یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت یک :
به نام آن که زیبایی را در تار و پود هستی تنید.
به نام یگانهای که قلم را به شیوایی کلام آراست و اندیشه را در پرواز واژهها به کمال رسانید. او که سکوت محض را با نغمهی خلقت در هم آمیخت و از ذوقِ خویش، جامِ جهاننما را به نقش و نگار حیات، منقوش ساخت.
پروردگارا، سپاس تو را که در هر کرانهی هستی، نشانی از هنر بیپایان خویش به یادگار نهادی؛ از رقص نور بر گیسوی سپید صبحگاهان گرفته تا ترنمِ باران بر تن خستهی زمین. تویی که واژهها را در بند عشق خویش اسیر کردی تا نغمهسرای شکوه تو باشند و در هر فراز و فرود زندگی، پناهِ جان شیفتگان هستی.
خداوندا، نگاهی از مهر بر دیدگانِ ما بتاب تا زیبایی تو را در میان هیاهوی روزگار بازشناسیم و کلام ما را در آیینهی حقیقت، آنچنان صیقل ده که جز از صفای دوستی و زیبایی کمال، حکایتی بر زبان نیاید.
*
مقدمه: در تالارِ آینهگونِ زمان و تاریخ ۱۳۰۴، آنجا که غبارِ صدساله بر روی خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر میداد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکههای طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بیخبری، تقدیر در رگهای دنیای مدرن جاری شده و پردهها کنار میرود تا رقصی مرگبار در سایهسار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشهاش در خاک کهن خیانت است و میوهاش، دشنهای در تاریکی.
*
تاریخ ۱۴۰۴ هجری شمسی.
| بیست و سومین روز از اولین برجِ سال، اولین روز از هفته، ساعت ۱۷:۵۲ دقیقه |
نگاه کمجان و بیرمقش را از منشیِ عفریتهی مطب، گرفت.
گویی که مراسم ازدواج پدرش باشد؛ سر و صورتش را با بوم نقاشی، اشتباه گرفته بود و هرآنچه که از دستش برمیآمد، روی چهرهی عملی و پلاستیکیاش نشانده بود.
جانی در تن نداشت.
که اگر داشت؛ جواب دندان شکنی به چشم غرههای منشی میداد. میشناخت منشی را. میدانست که او، از ترم بالاییهای رشتهی روانشناسی در دانشگاهشان است. این را هم خوب میدانست که با آن شخصیت دوقطبیاش، آنقدر برای استاد چرب زبانی کرده است که استاد آخرسر مجبور به انتخاب او به عنوان منشیِ این مطب پر زرق و برق، شده است.
نفسی گرفت و سنگینی نفسش را در هوا فوت کرد. همانجا بود که با شنیدن صدای منشی نچسب مطب، سرش را بالا گرفت و مرموز نگاهش کرد:
- خانمِ کیمیا شایگان شما هستی دیگه؟
دندان روی هم فشار داد.
این بازیها و ادا و اطوارها دیگر چه معنیای میداد؟ مگر قبلاً هم در دانشگاه همدیگر را ملاقات نکرده بودند؟! هرچند که بعید بود کسی اسم "کیمیا شایگان"، دانشجوی زبر و زرنگ رشتهی روانشناسی را نشنیده باشد!
دستِ ناتوان مادرش که دور بازوان لاغر و نحیفش حلقه بست، فرصت فکر کردن به اطوارهای عجیب منشی را از دست داد.
میمُرد اگر افادههای منشی را بیجواب میگذاشت.
بنابراین با اندک توانی که در چشمهایش باقی مانده بود؛ پشت چشمی نه چندان تند به روی متعجب و پُر از حرصِ منشی انداخت و پایش را در مطب استاد گذاشت.
به کمک مادر، روی مبل چرمی که فضای شاهانهی مطب را شیکتر و خوش جلوهتر نمایش میداد، نشست.
مادر با اشارهی چشمهای استاد، سر به زیر انداخت و با چهرهای مغموم و درهم کشیده از ناراحتی، بیرون رفت و درب را کیپ کرد.
دخترک؛ مشغول بلعیدن فضای اتاق با چشمهای دریده و متعجبش بود.
همچین اتاق شیکی را حتی در خواب و رویا هم ندیده بود! با خودش فکر کرد: «اگر اینجا محل کارش باشد، پس قطع به یقین خانه و زندگیاش دست کمی از قصر ندارد!»
برق تمیزیِ اتاق، چشمِ هر مراجعه کننده و بینندهای را از کاسه در میآورد.
شیءهای تزئینی و مجسمهای گران قیمت که در گوشهی اتاق به چشمش افتاده بود، درآمدِ نجومی استاد را فریاد میزد.
نفهمید چقدری از وارسی اتاق گذشته است که در آخر؛ نگاهش در نگاه مهربان و لبهای کش آمدهی استاد، فرو ریخت.
از نگاههای خیرهی استاد، عرق شرم در پیشانیاش نشست.
حالا استاد چه فکری با خودش میکرد؟! شاید در دانشگاه و میان دانشجوها از ندید-بدید بازیِ دانشجویش "کیمیا شایگان" لب به سخن باز میکرد. یا شاید در خانه میان اعضای خانوادهاش حرف از چنین شاگردی به میان میآورد و آبرویش را پایمال میکرد.
هرچه که بود، سرش را تا جایی که امکان داشت در یقهاش فرو برد و خجالت در لحنش جاری شد:
- اوممم، شرمنده استاد! متوجه نشدم، میشه یکبار دیگه سوالتون رو تکرار کنید؟
زیر زیرکی به دستانِ گره خوردهی استادِ جوان و خوشتیپ که روی میز قرار گرفته بود، نگاه کرد. میزی که گویا نقطه به نقطهاش از طلا ساخته شده بود.
لبخند استاد، دوباره به طرز عجیبی کش آمد. استاد "پدرام دادفر"، کسی که آوازهی تدریسِ بینقصش میان دانشجوها پیچیده بود، هیچوقت سابقه نداشت تا این حد خوش اخلاق باشد و مدام لبخند روی لبهایش بنشاند!
- پرسیدم از مطب خوشت اومده؟
کیمیا؛ بارِ دیگر رنگ باخت و با لکنت، لب به سخن باز کرد:
- چی..چیزه...یعنی..آ..آره واقعاً فضای د...دلنشینی داره.
پدرام؛ عینک گردی و کائوچو مانندش را روی چشمهای پرنفوذ مشکیاش گذاشت و مشغول باز کردن و مطالعهی دفترچهای نه چندان کوچک از روی میز شد.
مثل همیشه که تیز بود و میتوانست حواسش را روی چندین کار مختلف، متمرکز نگه دارد، همزمان هم مشغول مطالعه بود و هم از کیمیا غافل نشد:
- توئم اگه به تحصیلت ادامه بدی و به نحو احسن مطالعه کنی، در آیندهای نه چندان دور، میتونی به همچین مطبی دست پیدا کنی. البته...فکر نکنم با این غیبتهای مکرر و غیرموجه آیندهای انتظارت رو بکشه دخترجون!
پوزخند آرام و زیر پوستیای روی لبهای خشکیده و سفید رنگِ کیمیا، جان گرفت.
هنوز هم مثل همان صد سال گذشته، نیش زبانش برطرف نشده بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام خیلی خوش اومدی، نه عزیزم رمان در حال تایپه فعلا
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلام، عرض خوشامدگویی🤍 نه عزیزم بیشتره
۱ هفته پیشسارا
0تازه شروعش کردم یه شروع بی نظیر داره موفق باشید💚
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیدوارم به دلت بشینه
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیز
۲ هفته پیشBiti
0اخخ چقدر دلم خاست جای کیمیا باشم چشم های منشی و در بیارمم،پارت اول که من و جذب کرد و باید بگم کاری از دوتا نویسنده ی خوبب فکر کنم شاهکار در بیادد 🎀🥹😎
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به این رمان هم خوش اومدی♥️
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂قربونت برم
۲ هفته پیشMobina
1قبل خوندن رمان باید بگم من اولین بار هست که یک رمانی که تناسخی هستش رو دارم میخونم و شاید حتی تو ایران کمتر کسی کار تناسخی نوشته باشه و نوشتن این مدل رمان ها خیلی کار ریسکی هست چون خیلی ها این ژانر رو برخلاف من دوست ندارند اما امیدوارم مثل خیلی از اثر هایی با این ژانر درجه یک و هیجانی باشه👌❤️
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی خوش اومدی عزیزم، امیدوارم رمان به دلت بشینه، خود منم این ژانر رو خیلی دوست دارم و پسندمه، من و حدیث تمام تلاشمونو کردیم که داستان خوب از آب دربیاد🥰
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درود. خوش اومدی عزیزم❤️ مطمئنم رمان رو بخونی به دلت میشینه، این رمان فقط یه رمان تناسخی و تخیلی نیست، بلکه عاشقانهی پیچیدهای هم داره که مدام بین گذشته و حال در گردشه. بله نوشتنش خیلی سخته و زمان میبره، اما عوضش مطمئنیم به دل همهتون میشینه😉
۴ هفته پیشماهورا
0معصومه جان تازه این رمانت شروع کردم ولی میدونم سابقه درخشانی داری پس این رمان معرکه خواهد بود ❤️❤️❤️😉
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی خوش اومدی عزیزم، امیدوارم دوستش بداری
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منم خوش آمد عرض میکنم، امیدوارم رمان به دلتون بشینه و تا آخر مسیر همراه من و معصومه باشید♥️
۴ هفته پیشبرفین
0حدیث تو مگه ادبی هم یعنی با ادبانه اینا هم مینوشتی دختر بعدشم جالبه اولین رحمانیه که شخصیتاش ایرانین یعنی عکس خارجی نزاشتی
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله بله با معصومه جان تصمیم گرفتیم به زبون ادبی بنویسیم.
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ما ترجیح میدیم از جنس ایرانی استفاده کنیم تا خارجی
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ادبی بیشتر به تم رمان میاومد🥰
۱ ماه پیشمبینا
0حددیث جوونی من دوباره دیر پیدات کردمم😶🥲
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خوش اومدی مبینا جان، خوشحال شدم دوباره اسمتو دیدم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به رمان مشترک من و معصومه جان خوش اومدی ❤️
۲ ماه پیشترنم
0موضوع و قلم متفاوت و گیرایی دارین از موضوعش خوشم اومد برای شروع عالی بود😍
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکر✨
۲ ماه پیشترنم
0سلام سلام..حدیث جان امیدوارم منو شناخته باشی فن ارسلانم😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره عزیز شناختم، خوشحال شدم از دیدن کامنتت😍
۲ ماه پیشSetayesh
0شروع رمان واقعاا گیرا بود فضای رمان خیلی قشنگه و خیلیم خاصه کنجکاوم بدونم آخرش قرار چی بشه🫣 خسته نباشی عزیزم💕
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوش اومدی ستایش جان🩷
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی ستایش جان، خوشحالم اینجا هم کنار رمانی
۲ ماه پیشفخری
0سلام معصومه جان خدا قوت عزیزم شروع خوبی داشت قلمت زیباست مثل همیشه 👍 ❤️♥️
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی خوش اومدی
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درود. منم به نوبه خودم خوش آمد میگم🌱
۲ ماه پیشستاره
0سلام من تازه رمان رو شروع کردم موضوع و شروع عالی داشت ، قلم هم بی نظیره خسته نباشینن🌱♥️😌
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلام. خیلی خوش اومدی ستاره جان😍❤️
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام عزیزم، خیلی خوش اومدی امیدوارم رمان به دلت بشینه
۲ ماه پیشفرشته
0چه شروع جذابی😍❤️
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از شما❤️
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ ماه پیشفاطیما
0ای جان فقط طوری که این پارت شروع شد😉
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به رمان جدید خوش اومدی فاطیما😍
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم، خوش اومدی
۲ ماه پیشتی دا
0سلام من الان شروع کردم ولی از مقدمش و موضوعش خوشم اومد
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیدوارم رمان به دلت بشینه🥰
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نبات
0تازه شروع کردم رمان رو شروع قشنگی بود کلا ۴۰پارت میشه؟