهی اسفالت شدهی مجتمع دستی برای انها تکان داد. پدر و مادرشان جلوتر رفته بودند و امیر از این بابت خوشحال بود. دیگر گوشش صدای صوت نمیداد اما شکمش با هر دم و بازدم عمیق تیر میکشید. سعی می کرد به روی خودش نیاورد. مشکلات خیلی مهمتری از رد کبودی کتکهای پدر داشت. هیچ کس حرفش را باور نکرده بود. حتی دیشب هم که مادرش در تخت طبقهی پایین خوابیده بود خبری از موجود نشده بود. انگار انقدری درک و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفهم داشت که بداند مادرش بزرگتر به حساب میاید و با بیرون امدن خودش را در دردسر بزرگی میاندازد. امیر نفسی از سر حرص از بینیاش خارج کرد. موجود انقدری درک و شعور داشت که گوشی مادرش را بردارد و به تلفن پدرشان زنگ بزند، روز اول این کار را کرده بود. چطور دیشب به ذهنش نرسید که ممکن است از سوراخش خارج نشود. پهلویش در جواب تیری کشید. انقدر درگیر و ناراحت صحبت پدر و مادرش بود که اصلا مغزش کار نمیکرد. به رستوران رسیدند. دیوار تمام شیشهای اجازهی تماشای خانوادههایی را که سر میز نشسته و در حال خوردن صبحانه بودند را به انها میداد. پدر و مادر همان جا بودند. درست در میانیترین ردیف میزها، در حال سفارش دادن. صبحانهی امیر و آهو یک چیز مشخص بود و خیلی وقتها در زمانی که سر سفره نیمه خواب بودند توسط پدرشان سفارش داده میشد. با این حال امیر با دیدن پدری که در حال صحبت با گارسون بود نفرتی عمیق در قلبش احساس کرد. برای ثانیهای پیش خودش تصور کرد چه می شد اگر ان موجود از سقف به پایین میامد و پدرش را میکشت؟ صبحانه در سکوت خورده شد. حتی آهو هم چیزی نمیگفت و با صبوری به تکه شدن تخم مرغ توسط مادرش نگاه میکرد. امیر با بیجانی ورقهی پلاستیکی روی کره و عسل را باز کرد و از هر کدام اندک اندک روی تکههای کوچک و گرم بربری میمالید. پدر و مادر هر دو املت گرفته بودند و در کنارش گاهی نپتون چایی را در اب جوش تکان میدادند. محیط گرم و سر زنده بود. صدای خانوادهها میامد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو هم زمان که کسی به کسی کار نداشت همگی از بودن کنار هم لذت میبردند. ذهن امیر ولی مشغول بود. مشغول انتقام که نه، ولی مشغول پیدا کردن راهی برای فرار از ان اتاق کذایی. شک داشت که پدر اجازه بدهد برای یک شب دیگر در کنار مادر بماند. هنوز چهار شب دیگر از این تعطیلات کذایی مانده بود. باید راهی برای خلاص شدن از ان موجود پیدا میکرد... ولی چگونه؟ زیر چشمی به پدر و مادرش که در حال صحبتهای روزمره بودند نگاه کرد. هیچ یک اتفاقهای دیشب را به روی دیگری نمیاورد. فردای هر اتفاق و دعوا و کتک در قاب خانوادهی چهار نفرهی سالم فرو میرفتند و امیر هرگز جرئت نداشت از نقشش به عنوان فرزند ارشد و راضی خارج شود. نیم نگاهی به صورت کمی سرخ شدهی آهو انداخت. حتی خواهرش هم سوالی نمیپرسید. صرفا بودن امیر در کنارش برایش کافی بود. هیچ کمکی از سمت پدر و مادر نمیتوانست بگیرد. خواهرش هم زیادی کوچک و بچه بود. برای بار چندم در ان روز در سرش اهی کشید، چطور میخواست از این مهلکه جان سالم به در ببرد. صدای جیغی از گوشهی سالن بلند شد. دو برادر خردسال به جان هم افتاده بودند و یکدیگر را میزدند. برای چند ثانیه صدایشان کل محیط رستوران را در برگرفت و حتی باعث شد صداهای دیگر هم قطع شوند. مادر همان طور که بازوی هر دو پسر را گرفته بود با دست به بیرون اشاره کرد. چیزی گفت که باعث شد جیغ زدنهایشان بخوابد. برخلاف پسرانش با صدای خیلی ارامی حرف زده بود و امیر متوجه نشد چه می گوید. ولی با
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه مسیر انگشت زن را دنبال کرد و به نگهبانی رسید که بیرون از رستوران در حال گشت زنی بود. پیچ و مهرههای درون مغزش شروع به حرکت کردند. پدر و مادرش تنها بزرگترهایی نبودند که میتوانستند حریف ان موجود شوند. اما سوال اینجا بود، چطور باید نگهبانهای مجتمع به این بزرگی را قانع میکرد که چیزی درون دیوارها وجود دارد. نیم نگاهی به گوشی مادر انداخت که روی میز افتاده بود. باید فیلم را به انها نشان میداد؟ اگر باور نمیکردند چه؟ اگر به پدرش میگفتند که امیر فیلم را برداشته و به همه دارد نشان می دهد چه؟ ان وقت دیگر نگرانی ان موجود را نداشت، پدر با دستان خودش امیر را در دریا غرق میکرد. نه، باید با دلیل بهتری پیش نگهبانها میرفت. صبحانه تمام شد و از رستوران خارج شدند. آهو هنوز دست امیر را گرفته بود ولی قدمهایش نسبت به قبل جان بیشتری داشت و درست در کنار امیر راه میرفت. امیر انقدری خواهرش را میشناخت که بداند خودش حق ول کردن دست دختر را ندارد. هر وقت اماده بود خودش از امیر جدا میشد و تا قبل از ان باید بهم متصل میماندند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هوا چقدر خوبه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مادرش امد. این جمله فقط یک معنی میداد. دلش میخواست که برای قدم زدن به ساحل بروند. پدر هم سری تکان داد و گفت که امروز به ساحل نرفتند. امیر با چشمانی گرد به فرصتی که برایش داشت پیش میآمد نگاه کرد. مادر که موافقت همسرش را دید رو به فرزندانشان کرد و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شما با ما نمیاین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر فوری جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من دستشویی دارم. هنوز هم خوابم میاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آهو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر سر جایش ایستاد. نگاهی به امیر انداخت و نگاهی به پدر و مادرش. دستی که به امیر چسبیده بود منقبض شد. امیر جوابش را قبل از اینکه دختر دهان باز کند میدانست:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منم امیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر ثانیهای به ان دو نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خیلی خب. پیش هم بمونین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل روزهای قبل اصرار به کنار یکدیگر ماندن نمیکرد. امیر از دیدن این تغییر در رفتار مادر خوشش امد. انگار او تنها کسی نبود که هنوز کتکهای دیشب در ذهنش جولان میداد. پدر که مثل همیشه چیزی نمیگفت و آهو هم که چیزی نمیدانست. پدر جلوتر به راه افتاد و رفت ولی امیر مادرش را صدا کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مامان... گوشیت رو بده. اگه اتفاقی افتاد زنگ بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلفن داخل سوییت فقط بخشهای داخلی را میگرفت. حتی در روزهای قبل هم اگر امیر و آهو از مادر و پدرشان جدا میشدند یک نفر گوشیاش را به بچهها میداد. بهانهای کاملا منطقی برای بدست اوردن فیلمی که به سختی ضبط کرده بود. مادر مشکوک نگاهش کرد. انگار حس کرده بود امیر باز میخواهد کاری انجام دهد ولی دلیلی برای ندادن گوشی نداشت. مادر نیم نگاهی به همسرش که فاصله گرفته بود انداخت و با صدایی ارامتر از قبل گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه بهت میدم... ولی دیگه نبینم دردسر درست کنی. پدرت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه اروم شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر سری تکان داد. به هر حال که نمیخواست مستقیم کاری با پدر و مادرش داشته باشد. گوشی را گرفت و با دست دیگرش آهو را کشید. هر دو به طرف سوئیت رفتند ولی این بار به جای ورود به جادهی فرعی نازکی که انها را به در ورودی سوییت میرساند امیر مسیر عوض کرد و وارد جادهی جدیدی شد. آهو با تعجب به دور و بر نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینجا که درست نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر گوشی را بدست آهو داد و همان طور که قدم به قدم به ارامی در مسیر جدیدی جلو میرفت تک تک ساختمانها را چک میکرد. ارهای کم جان زیر لب گفت تا فقط جوابی به آهو داده باشد. همهی دقت و تمرکزش روی یک چیز بود. پیدا کردن ساختمان خودشان. یا دقیقتر بگوییم، پیدا کردن ان طرف دیوار اتاقی که شبها درش میخوابید و جانور در ان لانه کرده بود. آهو هنوز یک دست امیر را چسبیده بود ولی دیگر مثل قبل هم زمان به او قدم برنمیداشت. انگار که علاقهای به گذشتن از این مسیر نداشته باشد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مامان گفت بریم خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irارهی دوم را بی حوصلهتر گفت. ای کاش آهو این چسبیدنهایش را تمام میکرد، خودش به سوئیت میرفت و با یک چیزی مشغول میشد. امیر وسوسه شد که دست دختر را ول کند یا حتی سرش داد بزند تا این قدر نچسبد ولی میدانست این کار فقط اوضاع را خرابتر میکند. با دیدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقاب مثلثی شکل بر روی دیوار یکی از سوئیتها چشمانش برقی زد. مسیر را درست امده بودند. تمام سوئیتهای این مجتمع درست مثل یکدیگر بودند. رنگ دیوارها و ارتفاعشان هم همین طور. تنها راه برای تشخیص سوییت شمارهای بود که بالای هر در ورودی زده شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیکار میخوای بکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو دست امیر را ول کرد. بالاخره! امیر انگار از زندان رها شده باشد با عجله به طرف پنجرهی مثلثی رفت. قدم به قدم. با شک و تردید. مردمک چشمهایش برای یک ثانیه هم ثابت نمیماند. دندانهایش خیلی وقت بود که به جان گوشت لبهایش افتاده بودند و کم کم دهانش داشت طعم اهن زنگ زده میگرفت. اما هیچ کدام از اینها برای امیر اهمیت نداشت. نه خواهرش، نه لبهای تکه پاره شدهاش. فقط به دنبال رسیدن به دیوار و بررسیاش بود. برنامه داشت کوچکترین چیزها را به نگهبانی گزارش کند و درخواست تغییر سوئیتشان را بدهد. از جادهی باریک خارج شد و بر روی فضای سبز اطراف سوییت قدم گذاشت. دور تا دور هر سوییت، و حتی بخش زیادی از محوطهی مجتمع، پر از درخت و گل و بوته و... بود. مادرش میگفت به کل اینها میگویند فضای سبز و پا گذاشتن درون محوطهی سرسبز و خراب کردن گل و گیاهها ممنوع است. امیر حرفهای مادرش را دور ریخت. روی علفهای سبز پا گذاشت و به سمت دیوار هدف رفت. هیچ توجهای به آهو نداشت. برایش مهم هم نبود. خواهرش دیگر ان دختره دو ساله نبود که برای پریدن از روی جوب هم نیاز
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشته باشد یک نفر دستش را بگیرد. قدم به قدم دیوار برایش واضحتر می شد و هیجانش بیشتر میشد. اولین چیزی که حس کرد بو بود. همان بوی دو شب پیش. بوی زنگ اهن و حیوان. اولین چیزی که چشمانش دید قاب مثلثی پنجره بود. نردههای اهنی که اجازهی ورود و خروج به هیچ موجود بالای ده سانتی نمیدادند و قاب چوبی رنگی که در پشت اهن خودنمایی میکرد. پس منبع ان بو کجا بود؟ به کل دیوار با دقت نگاه کرد. لبهی سقف. ستون های کچی. نه. خبری از خون یا حتی جانور نبود. نگاهش پایینتر رفت و به زمین افتاد. بینگو. تا اینجا که جلو امده بود کل زمین خشک بود و خبری از گل نبود. اما درست در گوشهی دیوار روی زمین به اندازهی یک دایره گِل جمع شده بود. امیر کمی خم شد و سرش را نزدیکتر کرد. بو کشید. فوری کل صورت و دماغش جمع شد. حتی از شدت بو یک قدم عقب رفت. شدید بوی خون میداد ولی خبری از قرمزی یا حتی سفیدی نبود. کمی که دقت کرد مگسهای ریزی را دید که دورش در حال جمع شدن بودند. به دور و بر نگاه کرد و فوری از روی زمین تکه چوب بلندی برداشت. درست به اندازهی قد امیر بلندی داشت ولی خیلی نازک بود. با بیشتری فاصلهای که ممکن بود ایستاد و یواش با چوب به درون گل روی زمین ضربه زد. برخلاف انتظارش سفت نبود. خیلی شل بود. و عمق داشت. تا جایی که زور میزد چوب در درون گل فرو می رفت و وقتی تا نصفه رفت دیگر ترسید. به یاد داستان چاقو افتاد و با عجله چوب را بیرون کشید. با دیدن بدنهی سفید شدهاش لبخندی دیوانهوار
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی لبهایش امد. خودش بود. مدرک عزیزش. نزدیک دماغش برد. محض اطمینان. بوی تند زنگ اهن و خون میداد. سفیدِ سفید بود. درست مثل همان شب. البته الان که در نور خورشید نگاهش میکرد کمی به زردی میزد. یا به خاطر خشک شدنش بود یا اینکه موجود عفونت کرده بود. از فکر به اینکه توانسته باشد با یک چاقوی میوه خوری اینقدر به ان موجود ترسناک صدمه زده باشد احساس قدرت میکرد. دو باره به چالهی گلی نگاه کرد. از بیرون فقط گل و علفهای چسبیده به ان را میتوانستی ببینی. با این حال امیر میخواست مدرکی هم از این برای نگهبانی ببرد. دست در جیب شلوارش کرد اما خبری از گوشی نبود. به یاد آهو افتاد و برگشت به مسیری که از ان امده بود نگاه کرد. آهو هنوز در جاده، درست همان جایی که دست امیر را رها کرده بود، این پا و ان پا میکرد. گوشی مادر در میان دستانش قرار داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آهو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند از همان جایی که ایستاده بود صدایش کرد. دختر شنید. سرش چرخید و با همان چشمان پریشانش به دنبال امیر گشت. اما او را نمیدید. حتی در جوابش چیزی هم نگفت. امیر نگاهی به شاخ و برگ گیاهان انداخت و دوباره گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینجام! بیا گوشی رو بده بهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو به گوشیای که در میان دستانش بود محکمتر از قبل چنگ زد. هیچ قدمی ولی به سمت امیر برنداشت. چیزی دختر را ترسناده بود. امیر اخمی کرد و با حرص لعنتی زیر لب داد. خواهرش بدترین زمان را برای لوس شدن انتخاب کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر با حرص برای اخرین بار به چالهی گلی نگاه کرد. سعی کرد تا جایی که میتواند از محلش مطمئن شود. درست در گوشهای در میان دیوار اتاقش و ستون سقف بود. بعد از ثانیهای تردید به طرف خواهرش دویید. نباید فرصت را از دست میداد. با نزدیک شدن به آهو با هول و ولا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گوشی رو بده! زود باش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر به ارامی گفت و سرش را هم زمان تکان داد. گوشی را محکمتر از قبل به بدنش چسباند. با هر قدمی که امیر نزدیکش میشد آهو یک قدم عقب میرفت. تا جایی که هر دو شروع به دوییدن کردند. امیر اصلا از این بازی خوشش نمیامد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وایستا! وایستا بهت میگم. چرا فرار میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما آهو سرعتش را بیشتر کرد. درست برخلاف انچه امیر میخواست. وارد جادهی اصلی مجتمع شدند و به طرف رستوران دوییدند. برخی از خانوادهها با تعجب به ان دو نگاه کردند برخی با هیجان. همیشه بازی کردن بچهها برای بزرگترها هیجان انگیز بود ولی در این مورد خاص انها بازی نمیکردند. امیر واقعا گوشی مادرشان را میخواست و اصلا نمیفهمید چطور خواهر چاقش میتواند اینقدر سریع بدود. به رستوران رسیدند. امیر دوباره فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وایستا! کاریت ندارم صبر کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما اهو گوشش چیزی نمیشنید. دور تا دور رستوران سنگفرش شده بود ولی در انتها به باغچهای میرسید که در ارتفاعی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایینتر از سنگ فرش قرار داشت. امیر برای ثانیه خشکش زد. اگر اهو با ان سرعت میدویید ممکن بود نتواند خودش را کنترل کند و به پایین پرتاب شود. انگار دختر صدای ذهن امیر را شنیده باشد درست به طرف لبه رفت. همه چیز در جلو چشمان امیر اهسته شد. قدم به قدم دختر به لبه نزدیک میشد و وحشت در روح امیر شدت میگرفت. اگر میافتاد چه؟ اگر تعادلش را از دست میداد، لیز می خورد، سرش گیج می رفت... ان وقت چه؟ امیر باید چه کاری میکرد؟ چطور باید جلوی اسیب دیدن دختر را میگرفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وایست-
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداد در گلوی پسر خفه شد. درست در جلو چشمانش آهو به لبه رسید. دست دختر بالا امد. با تمام توان چسم مشکی رفت را درون باغچه پرت کرد. درست بر روی بخش سنگ کاری شده. از همان فاصله امیر توانست صدای شکسته شدن صفحهی گوشی را بشنود... گوشی شکست. فیلم نابود شد. بزرگترین مدرکش از بین رفت. خشم. تنها چیزی که پسر حس میکرد خشم بود با خشم به تمام زحماتی که برای گرفتن ان ویدیو کشیده بود فکر کرد. با خشم به فیلمی فکر کرد که قرار بود با ان نگهبانی را راضی کند. با خشم به خواهرش نگاه کرد. موجود اضافهای که از وقتی امده بود زندگی برای امیر جهنم شده بود. از وقتی امده بود توجه مادر بهش کم شده بود. از وقتی امده بود کتکهای پدر شروع شده بود. اخم کل پیشانیاش را گرفت. از همان جایی که ایستاده بود به گوشی تکه تکه شده نگاه کرد. نگاهش از گوشی به سمت خواهری
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرفته شد که با ترس به چهرهاش نگاه میکرد. امیر قدمهای محکمی به سمت دختر برداشت و برخلاف ثانیههای قبل آهو دیگر ازش فرار نکرد. صاف سر جایش ایستاد و با چشمهای سبز رنگ درشتش به امیر نگاه می کرد. مستقیم. بدون ترس. بدون دلهره. امیر در یک قدمی دختر رسید. از میان دندانهایی که از سر خشم بهم چفت شده بود به زور پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا پرتش کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس نفس میزد از شدت عصبانیت ولی در مقابلش دختر ارام بود. ارامشی که بیشتر از هر چیزی بر روی اتش خشم پسر بنزین میریخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میشه بگی چرا این کار رو کردی؟ حالا جواب بابا رو چی می خوای بدی؟ اصلا مگه کری؟ مگه بهت نگفتم وایستا؟ چرا یهو شروع کردی عین دیوونهها دوییدن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میخواستی با گوشی یه کاری کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هاه! معلومه که میخواستم یه کاری کنم احمق! پس فکر کردی برای چی ازت خواستم بهم بدیش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مثل دو روز پیش... تو ماشین با گوشی یه کاری میکردی... شبش دیگه نیومدی از اتاق بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر هنوز نفس نفس میزد. با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شکمم درد میکرد که بیرون نیومدم. چرا تو سادهترین چیزا رو نمیفهمی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو ولی با همان نگاه قبلی به امیر خیره شده بود. خشم برادر او را نترساند. دختر از نظر خودش بهترین کار را برای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحافظت از کسی که برایش اهمیت داشت انجام داد. بی توجه به خسارتی که به پدر و مادرش زده بود. بی توجه به عصبانیت و حرفهایی که الان بهش بار میشد. با همان خودخواهیای که در ان سن در تمام کودکان وجود داشت، نمیخواست برادرش به خاطر هر دلیل مسخرهای شبها در اتاقش تنها بماند و فردا صبح با چشمانی قرمز و صورتی باد کرده سر میز صبحانه بنشیند. آهو پشیمان نبود. باید گوشی را از برادرش دور میکرد. همین گوشی باعث اذیت شدنش میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر اصلا متاسف نبود. با این حال کوتاه و ارام زمزمه کرد. نمیخواست عصبانیت برادرش از این شدیدتر شود. اما بر خلاف انتظارش امیر با شنیدن عذرخواهی ارام نشد. برادرش برای بار چندم به گوشی تکه تکه شده نگاه کرد و هر دو دستش را در موهایش فرو برد. امیر کلافه بود. حتی احساس میکرد پشت پلکهایش داغ شده. فین فینی کرد و به زور جلوی اشکها را گرفت. حالا که خبری از گوشی نبود باید با حرفهایش نگهبانی را قانع میکرد. کارش ده برابر سختتر شده بود. بدون هیچ حرفی مسیر سنگفرشی را دور زد تا از انجایی که امده بود برگردد. هیچ توجهای به آهو و این که چه کار میخواست بکند نداشت. برای امیر دیگر مهم نبود. البته که صدای قدمهای دختر را از پشت سر میشنید ولی ترجیح می داد طوری رفتار کند که انگار آهویی در زندگیاش وجود ندارد. با قدمهایی که کم کم سرعت گرفتند دوباره به دیوار و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irستون پشتی سوئیتشان برگشت و دوباره در مقابل ان چالهی کذایی ایستاد. با دو تفاوت. یک، این بار تنها نبود. آهو به همراهش تا جلوی چاله امده بود و با کنجکاوی به ان چیزی که باعث جدیت برادرش شده بود نگاه میکرد. دو، چاله دیگه چاله نبود. امیر با چشمهایی ریز شده از سر دقت چندین بار ان را بررسی کرد. مثل چند دقیقهی پیش خیس نبود. انگار گرما و افتاب باعث خشکیاش شده باشد. امیر با عجله تکه چوبی که قبلا در چاله فرو کرده بود را از روی زمین بلند کرد. در زیر افتاب بررسیاش کرد. بر خلاف چاله که داشت سفت میشد، مایع سفید-زرد روی بدنهی چوب هنوز همان حالت ابکی خودش را داشت. بوی تندش اصلا کم نشده بود و حتی رنگش هم تغییر نکرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست آهو برای گرفتن چوب بالا امد ولی امیر به شدت ان را عقب کشید و از دسترس دختر دور کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نبینم بهش دست بزنی! هنوز خرابکاریت سر گوشی رو یادمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اخم برای چند ثانیه به نگاه منتظر خواهرش نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد دختر به سراغ چوبش نمیاید روی زمین به دنبال تکه چوب دیگری گشت. اصلا دلش نمیخواست سر از دست دادن این چوب و مایعی که هنوز رویش شناور بود ریسک کند. متاسفانه از مجتمع به خوبی نگهداری میشد. در حدی که حتی یک تکه چوب کوچک یا نازک هم به چشم نمیخورد. واقعا امیر چطور توانسته بود همان بار اول همچین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچوب خوبی پیدا کند؟ روی زمین و اطراف گشت میزد و کم کم از خواهرش و چاله دور شد. آهو با بی صبری پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیکار داری میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما سر جایش ایستاد و از همان جا با کنجکاوی به چاله نگاه کرد. دختر متوجه شده بود ان قسمت از زمین برای برادرش اهمیت دارد ولی برای چه را نمیدانست. با قدمهای کوچک به گل و لای نزدیک شد. چاله نیمه خشک بود و آهو را به یاد چالهای که وسط کوچهشان بود میانداخت. همان چالهای که بعد از کمی باران درش اب جمع میشد و آهو با دمپایی درون اب گل الودش میپرید. به ارامی یک پایش را بالا اورد. کفشی که به پا داشت یک دمپایی قدیمی نبود که مادرش به گلی شدنش اهمیتی ندهد. ولی برای آهو این مسئله مهم نبود. امیر از دور متوجهی پایی که بالا امده بود و میخواست درون ان چاله برود شد. از همان دور داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ صبر کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو از جا پرید. امیر بدو بدو به طرفش امد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیکار داری میکنی؟ اون یه چالهی عمیقه. پات میزه توش گیر میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهو دوباره یه نگاه به زمین انداخت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عمیق نیست ک...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو محض اطمینان کمی خم شد و با فاصلهی کمتری شروع کرد به بررسی. کنجکاوی کنترل و اختیار دختر را در دست گرفت و در کمتر از یک ثانیه، قبل از اینکه امیر بتواند جلوی دختر را بگیرد، آهو جفت پا بر روی چاله پرید. گل و لای در شعاع
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیست سانتی چاله پرتاب شدند و حتی چند قطره بر روی کفش امیر ریخت. امیر ولی با دهانی باز به صحنهی مقابلش نگاه کرد. آهو با اخم و قیافهای مچاله به زمین سفت خیره شد. خبری از فرو رفتن به داخل زمین یا حتی قطرهای از مایع سفید رنگ نبود. امیر به چشمان خودش شک کرد. لبهی دیگر چوبی که در دستش بود را بالا اورد و این بار از نزدیکترین فاصلهی ممکن سفیدی روی چوب را بو کشید. دوباره صورتش جمع شد. اشتباه نکرده بود. این خون جانور بود. اما چطور... چطور میشد که تا چند دقیقهی پیش چوب تا نصفه درون گودال فرو رفته بود ولی حالا که آهو بر رویش پریده بود خبری از فرو رفتن یا خون سفید نبود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
