یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت یازده :
چند دقیقه گذشت. طراوت که با دوستش آن سر میز نشسته بود؛ بلند شد و به سمت او رفت و با لبخند کنار میزش ایستاد.
- چی شده اینجا تک و تنها نشستی؟
امیرعلی سرش را بلند کرد.
- شارژ گوشیم تموم شده بود.
طراوت به گوشی روی میز اشاره کرد.
- منتظر کسیای؟
امیرعلی نفس عمیقی کشید و صدایش را پایین آورد اما فضای آرام کافه حرفش را به گوش ما هم رساند.
- نه... یعنی آره. ولی جواب نمیده. پیامه
لطفا صبر کنید...
