یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت دوم :
این مرد همان مرد صد سال پیش بود، حتی چهرهاش هم تفاوتی با آن زمان نداشت.
گفته بود با غیبتهای مکررش قرار نیست آیندهای انتظارش را بکشد و این همان دلیلی بود که پای کیمیا را به مطب او کشانده بود.
پوزخندش را کنار زد و بدون مقدمه سر اصل مطلب رفت.
- اتفاقا واسه همین اومدم اینجا.
پدرام تار ابرویی بالا داد و گفت:
- خب میشنوم کیمیا خانمِ شایگان.
باید از کجا شروع میکرد؟ حالا که پا به آنجا گذاشته بود باید علت حضورش را میگفت.
قدری سر جایش جا به جا شد و زیر نگاه خیره و پر نفوذ پدرام، لب به کلام گشود.
- راستش یه مدته حالم خیلی خوب نیست.خوابای عجیب غریب میبینم.
پدرام کنجکاو، به پشتی صندلی تکیه داد که کیمیا جملهاش را پی گرفت.
- همهاش خواب میبینم تو یه عمارت سوخته گیر افتادم.دور و برم پر از آتیشه منم اون وسط دارم میسوزم.
مکث کوتاهی به کلامش از بابت آزاری که از آن خواب که نه کابوسها دیده بود انداخت و دوباره به حرف آمد.
- برای همین یه مدته خیلی سر حال نیستم و نمیتونم کلاسامو شرکت کنم.
خیره به پدرام که در سکوت و با همان نگاه نافذش تماشایش میکرد، به پشتی مبل تکیه داد و مرموز گفت:
- شما به زندگی قبلی اعتقاد دارین استاد؟
فلش بک
سال یک هزار و سیصد و چهار شمسی
|بیست و سومین روز از اولین برجِ سال، اولین روز هفته، ساعت ۱۷:۵۲ دقیقه|
با عجله، دست سمت در مقابلش برد و با هل دادنی کوتاه به داخل بازش کرد.نگاهی به فضای مدرن کافهی پیش رویش انداخت و لبخند دندان نمایی زد.درست همانطور بود که تعریفش را شنیده بود.
همین هفتهی پیش بود که این کافه افتتاح شد.کافهای که صاحبش پسری جوان از دیار فرنگ بود.فارسیاش دست و پا شکسته ولی امورات گذران بود.آنقدر از اطرافیانش تعریف فضای مدرن و به سبک فرنگیِ کافه را شنید که دست آخر تصمیم به آمدن گرفت، البته باید از قبل میزش را رزرو میکرد.به یاد میزش که افتاد، نگاهش را سمت پنجره کشید.لبخندش را دوباره سر پا کرد و قدمهایش را با آن بوتهای پاشنه بلند و مشکی رنگی که پدرش به تازگی برایش از سفرش به فرنگ آورده بود سمت میزش برداشت.صندلی چوبی و قهوهای سوخته رنگ را سمت خودش کشید و نشست.سیاهی چشمانش که با فنجان سفید رنگی که روی میز بود یکی شد، ابرو در هم کشید ولی با این فرض که احتمالا آن فنجان برای فردی که قبل از او آمده بود، است، بیخیال شانههایش را بالا انداخت.آخر آن کافه آنقدر شلوغ بود که یک میز چند بار برای یک روز رزرو شود.
از پنجرهای که دو طرفش پردههای قرمز رنگ داشت، نگاهش را به خیابان شلوغ و پر رفت و آمد دوخت و ندید مردی درست رو به رو با او روی صندلی نشست.مرد متعجب از حضور او آن هم سر میزی که او رزرو کرده بود، چشم به نیم رخ دختر دوخت و پس از صاف کردن صدایش که انگار اصلا برای دختر قابل شنیدن نبود که واکنشی نشان نداد، تقهای کوتاه به میز زد.
دختر که ناخواسته سر به سمتش چرخاند، مرد تکیه به صندلی سپرد و گفت:
- با هم قرار داشتیم؟
دختر،گیج، هانی زیر لب گفت که مرد، لبخندی زد و حینی که با دست با خودش اشاره می کرد، گفت:
- سر میز من نشستی، گفتم نکنه آشناییم و خبر ندارم.
لبخندش را دنداننما کرد و دست به سینه ادامه داد:
- آهان نکنه تو یکی از همون دخترایی هستی که مامانم برام زیر سر داره؟اومدی که همدیگه رو ببینیم؟
همانطور با آن لبخندش که عجیب روی اعصاب دختر بود، خیرهاش ماند.گفتهاش چه از مزاح بود و چه نه، ابروان دختر را برای کشیده شدن سمت یکدیگر دعوت کرد.عصبی از بیاحترامیِ او، سمت میز خم شد و گفت:
- نخیر جناب، من نه شما و نه مادر محترمتونو نمیشناسم که اومده باشم ببینمتون.اگه سر این میزم چون از قبل گرفته بودمش.
از میز فاصله گرفت و حینی که سر به سمتی دیگر میچرخاند، زیر لب طوری که مرد هم بشنود، با حرص گفت:
- هر چند که چندان دیدنی هم نیستی.
متلکش به گوش مرد رسید ولی مرد بیآنکه دلخور شود و یا بخواهد عصبانیت را چاشنی کلامش کند، دوباره لبخندی زد و گفت:
- به هر حال اینجا میز منه ولی اگه بخوای میتونیم با هم شریکش بشیم.
طوری حرف میزد که انگار منت میز را روی سر دختر گذاشته باشد.
از صندلی فاصله گرفت و با تن صدایی پایین و خیره به دختر که تماشایش میکرد، ادامه داد:
- میخوای؟
دختر ناراضی از پایین آمدن لحن او و صد البته منتی که حسش کرده بود، گره ابروانش را کورتر کرد و گفت:
- نخیر لازم نکرده سخاوت به خرج بدین و میز خودمو با خودم شریک بشین.
چشم از مرد گرفت و رو به پسری که از لباسهایش مشخص بود آنجا کار میکند، گفت:
- ببخشید آقا؟
پسر که کنار میزشان ایستاد، دختر دست به سینه، ادامه داد:
- من از قبل این میز رو واسه این ساعت رزرو کرده بودم ولی این آقا میگن ایشونم میز رو رزرو کردن.
پسر دفترچهای که در دست داشت باز کرد و همزمان با ورق زدن، گفت:
- شما خانمه؟
دختر نگاهی ریز به مرد که هنوز هم تماشایش میکرد؛ انگار جز او چیزی برای دیدن نبود، انداخت و گفت:
- آذرِ آریامنش.
آریامنش؟ فامیلیاش برایش آشنا بود، نکند او... . جملهاش تکمیل نشده بود که صدای پسر رشتهی افکارش را پاره کرد.
- و شما؟
از او نامش را پرسید و مرد هم پس از چشم گرفتن از آذر، جواب داد:
- هاتف، هاتف اخوان.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از شما عزیزم
۲ روز پیشفرشته
0چه قلم و داستان دلبری😍❤️ بی نظیر هستین❤️
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوشحالیم که به دلت نشسته جانم
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۴ روز پیشنگار
0وایی من استوری این لحظه مثلاً دختره با پسره دعواش میشه سر میز رو دیدم خیلی کنجکاو شدم بدونم کدوم پارت از این رمان بود که خیلی زود به خواستم رسیدم مرسی ازتون معصومه وحدیث جونم خیلی خوب بود مشتاقم بقیش هم بخونم دمتون گرم💙💙
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
جونممم🫠❤️
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی بابت نظرات خوشگلت عزیزم
۶ روز پیشاکرم بانو
0قراره یه عشق اتشین رو در پیش داشته باشن😍
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
احتمالا😁
۷ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منتظر پارتهای آینده باشید 🌱
۷ روز پیشمحرابی
1ممنونم عالی وپرقدرت شروع کردین وچه داستان جالبی داره
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۷ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مائم ممنونیم بابت کامنتهای قشنگی که میذاری🫠♥️
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...
فخری
0ممنون از رمان خوبت معصومه جان قلم زیبایی داری عزیزم موفق باشی و خدا قوت❤️❤️