یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت هشتم :
خبر؟ آن هم بین او و استاد پدرام دادفر؟چه خیال خامی.
جوابی به آتوسا که با نگاه مشتاقش منتظر جواب او بود نداد و دوباره معطوف استاد شد و همان دم بود که صدای خسته نباشید پدرام، خبر از تمام شدن کلاس داد.گویی از زندان آزاد شده باشد، به سرعت سر پا شد ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
متاسفانه به خاطر کندی سرعت اینترنت، پارت به صورت کامل بارگذاری نشد. لطفا پارت را مجدد بارگذاری کنید
بارگذاری مجدد پارتبا تشکر از صبر و شکیبایی شما
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۷ ساعت پیشستاره
0با اینکه ازش خوشم نمیاد ولی این پدرام ۴۰۴ گناه داره کاشکی زن نداشت فقط خدا نکنه آذر بره با داداش کوچیکه😭😂🥲
۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
گناه نداره😕
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه والا گناه نداره😂
۴ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله مثل اینکه
۳ ساعت پیشفاطیما
0داستان خیلی قشنگ داره پیش میره عالیی بود🫶💕
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۳ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنده باشی عزیز
۳ ساعت پیشtara
0سلام رمان بسیار زیبایی بود واقعا لذت بردم از خوندنش ممنون از نویسنده های عزیز😍💜 فقط میشه بگین دقیقا پارت گزاری چه روزهای انجام میشه ؟
۱۶ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام ممنون عزیزم، فعلا شنبه یکشنبه و پنجشنبه پارت داریم ولی قراره روزای پارتگذاری عوض بشن که اطلاع میدیم حتما
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکرم♥️تایم پارتگذاری بزودی عوض میشه
۱۴ ساعت پیشستاره
0امیدوارم دخترمون ازش انتقام بگیره پسره عوضیی😒
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
داریم براش وایسا حالا😁
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه آشی براش پختیم که صد وجب روغن روشه😂🔥
۲ روز پیشزن حدیث
0ایی خدا زن چرا من همش باید حرص بخورم از دست شما؟ حداقل کمتر اذیتشون کن🫠 نمیگم نکن جون گوش نمیدی😂
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یعنی یه خوابهایی واسه پدرام دیدیم یاسمن...
دیروززن حدیث
0زن دلمو آب نکن دیگه 😂🥺
دیروززن حدیث
0پدرام زن داره😐💔😂
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بله😁
۲ روز پیشزن حدیث
0خاک تو سرش😐😂
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره
۲ روز پیشزن حدیث
0شانس منه🤦🏻 ♀️😂
دیروزآتانازدلارام
0پدرام زن داره 😐عووق حالم به هم خورد چه خانمم خانمیم میگه چندش 🤮
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره😂🤦🏻
دیروزNargess
0همه چیز خیلی قشنگه هم شخصیت ها و هم موضوع رمان خیلی این رمان دوست دارم😍🥰😘
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی نرگس عزیز، خوشحالم اینجا هم میبینمت🥰
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خداروشکر که به دلت نشسته نرگس جان❤️
دیروزNEGAR
0از دو تا نویسنده هنرمند واقعی کمتر از این انتظار نمیره عالیی بود💗💗😍 من عاشق معمام این رمانم واقعا خودش یه معماس بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم💖😍
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت نگار جانم♥️
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی ازت عزیزم🥺
دیروزنگار
0خیلی پارت جذابی بود و یکی از رازهای رمان تقریبا حل شد مثلا جابه جایی روح آذر با کیمیا از همین کما شروع شده میشه بگید کیمیا الان دچار دو گانگی شخصیت شده یا کلا آذر به جسمش اومده🤔هاتف هم هم آذر رو یادش هست اونم دچار دوشخصیتی شده یا کلا خود هاتفه که تو جسم پدرام🤔ولی خیلی خوب بود مرسی ازتون💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
جواب سوالاتت در پارتها آینده😁
۲ روز پیشنگار
0بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم البته اگه تا اون موقع از فضولی نمردم باشم 😄💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خدا نکنه
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزم🩷
۲ روز پیشنگار
0خیلی گلی تو دختر🥰💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یکم بریم جلوتر همه چیز واضح میشه
۲ روز پیشنگار
0اره منم وااقعا منتظرم این سوالای تو ذهنم با خوندن پارت های بعدی به جواباشون برسم💙💙
۲ روز پیشFatemeh
0پدرام چرا کیمیا رو نمیشناسه یعنی بعد کما فراموشی گرفته یا چی خیلی گنگ همچی🤔
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه خلاصه رو خونده باشی گفتیم که آذر بعد از صد سال دوباره کسی که باعث مرگش بوده رو میبینه ولی فقط آذره که گذشته رو به یاد داره یعنی بقیه هیچی از زندگی قبلیشون به خاطر ندارن، تکتک گرهها کمکم توی پارتا باز میشن و متوجهشون میشیم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه کوچولو صبور باشید بزودی واضحتر میشه ماجرا.
۲ روز پیشمحرابی
0ممنونم خداقوت عزیزان واقعا زیبا. پس بعدازکما خاطرات بد اومده سراغش که اینطور. داره جالب میشه
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم، پارتای بعدی بهتر متوجه داستان میشیم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون محرابی عزیز🩷
۲ روز پیشاکرم بانو
0مرسی بابت پارت🌹🌹یکم اتفاقات گنگه که باید بیشتر پیش بره داستان تا متوجه بشیم♥️♥️🤎💚🧡💜🩶💛
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کمکم متوجه همه چی میشیم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکر از همراهیت عزیزم❤️🌹
۲ روز پیشنمیدانم اطلاعی ندارم
0پشمامم وایسا این که گفت بعد از کما یه جور دیگه شد و اینکه خود کیمیا گفت رفیق چند سالم و نمیشناسم یعنی اینکه روح آذر اومده تو بدن کیمیا بعد الان خود کیمیا کجاست؟
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
درست حدس زدی
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله بله روح آذر تو کالبد کیمیاست
۲ روز پیشمرضیه
1خسته نباشیددلبرا🥰 اگه میشه هرپارتی که میزارین آخرش بنویسید معصومه جان نوشتن یاحدیث جان سپاس ازرمان بی نظیرتون خوشگلا❤️
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤍
۲ روز پیشنگار
1من یه سوال دیگه هم دارم✋آذر و کیمیا همزاد همن از لحاظ ظاهری یا کلا با هم فرق دارن🤔 این سوالم مربوط به همه شخصیت هایه که از یه قرن پیش به زمان حال اومدن مثلا هاتف یا عارفم با پدرام و پرهام همزادم یا نه یا عاطفه با النا🤔💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عکسای کاراکترا رو دیدی دیگه؟همونان، فرقی بین چهرهی قدیم و جدیدشون نیست
۲ روز پیشنگار
0مرسی عزیزم چه باحال کاشکی منم عین آذر یه همزاد تو یه قرن آینده داشتم🙃💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
باحال میشد
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...
سارا
0واقعا پدرام زن داره؟