پارت یازده :

چند دقیقه گذشت. طراوت که با دوستش آن سر میز نشسته بود؛ بلند شد و به سمت او رفت و با لبخند کنار میزش ایستاد.
- چی شده اینجا تک و تنها نشستی؟
امیرعلی سرش را بلند کرد.
- شارژ گوشیم تموم شده بود.
طراوت به گوشی روی میز اشاره کرد.
- منتظر کسی‌ای؟
امیرعلی نفس عمیقی کشید و صدایش را پایین آورد اما فضای آرام کافه حرفش را به گوش ما هم رساند.
- نه... یعنی آره. ولی جواب نمی‌ده. پیام‌ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️