پارت سوم :

- پس میخوای ما بریم ساندویچ سرد بگیریم و برگردیم؟
- مگه خودت نمیخوای نگاه کنی!
شانه‌ای بالا انداخت.
- هنوز مونده شروع شه. بعدشم اولاش چیزی نداره.
لبخند زدم که لبخند زد.
- سارا برو داخل. آمار بچه‌ها رو بگیر و ببین کی ساندویچ میخواد خبر بده.
- اوکی برای من ارزون ترینش رو بخر. من رفتم.
خندیدیم و پارسا شروع به قدم زدن کرد.
- با ماشین نمیریم؟
- نه تنبل خانم. نزدیکه بیا.
بعد از چند دقیقه چنان طعمهٔ گرسنگی و تشنگی شده بودم که حد نداشت.
خسته از پیاده‌روی به ساندویچ‌فروشی رسیدیم. وارد مغازه که شدیم پارسا به طرف منو
رفت و به سارا زنگ زد. کنجکاو به وسایل و خوراکی‌های انجا نگاه میکردم که صدای پارسا مرا به خودم اورد.
- پس چی؟ همون ساده رو برای همه بگیریم؟
با بی‌حوصلگی منو را نگاه می‌کرد. سنگینی نگاهم را که حس کرد به سمتم برگشت.
- چی شده؟
تلفن را از گوشش فاصله داد.
- سارا گفت صبر کنم، ببینه بقیه چی می‌خوان. هنوز انتخاب نکردن علما.
در حالی که ادا و اصول در می‌آورد، با صدای سارا که میگفت " گوشت با منه" تلفن را به گوشش چسباند. از گرما و خستگی، سرم را به یخچال تکیه دادم. بسته‌های نوشابه خانواده روی زمین، نزدیک در چیده شده بودند. بدون فکر، روی یکی از آن بسته‌ها که جای نسبتاً خنک‌تری داشت، نشستم و آهی از سر راحتی کشیدم.
پارسا همچنان داشت با سارا حرف می‌زد:
- آره... نه... که چی؟ خودشون دارن میان؟
آخه... اوکی!
تلفن را قطع کرد، نزدیکم شد و با تعجب گفت:
- سارا گفت بچه‌ها خودشون میان پیش ما! پس بیخیال، بیا برای خودمون بگیریم.
چندی بعد در چوبی مغازه با زنگِ قدیمی‌اش باز و یک پسر قدبلند وارد مغازه شد. موهایش کمی به هم ریخته و هودی‌ای به تن داشت. چشمان مشکی‌اش کنجکاو بود.
نگاهی به داخل و سپس به من که مثل یک مسافر خسته روی بسته نوشابه کوکاکولا لم داده بودم، انداخت. گوشهٔ لبش بالا رفت، انگار صحنه‌ای خنده‌دار دیده بود.
نفهمیدم چرا، اما در همان لحظه، تمام توجه من نه به حرف پارسا، بلکه به آن پسر قدبلند بود که مستقیم به سمت من می‌آمد.
ایستاد. لبخندش بازتر شد و با صدایی رسا و دوست‌داشتنی که برخلاف گرمای اینجا، خنک به نظر می‌رسید، گفت:
- ببخشید... میشه رد شم؟
نگاهم کرد. چشم‌هایش مشکی و پر از شیطنت بود. یک لحظه دستپاچه شدم و اخم کردم.
- بفرمائید.
سپس عجولانه بلند شدم و کنار رفتم. مثل یک بچه که وسط راه نشسته باشد. او با یک حرکت راحت، از بین بسته‌های نوشابه رد شد و به سمت پیشخوان رفت.
- چهار تا ساندویچ سرد مرغ و قارچ با سس مخصوص خودتون، لطفا.
هنوز کنار بسته‌های نوشابه ایستاده بودم، انگار پاهایم به زمین چسبیده باشد. هیچ کلمه‌ای به ذهنم نمی‌رسید. فقط آن جرقه که از نگاه مشکی‌اش زده شده بود و به قلب گرمازدهٔ من خورده بود، انگار یک لیوان آب یخ روی آتش ریخته بودند. یک هیجان عجیب و بی‌سابقه، جای خستگی را گرفته بود.
- اگه سفارشتون رو گرفتین بیاین باهم برگردیم
کافه.
پس از بچه‌های دانشگاه بود! پارسا "نه" ای گفت و با منو به سمت من برگشت.
- چی میخوری؟
منو را از دستش گرفتم و نگاهی به آن انداختم.
- مرغ و قارچ.
به سمت ان پسر برگشت.
- داداش میخوای برو ما هنوز سفارش ندادیم. حواسمون پرت بچه‌ها شد.
او سری تکان داد و سفارشش را گرفت و برگشت تا برود. وقتی به در رسید، یکبار دیگر به سمت ما برگشت. لبخندی زد و در را باز کرد و رفت.
تا زمانی که پارسا سفارش‌ها را داد و تا زمانی که آماده شد، زمان بی‌صدا و تندتر از هر وقت دیگری گذشت. صدای پیشخدمت که می‌گفت "سفارش شما آقا!"
مثل صدایی از دور دست به گوشم رسید.
اما درونم، آن جرقه داشت به آتشی ملایم و گرم تبدیل می‌شد. تمام خاطره آن نگاه، آن لبخند، آن "میشه رد شم؟" و آن بوی عطر، تازه و زنده بود. نامش را هنوز نمی‌دانستم، اما می‌دانستم که دیگر هرگز فراموشش نخواهم کرد.
***
سرم را روی بالشت گذاشته و چشم به گروه تلگراممان دوخته بودم. سارا همچنان درحال تایپ بود و بعد چند ثانیه پیامش روی صفحه ظاهر شد.
"بچه‌ها فردا جلسه ساعت چنده؟ من بعد از
کلاس خانواده آزادم"
پارسا پاسخش را با ویس داد:
- یک و نیم توی سالن کوچیک کنار بوفه بهترین
زمانه. خوبه؟
ویسش را لایک کردم و نوشتم.
"منم میتونم باشم. جزوه‌های زبان رو کی داره؟"
رضا نوشت:
"من دارم. بیا فردا بهت بدم عوضش برام پیتزا بخر."
پوزخندی گوشه لبم نشست. او به شدت فردی خودشیفته بود که بعد از اینکه این گروه را زد روی خودش اسم قدرتمند دانشگاه رو گذاشت که به نظر خودش خنده‌دار می‌آمد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️