رمان وارث به قلم سلنا
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۱۳ دقیقه ۵۱ ثانیه
بخش اول :
افتاب :
با شنیدن صدای جیک جیک پرندگان، آرام لپتاپ را بستم. در حالی که عینک را از روی چشمانم برمیداشتم، نفس عمیقی کشیدم. به لیوان نسکافه کنار دستم خیره شدم؛ هنوز مقداری تهش مانده بود. لیوان را برداشتم و سر کشیدم. سرد بود، ولی به طعم شیرین نسکافه فوری نیاز داشتم. کش و قوسی به بدنم دادم و از روی صندلی چرخدارم بلند شدم.
صبح شده بود. به سمت پنجره اتاق رفتم و آن را باز کردم. هوای سرد آذرماه به داخل اتاق خزید و من با لذت نفس کشیدم. به درختی که بلندی آن دقیقا تا دم پنجره اتاق من میرسید، نگاه کردم و گنجشکهای کوچکی که از شاخههایش بالا و پایین میرفتند.
اتاق را به قصد رفتن به آشپزخانه ترک کردم و گذاشتم پنجره باز بماند تا کمی بیشتر هوای تازه مهمان اتاقم شود؛ اتاقی که در این چند سال اخیر همراهیم کرده بود .
او گریهی من، شادی من و تنهایی من را دیده بود.
چایساز را روشن کردم و به کابینت تکیه دادم. به نقطهی نامعلومی روی کف آشپزخانه خیره شدم و به فکر فرو رفتم. باید تا آخر این هفته متن را تمام میکردم، ولی قفل شده بود. مغز لعنتی من، دقیقا زمانی که به آن بیشتر از همیشه نیاز داشتم، تصمیم به ترک من گرفت.
موعد اجارهخانه نزدیک بود؛ از طرفی تا کی میتوانستم با نودل و چای و نسکافه آماده زندگی کنم؟ با صدای چایساز به خودم آمدم و لیوانم را پر از چای کردم. نفس عمیقی کشیدم و در حالی که به سمت اتاقم حرکت میکردم، بلند گفتم: «تو میتونی آفتاب، قوی باش!»
یکی از مزیتهای تنها زندگی کردن همین است؛ هر چرتوپرتى را که دلت میخواهد، میتوانی با صدای بلند بگویی.
به محض نشستن روی صندلی چرخدار قهوهایام، دوباره صدای «تق» از طبقه بالا آمد؛ انگار چیزی روی زمین پرت شده باشد.
به سقف بالای سرم زل زدم و متفکر لب زدم: «شاید واقعاً دارن اون بالا یه بلایی سر یکی میارن! این سر و صداها عادی نیست. از وقتی اومده همین وضعه. اصلاً مگه غیر از یه پیرزن ۸۰ ساله کسی اون بالاست؟»
تقریباً ۱۰ روزی میشد که همسایه جدید طبقه بالا ساکن شده بود و از همان روز اول این سر و صداها شروع شد. من در تمام این مدت سعی کردم نادیدهاش بگیرم، ولی هر بار با یادآوری اینکه تمام این ترقوتوروقها برای یک پیرزن تنهاست، قضیه کمی ترسناک میشد.
زیر لب «بیخیالی» زمزمه کردم و دوباره درِ لپتاپ را باز کردم. از فرصت بالا آمدن سیستمش استفاده کردم و به آینه کوچک کنار دستم چنگ زدم. زیر چشمهایم تماماً گود افتاده بود. روی گونهی سمت راستم سه جوش قرمز خودنمایی میکرد. با انگشت، دو مژه افتاده زیر چشمم را برداشتم. بیوحه به سر و وضعم، آینه را سر جایش برگرداندم.
کش مویم که تقریباً داخل موهایم گیر کرده بود را باز کردم و موهای بلند، موجدار و پرپشتم را به هر زحمتی بود، بستم. باید در اولین فرصت شانهشان میزدم، وگرنه کچلیام با این حجم از ریزش و وزیِ مو حتمی بود.
نفس عمیقی کشیدم. همزمان صفحه گوشی کنار دستم روشن شد و اسم «مهتاب» خودنمایی کرد. دکمه وصل را زدم و تماس را روی بلندگو گذاشتم.
:(جانم؟)
مهتاب: (دخترهی خر! نمیگی مُردم از نگرانی؟ چرا جواب پیامها و زنگامو نمیدی؟)
:( درگیر نوشتنم، تو که میدونی حالتمو.)
مهتاب: (بله، اخلاق کوفتیتو میدونم. به محض شروعِ نوشتن، غیب میشی. توروخدا حداقل هر دفعه یه نقطه برام پیامک کن بدونم زندهای!)
خندیدم: (ببخشید، میدونم نگران شدی، برای همین جواب دادم. چه خبرا؟ همه چی خوب پیش میره؟)
مهتاب: (حمید با خانوادهاش حرف زد. مثل اینکه اولش یکم جا خوردن، ولی بعدش گفتن اول باید خودشو ببینیم.)
:( خب دیدی بیخود نگران بودی؟ من که بهت گفتم خانوادهای که پسری مثل اون بزرگ کرده، حتماً بافرهنگه.)
مهتاب: (استرس دارم آفتاب. تمام تنم یخ زده. اگر ازم خوششون نیاد چی؟ اگر بگن دختره بیکسوکاره و غرورمو له کنن چی؟)
:( عزیز من، تو تا اینجای زندگیت تنهایی از پس همه چی بر اومدی، اینم مثل اونا میگذره. بعدشم تو منو داری؛ گفتن بالا چشمت ابروئه بهم زنگ بزن بیام بالا سرشون!)
خندید: (دیوونه!)
آهی کشید و ادامه داد: (هیچوقت خانوادمو نمیبخشم به خاطر اینکه منو ول کردن توی اون یتیمخونه و رفتن. هرگز نمیبخشمشون.
به خاطر اینکه الان توی روزای به این مهمی کنارم نیستن، ازشون نمیگذرم. هیچوقت نفهمیدم تو چطور بخشیدی؟)
نگاه غمزدهام را به گوشی روانه کردم: (کی گفته بخشیدم؟ صرفاً میخوام از گذشته سر دربیارم.)
مهتاب: (چه فایده؟ با فهمیدنش چی عوض میشه آفتاب؟)
:( بیخیال مهتاب، کار نداری میخوام قطع کنم؟)
مهتاب: (باشه بابا، حالا قهر نکن. هر دفعه یه زنگی به ما بزن. راستی فردا قورمهسبزی میپزم برات میارم. به صورت جدی نگران معدهتم، دست از سر کچل اون نودلا بردار!)
خندیدم: (دستت درد نکنه.)
آیکون قطع را که زدم، به صفحه روشن لپتاپ زل زدم.
من هم نمیبخشیدم؛ هرگز، به خاطر اینکه من را به حال خود رها کرده بودند، نمیبخشیدمشان.
ناگهان صدای جیغی بلند شد!با شتاب از روی صندلی بلند شدم. بیشتر از این نمیتوانستم خودم را به بیخیالی بزنم؛ شاید واقعاً داشتند بلایی سر آن پیرزن بیچاره میآوردند. به سمت کمدم رفتم، شلوار جین و پیراهن چهارخانه آبی و طوسیام را پوشیدم. کش مو را با عجله باز کردم و مجدد دور موهایم بستم. بعد از پوشیدن دمپاییهای لاانگشتی آبی، کلید را چنگ زدم و به سمت طبقه بالا تقریباً دویدم.
زیر لب، در حالی که با عجله پلهها را بالا میرفتم، غریدم: (آخه چرا نباید آسانسور داشته باشه؟)
صدایی در مغزم تلنگر زد: (شاید چون یک ملک ۴۰ ساله است!)
بالاخره رسیدم. کمرم را صاف کردم؛ در حالی که دستم روی قفسه سینهام بود و نفسنفس میزدم، آب دهانم را قورت دادم و به سمت زنگ در رفتم.
با فشردن زنگ، پس از چند لحظه در به آرامی باز شد و زن جوانی با موهای زردِ عقدی، سرش را از لای در بیرون آورد.
:( سلام، من همسایه طبقه پایینیتون هستم. راستش صدای جیغ بلندی شنیدم، نگران حاجخانم شدم. حالشون خوبه؟)
زن لبخند مضطربی زد و در حالی که سعی میکرد بیشتر خودش را پشت در پنهان کند، گفت: (سلام. صدای من بود، ببخشید. من از سوسک خیلی میترسم، این بود که جیغ زدم.)
لبخندی زدم: (عزیزم؛ شما دخترشون هستید؟)
زن گفت: (نه، من پرستارشم.)
کاملاً مشخص بود علاقهای به ادامه دادن این بحث ندارد.
:( آهان، متوجه شدم. مزاحمتون نمیشم، با اجازه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره همان لبخند عجیب را بر روی صورتش نشاند، خداحافظی زیر لبی زمزمه کرد و در را بست. حتی منتظر نشد کمی دور شوم، تقریباً در را روی صورتم کوبید! یک چیزی در مورد این همسایه جدید عجیب بود و من نمیدانستم چه، اما انرژی منفیاش را حس میکردم. از پلهها پایین رفتم. روی پاگرد دوباره برگشتم و نگاهی به درب خانه همسایه عجیبم انداختم. زیر لب زمزمه کردم: (اصلاً به من چه!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.........
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت دفتر منصوری پا تند کردم. در حالی که نگاهم به داخل کیف بود، دستم را تا ته داخل کیفم فرو بردم و زیر لب زمزمه کردم: (پس این فلش من کجاست؟ همینجا بود...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان جسم سختی به شانهام برخورد کرد و من را به عقب هل داد. عصبی ایستادم، نگاهم را از کیف گرفتم و دستم را روی شانه ضربدیدهام گذاشتم. مرد که هنوز پشتش به من بود، لحظهای ایستاد، دست برد و کلاه نقابدارش را پایینتر آورد، زیر لب زمزمه کرد «ببخشید» و رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب «بیشعوری» نثارش کردم و به راهم ادامه دادم. بالاخره فلشِ پردردسر را پیدا کردم و در حالی که سخت داخل دستم فشارش میدادم، پس از زدن چند ضربه به در، داخل اتاق شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( سلام.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری نگاهش را از کامپیوتر روبهرویش گرفت: (بهبه، خانم نوری! خیلی خوش اومدین. پس بلاخره تموم شد، درسته؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بله تموم شد، آوردم نگاه کنید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری پرسید: (نکاتی که گفته بودمو رعایت کردین؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بله، تمام سعیمو کردم. همونطور که خودشون خواسته بودن تمام اسمها رو تغییر دادم ولی وقایع همونه؛ من صرفاً کمی سعی کردم برای مخاطب جذابترش کنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری گفت: (خوبه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت میزش حرکت کردم و فلش را کف دستِ دراز شدهاش گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(فقط جسارتاً اگر امکانش باشه، میخوام حقوقم تا آخر این هفته بهم بدین. موعد اجارهخونم نزدیکه، برای همون...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکث کردم. سرم را کمی بالا آوردم تا واکنش را ببینم. عینکش را با انگشت اشاره روی بینی عقابیشکلش بالاتر برد و در حالی که به من نگاه میکرد، گفت: (ایرادی نداره. اول چک کنم متنو، بعد باهاتون تماس میگیرم صحبت میکنیم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره به صفحه مانیتورش زل زد. بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد: (تا کی وقت داری؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانتظار نداشتم حرفش را ادامه بدهد. آمادهی رفتن بودم، به همین خاطر کمی جا خوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( برای چی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری: (برای اجارهخونت.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم: (خب راستش...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموعد اجارهخانه تا دو هفته دیگر بود، ولی در تصمیمی ناگهانی آن را یک هفته جلو انداختم و ادامه دادم: (تا آخر این هفته.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را تکان داد: (باشه، تا آخر امشب حقوقتو واریز میکنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجا خوردم. منصوری آدم بدی نبود؛ منطقی و آرام بود، ولی این مهربانیِ ناگهانیاش بیسابقه بود. در حالت عادی باید در هفته چهار یا پنج بار زنگ میزدم و حدوداً دو بار هم حضوری سر میزدم تا حقوقم را به موقع بریزد.منصوری ادامه داد: (با درخواست وامتونم موافقت شده، اونم تا سه روز آینده واریز میشه به حسابتون.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم. عجیب بود، ولی من چه کار به عجیب بودنش داشتم وقتی کارم را راه میانداخت؟ لبخندی زدم: (خیلی ممنونم، واقعاً لطف کردین.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که به سمت در میرفتم گفتم: (پس من بهتون زنگ میزنم باز.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری: (نیازی نیست، خودم تماس میگیرم، نگران نباش.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض اینکه در را بستم، نفس حبسشدهام را بیرون دادم. در حالی که کیفم را محکمتر به خودم میچسباندم، به سمت درب خروج حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.........
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرِ خانه را باز کردم و مثل تمام این سالها، هیچ بوی غذایی در مشامم نپیچید و هیچکس در خانه منتظرم نبود. آهی کشیدم و کیفم را روی مبل پرتاب کردم. به سمت آشپزخانه رفتم و به محض باز شدن درب یخچال، به اولین چیزی که به چشم میخورد چنگ زدم. از گرسنگی بیش از حد، دیگر روی پاهایم بند نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاسه برنج سرد شده را با مقداری ماست مخلوط کردم و شروع به خوردن کردم. هوا سرد بود و همین، فکرِ اینکه زیر پتو داخل اتاق این کاسه برنج را بخورم در سرم انداخت. به سمت اتاق پا تند کردم، زیر پتو خزیدم و کاسه برنج را روی پاهایی که از سرما کرخت شده بود، گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تق!»به سقف بالای سرم نگاه کردم. «تق!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشیدم: (ای بابا...)ثانیهای گذشت و بعد دوباره: «تق!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب زمزمه کردم: (بیخیال...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از عوض کردن لباسهایم، صفحه گوشی روشن شد. صدایم را صاف کردم و جواب دادم: ( سلام آقای منصوری.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری: (سلام، زنگ زدم بگم حقوقت واریز شد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم برق زد: (مرسی، لطف کردین واقعاً.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری گفت: (خواهش میکنم؛ فقط...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکث کرد.توی دلم گفتم: (میدونستم هیچ کارِ این بشر بیحکمت نیست، معلوم نیست چی میخواد!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irادامه داد: (میخوام فردا به این آدرسی که برات میفرستم بری و این دفعه با شخصی به نام "پریدخت پناهی" مصاحبه کنی و زندگینامهشو بنویسی. چیزای جالبی دربارهاش شنیدم، میخوام نتیجهی خوبی هم بهم تحویل داده بشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( مشکلی نیست، ولی هنوز تا زمانی که مشخص کرده بودین برای انتشار و چاپ، زمان هست. امکانش هست به جای فردا، هفتهی بعد برم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا «نه» محکمی که گفت، جا خوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری: (این مورد رو میخوام سریع بری سراغش، تا وقتی که هنوز نابه!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشیدم: (باشه، مشکلی نیست.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از قطع کردن تلفن، نگاهی به آدرس انداختم و زمزمه کردم: (پس خیلی هم پولداره! موندم توی یه همچین خانواده پولداری، چه اتفاق جالبی میتونه افتاده باشه که اینقدر منصوری رو سر ذوق آورده؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir...................
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنگ در را زدم و در با صدای «تیکی» باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( خدای من، چقدر بزرگه!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک عمارت سفید و چند طبقه عظیم روبروی من بود که دور تا دورش را فضای سبز احاطه کرده بود. سرم را چرخاندم تا بهتر بتوانم اطراف را ببینم؛ دو ماشینِ آخرینمدل آنجا پارک بود. همینطور که داشتم اطراف را نگاه میکردم، مرد مسنی با کتوشلوار روبرویم قرار گرفت. مرد: (شما خانم نوری هستید، درسته؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بله.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را تکان داد: (لطفاً دنبال من بیاید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت عمارت حرکت کرد و من دنبالش راه افتادم. وارد عمارت شدیم؛ دو سالن بزرگ در دو طرف ورودی بود که یکی با سرویس مبل کرمرنگ دیزاین شده بود و دیگری میز ناهارخوری بزرگی در وسطش داشت. دقیقاً روبروی در ورودی، با فاصلهی حدوداً سه متری، راه پلهای به طبقه بالا میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد به سمت مبلها اشاره کرد و گفت: (بشینید لطفاً تا من هماهنگ کنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم و به طرف سالن حرکت کردم. به محض ورود، چشمم به تابلو نقاشی شدهای که روی دیوار نصب بود افتاد؛ نقاشی از یک خانواده. به سمتش رفتم و چشمهایم را ریز کردم تا بهتر بتوانم ببینم. یک مرد مسن، در حالی که عصایی در دست داشت و خیلی جدی نگاه میکرد، روی یک صندلی نشسته بود؛ یک طرفش یک زن جوان و طرف دیگرش مردی جوان ایستاده بودند. احتمالاً پسر و دخترِ آن مرد مسن بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( خانم نوری!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای مرد برگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( لطفاً دنبال من بیاین.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طبقه بالا رفتیم و به سالن دیگری رسیدیم که دور تا دورش اتاق بود. مرد پشت درِ یکی از اتاقها ایستاد، در زد و بعد به من اشاره کرد جلو بروم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بفرمایید داخل، خانم منتظرتونن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد اتاق شدم. در نگاه اول، زنی را دیدم که پشت به من و رو به پنجره، روی ویلچرش نشسته بود. از موهای خاکستریرنگش میشد متوجه سن و سالش شد. با بسته شدن در، به سمت من چرخید و من دختر جوانی را که داخل تابلوی پایین دیده بودم، حالا در قامتِ زنی مسن میدیدم؛ همان دختر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن لبخندی زد و گفت: (بشین لطفا.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگردنبند مروارید درشتی دور گردنش به چشم میآمد و لبخند گرمش کمی از استرسم را کم کرد. روی تنها صندلیِ اتاق نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( ببخشید مزاحمتون شدم، حتماً آقای منصوری باهاتون دربارهی روند مصاحبه صحبت کردن. )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن: (بله، ایشون با من صحبت کردند. در این باره مشکلی نیست. اسمتونو میتونم بپرسم؟ )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتعجب کردم: (اسم کوچیکمو میفرمایید؟ اسمم آفتابه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن لبخندی زد: (چه اسم قشنگی! میخواستم اجازه بگیرم با اسم کوچیک صدات بزنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم: (البته که هیچ مشکلی نداره، هر جور راحت هستین.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس ادامه دادم: (اگر اجازه بدین، من ضبط رو شروع کنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از زدن دکمه ضبط، سؤالهایم را شروع کردم: (خب، اول یکم از خودتون بگید لطفا.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن: (اسمم پریدخته. من دختر یک تاجر بزرگ توی اصفهان بودم و فقط یک برادر داشتم. پدر و برادرم بیست و پنج سال پیش فوت شدن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک در چشمانش جمع شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( متأسفم، خدا رحمتشون کنه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمالی از روی میز کنار دستش برداشت و گفت: (مرسی عزیزم؛ بعد از فوتشون خیلی تنها شدم. هنوز داغشون برام تازهست. بگذریم؛ من توی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران درس خوندم و همونجا با شوهرم آشنا شدم و الان یک پسر دارم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( چند ساله ازدواج کردین؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت: (الان بیست و شش سال از ازدواجمون میگذره.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشید و ادامه داد: (شوهرم رو یک سال بعد از ازدواجمون از دست دادم. من موندم و پسرم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره دستمال را به سمت چشمانش برد و قطرههای اشکش را پاک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( خدا رحمتشون کنه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای اینکه از این حال و هوا درش بیاورم، گفتم: (راستش من یک کلیتی درباره داستان شما میدونم و واقعاً مشتاق شدم از زبان خودتون بشنوم. )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت گفت: (داستان من طولانیه آفتابجان، ولی بذار از اولِ اول شروع کنم. همونطور که گفتم پدر من یه تاجر بود؛ تاجر فرش. به این واسطه یه شریک داشت که اونقدر باهاش صمیمی بود که ما باهاشون رفتوآمد خانوادگی زیادی داشتیم. در واقع بابام با شریکش رفیق قدیمی دوران دبیرستان بودن و بعد با هم تصمیم گرفته بودن وارد این شغل بشن و این کسبوکار رو راه بندازن؛ ما صداش میکردیم حاجی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد و ادامه داد: (حاجی آدم خیلی مهربون و دستبهخیری بود؛ خدابیامرز خیلی هم خوشاخلاق بود.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد و نفس عمیقی کشید: (ولی هرچی حاجی آدم خوب و درستی بود، پسرش مسعود اصلاً اونطوری نبود. یادمه حتی یه مدت شایعه شده بود تو کار مواد مخدره. سر همین چیزا زیاد رابطهش با حاجی خوب نبود و از اونجایی که رابطه خوبی نداشتن، منم توی مهمونیها نمیدیدمش؛ یعنی اصلاً شرکت نمیکرد. معمولاً یا با حاجی قهر بود، یا اگر نبود خودش با رفیقرفقاش بیرون بود؛ تا اینکه یه شب نمیدونم چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفت خونوادهشو همراهی کنه و به خونه ما بیاد. ای کاش این کارو نمیکرد! ای کاش اون شب میموند خونه. فقط اگر میتونستم زمان رو به عقب برگردونم، نمیذاشتم بابام اون مهمونی کذایی رو برگزار کنه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالش بد شده بود؛ این را از حرکات دستهایش که محکم به هم فشارشان میداد فهمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرسیدم: (میخواید براتون آب بیارم؟ حالتون خوبه؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت گفت: (چیزیم نیست، نگران نباش. هر وقت به گذشته فکر میکنم همینطوری میشم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمالی برداشت و کف دستهای عرقکردهاش را خشک کرد و بعد از یک نفس عمیق ادامه داد: (یادمه روز قبل از مهمونی، با مامانم یه لباس مخمل قرمز خریدیم. اونقدر برای پوشیدنش ذوق داشتم که لحظهشماری میکردم. خلاصه من اون شب اون پیراهن رو پوشیدم و بعد از آماده کردن وسایل پذیرایی، منتظر رسیدن مهمونا شدیم. کسی که اون شب بعد از به صدا دراومدن زنگ خونه در رو باز کرد من بودم، و اولین نفری که دیدم مسعود بود.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشید و ادامه داد: (بعد از اون شب، زندگی من دیگه به حالت قبل برنگشت.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اینجا که رسید، در به صدا درآمد و خدمتکار وارد شد: (خانم ببخشید مزاحم میشم، ولی آقا اومدن؛ گفتین اطلاع بدم بهتون.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت سرش را تکان داد: (باشه، بهش بگو داخل سالن مطالعه منتظر باشه، الان میام.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از رفتن خدمتکار، به سمت میز گوشه اتاق رفت و یک کارت برداشت. برگشت و کارت را به سمتم گرفت: (واقعاً عذر میخوام که مجبور شدیم جلسه امروزمونو زودتر تموم کنیم. این کارت شرکته؛ اشکالی داره ازت بخوام جلسه بعدی اونجا باشه؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم: (نه اصلاً مشکلی نیست.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمساعت بعد من داخل تاکسی بودم، اما ذهنم هنوز پیش پریدخت مانده بود؛ کنجکاو شده بودم. یعنی ادامه داستان چه بود؟ چه چیزی آن شب زندگی پریدخت را تغییر داده بود؟ حدس میزدم این تغییر حتماً ربطی به دیدار با مسعود داشته باشد. با صدای راننده به خودم آمدم و پس از پرداخت کرایه از تاکسی پیاده شدم. ناخودآگاه به ساختمان قدیمی دو طبقه روبهرویم زل زدم و در ذهنم آن را با عمارت بزرگ پناهیها مقایسه کردم. در دل به خودم به خاطر ناشکری لعنت فرستادم؛ همین هم از سر من زیاد بود. هنوز هم نفهمیده بودم چگونه صاحبخانه راضی به اجاره دادنش به من، آن هم با این مبلغ کمی شده بود که میپرداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرِ خانه را باز کردم و پس از طی کردن پلهها به واحد خودم رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(چرا در بازه؟)درِ خانه باز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخودآگاه نگران همان چند تکه طلایی شدم که با هزار زحمت و پسانداز خریده بودم. نمیدانم چطور خودم را به کمد لباسم و صندوقچه کوچک پنهانشده رساندم، اما در کمال تعجب تمام طلاها سر جایشان بودند. نفسی از روی راحتی کشیدم و به هال برگشتم. وسایلم همه نامرتب روی زمین ریخته شده بودند. دزد آمده بود ولی هیچچیز نبرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(عجیبه! چه دزد باوجدانی! حتی لپتاپم رو هم نبرده. قضیه چیه؟ فقط اومده خونه رو بریزه به هم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.......................
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از رفتن پیش منصوری، تصمیم گرفتم با یه لیوان قهوه کمخوابی شب قبل را جبران کنم. کافه شلوغ بود و حدوداً ۱۰ دقیقه منتظر شدم تا نوبت به من برسد. دستم را داخل کیفم بردم تا کارتم را در بیاورم، ولی هرچه گشتم پیدایش نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( ببخشید امکانش هست من کارتبهکارت کنم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن جوان پشت صندوق، بیحوصله با تکان دادن سرش جوابم را داد و به شماره کارت نوشته شده کنار صندوق اشاره کرد. درست زمانی که نرمافزار بانکیام را باز کردم، با عبارت «لطفاً اتصال خود به اینترنت را بررسی کنید» مواجه شدم. زیر لب نالیدم: (ای خدا! تازه قبض دادم، چرا باید نتمو قطع کنید؟ اه!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد پشتسریام غرید: (خانم لطفاً سریعتر، کار داریم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه چیزی بگویم، صدایی از کنارم گفت: (من سفارششونو حساب میکنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرف صدا برگشتم و با مرد قدبلند و چهارشانهای مواجه شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( نیازی نیست جناب.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد به سمت صندوقدار برگشتم: (خانم لطفاً سفارش منو لغو کنید، ممنونم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد بیتوجه به اطراف و قبل از اینکه بیشتر خجالتزده شوم، به سمت در راه افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض خروج از کافه، کسی مرا خطاب قرار داد:( خانم، ببخشید یه لحظه!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم و مردِ چند لحظه قبل را دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد گفت: (این برای شماست.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد لیوان آیسلته را به سمتم گرفت.ناخودآگاه از روی شرم لبخندی زدم: (نیازی نیست، ممنونم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد اصرار کرد: (خواهش میکنم قبول کنید. درکتون میکنم، منم زیاد توی این موقعیت قرار گرفتم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتعارف را کنار گذاشتم و لیوان را از دستش گرفتم: (پس لطفاً شماره کارتتونو بدین تا من بعد از اتصال به نت، به حسابتون واریز کنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد لبخندی زد: (نیازی نیست.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( خواهش میکنم، چه حرفیه!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه بیشتر اصرار کنم، مرد جوانی او را صدا کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد گفت: (ببخشید، من باید برم. این دفعه مهمون من باشید.) و بعد سریع دور شد و به سمت آن مرد رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایم را بالا انداختم و سوالی ذهنم را مشغول کرد؛ چرا قبل از اینکه سفارشش را بگیرد، رفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir..............
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری پرسید: (جلسات با خانم پناهی چطور پیش میره؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(فعلاً یه جلسه دیدار داشتیم. )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقرار شد بهم خبر بدن چه وقتی راحتتر هستن تا جلساتو توی شرکتشون ادامه بدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را تکان داد و زیر لب «خوبه»ای زمزمه کرد.منصوری ادامه داد: (راستی داشتم فکر میکردم یه دفتر بهت بدم که راحتتر بتونی کارهاتو انجام بدی. چطوره؟ موافقی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقند در دلم آب شد. یه دفتر برای خودم؟ رویایی بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(بله، مرسی لطف میکنید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری گفت: (همچنین از ماه دیگه افزایش حقوق داری.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجا خوردم. چرا؟ عجیب بود! منصوری و افزایش حقوق؟ تقریباً محال بود. میدانستم فقط باید موافقت کنم، ولی نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم: (جسارتاً میتونم دلیلشو بپرسم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنصوری پاسخ داد: (یه افزایش حقوق کلی داریم برای همه کارمندا، محدود به تو نمیشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم و زیر لب ممنونی زمزمه کردم. شاید مسخره بود، ولی حتی این فکر که شاید منصوری از من خوشش آمده باشد هم از ذهنم گذشت؛ گرچه به اینکه چرا بعد از این همه وقت همکاری، الآن به من توجه نشان داده هم توجهام جلب شد. در هر صورت جوابش خیالم را راحت کرد.---
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.......................
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(پس من با اجازه ضبط رو شروع میکنم. )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت با لبخندی موافقتش را اعلام کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( خب، لطفاً در مورد اون شب بگید. بعد از اینکه مسعود شما رو دید چی شد؟ )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت گفت: (اون شب برقی رو داخل چشمای مسعود دیدم که خیلی ترسوندم. نگاههای خیرهش تمام شب اذیتم کرد؛ در حدی که میترسیدم برادر یا پدرم ببینن و دعوایی رخ بده. خلاصه اون شب به هر نحوی بود تمام شد. تازه دانشگاه قبول شده بودم. فردای اون روز، مسعود رو جلوی درِ دانشگاه، در حالی که به ماشینش تکیه داده بود، دیدم؛ هنوز یادمه با دیدنش چه استرسی گرفتم. سرمو انداختم پایین تا قبل از اینکه منو ببینه برم، ولی اون زرنگتر از این حرفا بود. منو دید و دنبالم راه افتاد. شروع کرد به گفتن اینکه چقدر از من خوشش اومده و توی یه نگاه عاشقم شده؛ اینکه این حسو تا حالا به هیچ دختری نداشته. درسته جوون بودم، ولی احمق نبودم. آوازه دختربازیها و کثافتکاریهای مسعود به گوشم رسیده بود، برای همین اصلاً خام حرفاش نشدم. خیلی ترسیده بودم. بهش التماس کردم دست از سرم برداره ولی اون ولکن نبود. از اونجایی که آشنا بود و پسر حاجی بود، ترسیدم به بابام بگم و کدورتی پیش بیاد. دوست نداشتم رابطهی بابام و حاجی به خاطر یه همچین مسئلهای خراب بشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشید و ادامه داد: (ولی اشتباه میکردم؛ همون موقع باید به بابام میگفتم. شاید اگر میگفتم، هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکث کرد و به یک نقطه خیره شد. احساس کردم حالش خوب نیست: (میخواید یکم استراحت کنیم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خودش آمد: (نه مشکلی نیست، ادامه میدم. بعد از اون روز، از دوستم سیما خواهش کردم باهام تا ایستگاه اتوبوس بیاد، ولی اونقدر بیشرم بود که حتی با وجود حضور سیما هم باز دنبال ما راه میافتاد؛ در حدی که سیما تهدیدش کرد که اگر یه بار دیگه دنبال ما راه بیفته به پلیس خبر میده. بعد از تهدید سیما، رفتوآمداش به دانشگاه کمتر شد و معمولاً دیگه نزدیک نمیشد و با فاصله زیاد دنبالم میاومد. حدوداً یک ماه به همین منوال گذشت. مزاحمتهای مسعود کمتر شده بود و منم سعی میکردم نادیدهش بگیرم، به امید اینکه با بیمحلی دست از سرم برداره. خلاصه گذشت تا من با علی آشنا شدم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کمرنگی زد: (همسرم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخودآگاه من هم لبخند زدم: (میتونم عکسشونو ببینم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذوق کرد: (آره حتماً، اتفاقاً عکسشو همیشه توی کیفپولم دارم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز داخل کیف کرمرنگش، کیفپولش را درآورد و عکس مردی با عینک بزرگ مربعی، موهای پرپشت قهوهای و سبیل را نشانم داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض کرد: (خیلی دلم براش تنگ شده. فکر میکردم بعد از رفتنش نمیتونم زندگی کنم ولی انگار محکومم به زندگی بدون اون؛ شاید به خاطر تمام بلاهایی که سر خانوادهام اومد و من خودمو مقصرشون میدونم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوان آبِ روی میز را به سمتش گرفتم. یکنفس سر کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(یه بار که مسعود دوباره اومده بود دم دانشگاهمون، مسعود من و علی رو با هم دید و دعواشون شد. اون روز با پادرمیونی مردم از هم جدا شدن و خدا رو شکر بلایی سر علی نیومد. بعد از اون، من از ترسِ از دست دادن علی و اینکه بلایی سرش بیاد، میخواستم قضیه رو با پدرم در میون بذارم ولی .... )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( میشه ازت خواهش کنم بقیشو جلسه بعد بگم؟ مرور خاطرات تلخ گذشته عذابم میده.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی سرم را تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخهای ویلچرش را هل داد، به میز رسید و تلفن را برداشت: (خانم غفاری، لطفاً به آرش بگید کارمون تموم شده.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که مشغول جمع کردن وسایلم بودم، در باز شد و مرد جوانی وارد شد.پریدخت گفت: (آرش جان، بذار معرفی کنم. ایشون آفتاب نوری هستن؛ کسی که قراره داستان زندگی منو بنویسه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب به چهره مرد جوان نگاه کردم. خودش بود؛ همان مردی که در کافه کمک کرده بود.آرش گفت: (بله، افتخار آشناییشون رو زودتر داشتم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خودم آمدم و گفتم: (سلام، خوشبختم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را داخل جیب کتوشلوار خوشدوختش برد و در حالی که نگاهش را از من میگرفت، خطاب به پریدخت گفت: (بریم مادر؟)پس پسرش بود. پریدخت رو به من کرد و گفت: (آفتاب جان، اجازه میدی برسونیمت؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( نه ممنونم، مزاحم نمیشم، خودم میرم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت اصرار کرد: (چه مزاحمتی دخترم؟ ناراحت میشم اگر قبول نکنی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقرار بر این شد که آرش اول پریدخت را، به دلیل سردردی که حاصل از مرور خاطرات گذشته بود، برساند و بعد من را.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بازم ببخشید بهتون زحمت دادم، خودم میتونستم برم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پاسخ داد: (خواهش میکنم، این چه حرفیه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از یک سکوت چند ثانیهای ادامه دادم: (راستی بابت قهوه بازم ممنونم، لطف کردید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید: (خواهش میکنم، کاری نکردم. نیازی نیست معذب باشید؛ من کاری که اذیتم بکنه یا دوست نداشته باشم رو انجام نمیدم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخودآگاه ابروهایم بالا رفت. تا رسیدن به مقصد، دیگر حرفی رد و بدل نشد و من در این فکر بودم که منظورش از حرفهایش، علاقهاش به خرید قهوه برای من بوده، یا اینکه رساندن من برایش اذیتکننده نیست؟ شاید هم هر دو؟ یا صرفاً از تشکرهای پیاپی من خسته شده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پرسید: (اینجاست؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایش به خودم آمدم: (بله، ممنونم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز ماشین پیاده شدم و روبروی در ورودی ایستادم. در حالی که به منوال همیشه به دنبال دستهکلیدم میگشتم، به سمت ماشین آرش برگشتم و با سر به او اشاره کردم که برود. در کمال تعجب، شیشه ماشین را پایین داد و گفت: (صبر میکنم تا برید داخل، بعد میرم. نگران نباشید، وقت هست.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند معذبی زدم و ناخودآگاه سرعت دستم را برای کنکاشِ کیفم بیشتر کردم. بالاخره گمشده پیدا شد و من وارد حیاط خانه شدم. صرف کنجکاوی، سریع خودم را به واحدم رساندم و بعد به سرعت به سمت پنجره رو به کوچه دویدم؛ ماشین آرش را دیدم که تازه داشت حرکت میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir............
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(مامان مهری، بیا بشین عزیزم، اینقدر خودتو اذیت نکن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهری: (این چه حرفیه؟ بیا، از این کلوچهها که دوست داری برات درست کردم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( به به! چایی با کلوچه کشمشیهای مامان مهری جونم بینظیره.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهری: (نوش جونت. آفتاب مادر، شنیدم درست غذا نمیخوری؛ زخم معده میگیریا، نگرانتم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( باز دوباره این مهتاب چغلی کرد؟ هنوز این عادت زشتِ خبرچین بودنشو داره!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که همزمان دو تا کلوچه داخل لپم میگذاشتم، به مامان مهری نگاه کردم. این زن برای من مظهر مهربانی بود. بدون وجود او و مهتاب، پرورشگاه برای من قفسی بیش نبود.مهری گفت: (این چه حرفیه؟ نگرانته.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( اون بره نگران عقد و عروسی خودش باشه. آخرش تاریخ دقیقش معلوم نشد؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهری: (نه مادر، بچهام خیلی استرس داره.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی خودم را روی مبل جلو کشیدم: (میگم مهری جونم، میشه یه بار دیگه دقیق بگی من چجوری سر از اون پرورشگاه درآوردم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهری: (آفتاب مادر، با این سوالا میخوای به چی برسی؟ فقط داری خودتو عذاب میدی. با گوش دادن به یه داستان تکراری به چی میرسی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را پایین انداختم و به گلهای فرش زل زدم: (به یه جواب. من مطمئنم یه چیزی رو جا میندازم، باید یه سرنخی باشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهری گفت: (گیرم خونوادتو بعد اینهمه سال پیدا کردی؛ چی میخوای بهشون بگی دخترم؟ به جاش روی خودت و زندگیت تمرکز کن، روی آیندهت. بیخودی گذشتهای که هیچ چیزش دست تو نبوده رو شخم نزن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(میخوام بدونم؛ بدونم چرا؟ چرا منو تنها گذاشتن؟ چرا حق داشتنِ یه خانواده و پشتوپناه رو ازم گرفتن؟ تا اینو نفهمم آروم نمیگیرم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشید: (اون روز وقتی خانم مطلبی تو رو داد دستم، بهم گفت یکی از فامیلهای دورشون تو رو وقتی کنار یه مسجد رها کرده بودن پیدا کرده و آورده اینجا. تقریباً یک ماهت بود. اونقدر کوچولو بودی که آدم میترسید بغلت کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد فقط گفته بود اسمشو بذارید افتاب این بود که من پیشنهاد دادم فامیلتم بذاریم نوری . تنها چیزی هم که از اون کسی که تو رو پیدا کرده بود میدونم، همینه که فامیل دور خانم مطلبی بوده . آخرین باری که با خانم مطلبیِ خدابیامرز دربارش حرف زدیم، گفت خیلی وقته از فامیلشون خبر نداره و حتی نمیدونه کجا زندگی میکنن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( نمیدونی منو کنار کدوم مسجد پیدا کردن)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهری: (نه والا مادر.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir...............
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خانه مامانمهری به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتادم. در حالی که به برگهای قرمز و زرد زیر پاهایم نگاه میکردم، صدای زنگ موبایل من را از خیال بیرون کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بله؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( سلام خانم نوری، آرش هستم. آرش سعیدی هستم پسر خانم پناهی .)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بله، بفرمایید؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( راستش زنگ زدم اطلاع بدم مادر نمیتونن توی جلسه فردا شرکت کنن. حالشون بد شده، آوردیمشون بیمارستان.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم فروریخت. در این مدت کمی که پریدخت را میشناختم، با رفتار گرم و صمیمیاش در دلم جا باز کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( حالشون چطوره؟ بهترن الآن؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( بله، تازه به بخش منتقل شدن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( ببخشید، امکانش هست آدرس بیمارستان رو بگید؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تصمیمی ناگهانی، مسیرم را به سمت بیمارستان تغییر دادم. بعد از خرید یک دسته گل نرگس از دخترک دستفروش کنار بیمارستان، به اتاق پریدخت رفتم. در زدم و آهسته به داخل اتاق خزیدم؛ احتمال دادم شاید خواب باشد، ولی بیدار بود.پریدخت: (سلام دخترم، زحمت کشیدی؛ خوش اومدی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرنگپریدگیِ چهرهاش از زیباییِ ذاتی او کم نکرده بود. هنوز هم چشمان سبزرنگش میدرخشیدند و موهای بلند، سفید و مواجش صورتش را قاب گرفته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( سلام، حالتون چطوره؟ بهترید؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت: (نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی آرش بهم گفت داری میای اینجا.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به سمت چپ چرخاندم و او را دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش: (سلام، خیلی لطف کردین اومدین. مادر خیلی ناراحت بودن که نمیتونن در جلسه شرکت کنند.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم: (همصحبتی با ایشون برای من هم خیلی لذتبخشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد رو به پریدخت پرسیدم: (الآن بهترید؟ چیز مهمی که نیست؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت: (نه عزیزم، فقط یه کم قلبم درد گرفته بود؛ همش اثرات کهولت سنه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد و بعد ادامه داد: (آفتابجان، نمیشه جلسهمونو امروز ادامه بدیم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه چیزی بگویم آرش اعتراض کرد: (مادر، با هم حرف زدیم، شما نیاز به استراحت دارید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت به چشمهای آرش نگاه کرد و با لحنی جدی گفت: (نه، من حالم خوبه و میخوام این جلساتو جلو ببرم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد به من نگاه کرد و لبخندی زد: (البته اگر آفتابجان آماده باشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از زدن دکمه ضبط گوشی، پریدخت شروع به صحبت کرد: (اون روز بعد از اینکه به خونه رفتم کسی نبود. قرار بود به دیدن یکی از فامیلهای دورمون که به تازگی همسرش را از دست داده بود بروند. تصمیم گرفتم صبر کنم تا برگردند و بعد این مسئله رو با اونها در میون بذارم. چند ساعتی گذشت و صدای زنگ در بلند شد. به خاطر بیتابی که برای صحبت دربارهی مزاحمتهای مسعود داشتم، سریع در رو باز کردم و منتظر شدم بیان داخل، ولی کسی که وارد شد مسعود بود. خیلی ترسیدم و به بیفکری خودم لعنت فرستادم که چرا در رو به روش باز کردم. و بعدش...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشید و ادامه داد: (عصبانی بود؛ میگفت با علی چیکار دارم و اینکه حق ندارم دوباره علی رو ببینم. مدام بهم تأکید میکرد که برای اونم و نباید اینو فراموش کنم. هنوز یادمه چطور تمام جرأتمو جمع کردم و بهش گفتم من مال هیچکس نیستم و اون حق نداره دربارهی زندگی من تصمیم بگیره. اونم گفت کاری میکنه که بفهمم من متعلق به اونم. هنوز یادمه گفت کاری میکنم محکوم به پذیرفتن من باشی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید. حدس اینکه چه اتفاقی افتاده، سخت نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت: (وقتی خانوادهم منو پیدا کردن، تمام بدنم کبود بود و از ترس بیهوش شده بودم. تا چند روز هیچ حرفی نزدم و به جز آب هیچ چیزی از گلوم پایین نمیرفت. دنیا برای من تموم شده بود. درد اون اتفاق اونقدر برام غیرقابلتحمل بود که ترجیح میدادم بمیرم؛ میترسیدم بگم کار مسعود بوده و عصبانی بشه و دوباره بیاد سراغم. مادرم تحمل نکرد و منو پیش یکی از دوستاش که روانپزشک بود برد و بعد از حدود چهار جلسه رواندرمانی و ساعتها تلاش خانوادهم برای صحبت کردن، من بلاخره ترس رو کنار گذاشتم و همه چیز رو گفتم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر باز شد و پرستار با سینیِ کوچک قرص وارد شد: (وقت ملاقات تموم شده، بفرمایید بیرون)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir………………….
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خواست پریدخت، جلسه بعدی در خانه قدیمیِ پریدخت بود. دلیل اینکه چرا تمام جلسات را در خانه خودش برگزار نمیکرد نمیفهمیدم، اما گلهای هم نداشتم؛ به حال من فرقی نمیکرد، چه بسا کنجکاو بودم تا خانهی پراتفاقِ دوران جوانی پریدخت را ببینم.آرش جلوی در منتظرم بود. حدس زدم به خاطر حال پریدخت نخواسته او را تنها بگذارد. آرش در حالی که راهنماییام میکرد، گفت: «آقای منصوری خیلی از کارت راضیه. میگفت نویسندهای با دقتِ تو کم پیدا میشه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم: (لطف دارن. البته این داستان مادر شماست که به نوشتههای من جون میده. راستی... حالشون امروز چطوره؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش: (بهتره خداروشکر.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی مکث کرد و در حالی که درِ اتاق را باز میکرد، زیر لب گفت: (شاید حرف زدن با شما و تعریف کردن داستانش، حالش رو بهتر هم بکنه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر باز شد و من پریدخت را دیدم که در بالکن اتاق، روی صندلی چرخدارش و پشت میز دایره ای شکلی نشسته .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن من لبخندی زد و من را دعوت به نشستن کرد . بوی دسته گل نرگسی که روی میز بود مشامم را پر کرد . بعد از زدن دکمه ضبط شروع به تعریف کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(بعد از اون شب... وقتی شکایت کردیم و مسعود رو بردن، انگار یه بمب توی محلهمون منفجر شد. پدرِ مسعود، که ما بهش میگفتیم حاجی، رفیقِ چندین و چند سالهی پدرم بود. اونها با هم نون و نمک خورده بودن، توی بازار اعتبار داشتن. اما وقتی فهمیدن پسرش چه بلایی سر من آورده، همهچیز خاکستر شد. پدرم دیگه نمیتونست توی چشمهای حاجی نگاه کنه. حاجی هم به جای اینکه پسرش رو توبیخ کنه، افتاد دنبالِ رضایت گرفتن. میگفت آبروی خاندانش در خطره. اما پدرم کوتاه نیومد. مسعود رفت زندان... و همین شد شروعِ یه کینهی ابدی بین دو تا خانواده که روزی برادرِ هم بودن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت مکث کرد و به دستهای من خیره شد. انگار دنبال چیزی میگشت. آرش که متوجه سنگینی فضا شده بود، بلند شد و دو فنجان چای آورد. یکی را جلوی من گذاشت و انگشتانش برای لحظهای بسیار کوتاه، وقتی فنجان را میگرفتم، با دست من تماس پیدا کرد. گرمای دستش، برخلافِ داستانِ سردِ پریدخت، لرزهای به جانم انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپری دخت ادامه داد :(مسعود توی زندان نپوسید. اونجا با کینه بزرگ شد. حاجی تمام نفوذش رو به کار برد تا بیارتش بیرون، اما نشد ؛رابطهی اونها با خانوادهی ما برای همیشه قطع شد؛مسعود فکر میکرد بعد از این کار من رو تمام و کمال مال خودش میکنه ولی تمام تیر هاش به سنگ خورد از طرفی پس از شنیدن تمام این داستانا مادر مسعود سکته ی بدی کرد و خونه نشین شد همین باعث شده بود کینه اش از ما بیشتربشه ولی مسعود قبل از اینکه بره زندان، یه جمله به برادرم گفته بود. گفته بود :(چیزی رو ازتون میگیرم که هیچوقت نتونید جبرانش کنید ))
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاهی کشید و ادامه داد:(علی با تمامِ مردونگیش پای من ایستاد. اون منو بعد از اون اتفاقِ شوم، با همون روحِ زخمی قبول کرد. ما ازدواج کردیم، اما سایهی مسعود مثلِ یه بختک روی زندگیمون بود.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرسیدم: (بعد از آزادیِ مسعود چی شد؟ )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپری دخت :( مسعود به خاطر نفوذ باباش فقط ۸ ماه را در زندان گذروند و بعد وقتی از زندان آزاد شد، فهمید که من و علی با هم ازدواج کردیم. بعد از شنیدن خبر ازادی مسعود دنیا روی سرم خراب شد اون روزها سیما، همکلاسیِ قدیمیم، مدام به خونهی ما رفتوآمد میکرد. منِ سادهدل فکر میکردم اون برای دلداریِ من میاد، اما نمیدونستم سیما سالهاست که توی دلش آتیشِ عشق به علی رو روشن نگه داشته.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت مکثی کرد و سرفهی کوتاهی کرد. آرش فوراً لیوان آب گرم را به دستش داد. نگاهِ آرش به مادرش، آمیزهای از عشق و احترام بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر دلم رفتارش را با پری دخت را تحسین کردم و با خودم فکر کردم اگر روزی فرزند پسری داشته باشم دوست دارم مثل او باشد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش گفت: (مادر، شاید برای امروز کافی باشه. آفتاب هم خسته شده)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت افتاب ؛ اسمم را صدا زده بود . عجیب این بود که انگار برایش عادی بود. جوری اسمم را گفت انگار که هر روز ان را صدا میزند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدم نیامد ؛حتی در دلم خواستم از این به بعد من را با همین اسم کوچکم صدا کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو قتی کارم تمام شد، آرش تا دم در همراهیام کرد. خنکای غروبِ باعث شد کمی بخودم بلرزم. آرش بدونِ حرف، کتش را از روی دوشش برداشت و روی شانههای من انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب گفتم: (لازم نیست، ممنون.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با صدایی که حالا کمی بمتر شده بود، گفت: (هوا غافلگیرت میکنه، مثلِ خیلی از اتفاقهای دیگه. بذار باشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای ایستادیم. نگاهم در نگاهش گره خورد. در عمقِ چشمانِ قهوهایِ او، چیزی فراتر ازیک پسرِ سوژه داستان میدیدم. یک نوع دلواپسیِ غریب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir..........
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرفِ سنگینی میبارید. از پشت پنجرهی اتاق پریدخت، دانههای درشت برف را میدیدم که روی شاخههای لختِ درختان حیاط مینشستند. اتاق با صدایِ تیکتیکِ رادیاتور و بوی تندِ اکالیپتوس گرم شده بود. آرش کنار پنجره ایستاده بود و با انگشتش روی بخارِ شیشه خط میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت، در حالی که پاهایش را با یک پتوی پشمی ضخیم پوشانده بود، به ضبط من خیره شد و گفت:( مسعود فهمیده بود سیما عاشقِ علی بوده. یه شبِ برفی، درست مثل امشب، مسعود سراغ سیما رفته بود. بهش گفته بود: "تو علی رو میخوای و من پریدخت رو. اونا دارن با هم خوشبخت میشن و ما داریم میسوزیم. بیا با هم ازدواج کنیم تا هر روز جلوی چشمشون باشیم. بیا انتقامِ تنهاییمون رو از خوشبختیِ اونا بگیریم." سیما هم قبول کرد. اونا با هم ازدواج کردن؛ یه ازدواجِ سیاه که فقط برای آتیش زدن به دلِ من و علی بنا شده بود.سیما فکر میکرد با این کار به من ضربه میرنه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینکه چرا رفیق صمیمیم با کسی که اون کارو باهام کرد ازدواج کرده برام عجیب بود ولی من بیشتر از هر چیزی دلم برای سیما میسوخت . مسعود روانی بود مثل اتشی بود که هرچیزی اطرافش هست را میسوزونه .)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن که از شدت سرما و سنگینیِ حرفهایش به خودم لرزیدم، کتم را دورم محکمتر کردم. آرش متوجه شد. بدون اینکه حرفی بزند، بلند شد و درجهی بخاری را کمی زیاد تر کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت با صدایی که حالا به زمزمه تبدیل شده بود، گفت: (مسعود چند باری به سراغ برادرم رفته بود و تهدیدش کرده بود؛ برادرم تازه ازدواج کرده بود و نمیخواستم زندگی اونا هم تحت تأثیر وجود مسعود قرار بگیره. برای همین به حکم آزادی مسعود اعتراض کردم و گفتم که من و خانوادهم رو تهدید میکنه. این شد که دوباره دستگیر شد. ولی این پایان داستان نبود؛ این آغازی بود از تمام اون چیزی که اتفاق افتاد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض، راهِ گلوی پریدخت را بست. آرش فوراً کنارش نشست و دستش را گرفت. وقتی جلسه تمام شد، آرش دوباره مرا تا دم در همراهی کرد؛ انگار این کار برایش وظیفه شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرف تبدیل به باران شده بود و حالا تندتر میبارید. چترش را بالای سرِ من گرفت. آنقدر به من نزدیک بود که میتوانستم عطرِ گرمش را در میانِ خنکای باران حس کنم.آرش گفت: (همینجا وایسا، میرم ماشینو بیارم میرسونمت.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد، رفت. دیگر حتی من را سومشخص هم صدا نمیزد و من از این صمیمیت استقبال میکردم؛ دلیلش را نمیدانستم، ولی مشکلی با این موضوع نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباران، تند و بیامان بر سقف ماشینِ آرش میکوبید. تمام مسیرِ خانهی پریدخت تا آپارتمان من در سکوت گذشت. وقتی جلوی درِ ساختمان ایستاد، برگشتم سمتش و گفتم: (یه لحظه صبر کنید برم کتتونو بیارم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش: (نیازی نیست، الآن بارون شدیده؛ برو خونه، جلسه بعدی ازت میگیرم.) بعد به روبهرو نگاه کرد و ادامه داد: (احتیاجی نیست با من رسمی صحبت کنی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم تند میزد؛ چرایش را خودم هم نمیدانستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاب دهانم را قورت دادم و گفتم :( خواهش میکنم صبر کنید تا بیارم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواست مخالفت کند، اما من دستم را به علامتِ «نه»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالا آوردم: (فقط دو دقیقه طول میکشه. صبر کن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیاده شدم و با سرعت وارد ساختمان شدم. راهرو در تاریکیِ عجیبی فرو رفته بود و بوی تند و گزندهای، شبیه به بوی وایتکس، فضا را پر کرده بود. با نورِ گوشیام پلهها را بالا میرفتم که صدایِ سنگینِ قدمهایی از طبقه بالا، میخکوبم کرد. مردی با پالتوی بلند و کلاهی که صورتش را کاملاً در سایه برده بود، در حال پایین آمدن بود. او همان صاحبخانهی مرموز و بداخلاق من بود که به ندرت میدیدمش. دو مردِ دیگر هم پشت سرش بودند که کیسههای مشکی و سنگینی را با احتیاطِ وسواسگونهای حمل میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصاحبخانه در میانهی پلهها ایستاد و راه را سد کرد. نورِ گوشیِ من نیمی از صورتِ تکیده و چشمانِ نافذش را روشن کرد. بدون اینکه حتی پلک بزند، به من خیره شد. با صدایی لرزان گفتم: (سلام... شبتون بخیر. بوی عجیبی توی راهرو پیچیده، اتفاقی افتاده؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی بم و خشدار، بدون اینکه جواب سلامم را بدهد، گفت: (داریم انبارِ طبقه بالا رو خالی میکنیم. کاغذهای باطله و آشغالهای قدیمی بوی نا گرفته بودن، داریم میریزیمشون دور و انبار رو تمیز میکنیم. بهتره بری توی خونهت و در رو ببندی؛ این بو ممکنه برات اذیتکننده باشه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که حرف میزد، یکی از آن مردها کیسهی مشکی را روی زمین کشید و صدای «خورده شیشه» از داخل کیسه بلند شد. صاحبخانه با غیظ نگاهی به مرد کرد و بعد دوباره به من زل زد. با ترس از کنارشان رد شدم، وارد خانهام شدم و کتِ آرش را برداشتم. از چشمیِ در نگاه کردم؛ آنها با عجله کیسهها را پایین میبردند. سریع به سمتِ پلهها برگشتم و پایین رفتم. وقتی به ماشین رسیدم، نفسنفس میزدم. کت را به آرش دادم. آرش که متوجه اضطرابم شده بود، از ماشین پیاده شد. در همان لحظه، صاحبخانه و آن دو مرد از ساختمان بیرون آمدند تا کیسهها را پشت وانت بگذارند. آرش نگاه خیرهاش را به آنها دوخت. صاحبخانه نگاهی به آرش انداخت و بعد سوار وانت شد و رفت.سکوتش را که دیدم، گفتم: (صاحبخونمه، داشت انبار طبقه بالا رو تمیز میکرد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش در حالی که کتش را روی صندلی عقب میانداخت، با اخم به وانتی که حرکت میکرد نگاه کرد: (حس خوبی به این آدم ندارم. مواظب خودت باش.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir...................
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا گرفته بود؛ انگار آسمان هم میدانست که قرار است تلخترین بخشِ قصه روایت شود. پریدخت امروز برخلافِ روزهای قبل، لباسِ کاملاً مشکی پوشیده بود. آرش گوشهای از اتاق، دور از ما نشسته بود و مدام با یک فندکِ قدیمی ور میرفت؛ شعله را روشن میکرد و بلافاصله میبست. تیکتیکِ فندکش، تنها صدایی بود که سکوت را میشکست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت گفت: (اون شبِ برفی... هیچوقت از یادم نمیره. دیماه بود. برف جوری میبارید که انگار میخواست تمامِ شهر رو زیر خودش دفن کنه. برادرم، با همسرش و دخترِ چهلروزهشون داشتند میرفتند به ویلای پدریمون . برادرم تازه از وکیل خبر دادگاهِ تجدیدنظرِ مسعود رو گرفته بود؛ با خوشحالی زنگ زد و گفت که حکمِ مسعود تأیید شده و دیگه راهِ فراری نداره.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت مکث کرد. لرزشِ چانهاش را میدیدم. آرش فندک را در جیبش گذاشت و نگاهش را به زمین دوخت:(نیمهشب بود که خبر رسید. یه کامیون، درست توی پیچ، از روبرو اومده بود و ماشین منوچهر رو به سمت گاردریلها منحرف کرده بود. وقتی پلیس و نیروهای امداد رسیدن، فقط پیکر بیجون منوچهر و زنش رو پیدا کردن. نوزاد چهلروزه توی ماشین نبود؛ انگار زمین دهن باز کرده بود و اون طفل معصوم رو بلعیده بود.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت هقهقکنان ادامه داد: (پلیس گفت ممکنه نوزاد از ماشین به بیرون پرتاب شده باشه، اما هرچی گشتن، هیچی پیدا نکردن. من اون شب مُردم، آفتاب. من همون شب با برادرم و زنش دفن شدم. اما یه چیزی تهِ دلم میگفت این تصادف، اتفاقی نبوده. یادِ تهدید مسعود افتادم:( چیزی رو ازتون میگیرم که هیچوقت نتونین جبرانش کنین.))
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرسیدم: (یعنی فکر میکنید مسعود... نوزاد رو دزدیده؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت نگاه نافذی به من کرد؛ نگاهی که انگار داشت تمام اجزای صورتم را میکاود: (مسعود اون شب آزاد بود؛ با وثیقهی حاجی بیرون اومده بود تا کارهای ناتمومش رو تموم کنه. اون نوزاد، تنها یادگار برادر من بود. مسعود میخواست ما رو با ندونستنِ سرنوشت اون بچه، تا ابد شکنجه بده.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت سنگینی حاکم شد. ناگهان آرش از جا بلند شد. صندلیاش با صدای بدی روی زمین افتاد. بدون اینکه به ما نگاه کند، از اتاق بیرون رفت. پریدخت زیر لب گفت: (آرش تابِ شنیدن این داستانو نداره.)گیج و منگ از پلهها پایین آمدم. درِ حیاط نیمهباز بود و آرش را دیدم که زیر باران، بدون چتر ایستاده و به یک درخت عریان خیره شده است. جلو رفتم و چترم را روی سرش گرفتم: (حالت خوبه؟)برگشت. صورتش خیس بود؛ نمیدانستم از باران است یا اشک. آرش پرسید: (آفتاب، تو اگه جای اون نوزاد بودی... اگه میفهمیدی زندگیت و تنهاییت توی پرورشگاه، همهاش نقشهی یه آدم مریض بوده... چه حسی داشتی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتعجب کردم؛ انتظار این سوال را نداشتم. منمنکنان گفتم: (خب راستش، من... یعنی منم...) آهی کشیدم و سعی کردم آرام باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: (منم تو پرورشگاه بزرگ شدم. حال اون بچه رو بیشتر از همه من میفهمم؛ تنهاییاشو، بیپناهیهاشو، حتی حسرت یک خانواده داشتن رو. من مطمئنم اگر بفهمه خانوادهای به خوبی شما داره، حتماً خوشحال میشه.) به چشمانش خیره شدم؛ میخواستم واکنشش را بعد از فهمیدن این حقیقت ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش چتر را از دستم گرفت و کمی پایینتر آورد. قطرات باران از لبهی چتر مثل تسبیحی پاره، روی زمین میریختند. برخلاف انتظارم، وقتی از تنهایی و پرورشگاه گفتم، نه توی چشمهایش ترحمی دیدم و نه حتی یک لحظه مکث کرد. فقط با انگشت اشارهاش، قطرهی بارانی را که روی گونهاش لغزیده بود پاک کرد. با صدایی که حالا خشدارتر شده بود، گفت: (میدونم آفتاب. یتیم بودن یه زخم نیست، یه نوع نگاه به دنیاست. آدمهایی که از ریشه جدا شدن، دنیا رو از یه دریچهی دیگه میبینن... دریچهای که بقیه از دیدنش میترسن.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینکه اینقدر راحت از کنار این موضوع گذشت، لرزه به تنم افتاد. انگار تمام اعتراف من برای او یک بدیهیِ ساده بود. آرش دستش را که آزاد بود، روی شانهام گذاشت و کمی مرا به سمت خودش کشید. سرمای دستش از سرمای باران بیشتر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irارش:( گاهی وقتها نداشتنِ گذشته، یه جور نعمته. آدمهایی که گذشتهشون رو با خودشون حمل میکنن، مثل مادرم، زیر بار سنگینی اون پیر میشن. اما تو... تو مثل یه کاغذ سفیدی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی مکث کرد و ادامه داد: (اگر جای اون بچه بودی، دوست داشتی تموم این حقایق تلخ رو بفهمی، فقط به قیمت رسیدن به یه خانواده نصفهنیمه؟ خانوادهای که دیگه به جز من و پریدخت کسی ازش باقی نمونده؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج شده بودم؛ با این سوالها به کجا میخواست برسد؟ به اعتراف من به اینکه حاضرم هر تاوانی بدهم اگر قرار است کسی مثل او خانوادهام شود؟ یا به اینکه اگر بعد از اینهمه سال سر و کلهی آن بچه پیدا شود چه احساسی پیدا میکند؟ لبخند کمرنگی زد که در تاریکیِ زیر باران به سختی دیده میشد: (بیا بریم تو، داری میلرزی. اگه سرما بخوری، مادرم منو مقصر میدونه.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما لرزش من فقط از سرما نبود. حس عجیبی داشتم؛ انگار چیزی در اعماق این عمارت داشت مرا صدا میزد، اما بخشی از وجودم میخواست فرار کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( نه ممنون. بهتره برگردم خونه. لباسام کاملاً خیس شده، اینطوری نمیتونم بشینم پای صحبتهای خانم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش اصرار نکرد؛ انگار متوجه آشفتگی درونم شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(باشه، پس بذار حداقل با ماشین برسونمت. این وقت شب و با این بارون، ماشین گیرت نمیاد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هم سوار ماشین شدیم. مسیر تا خانهی من در سکوت گذشت. آرش فقط یک بار برگشت و نگاهم کرد؛ نگاهی که انگار میخواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. وقتی جلوی ساختمان پیاده شدم، گفت: (میبینمت آفتاب. استراحت کن و سعی کن به حرفای من زیاد فکر نکنی، من گاهی زیادی غرق استعارهها میشم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخندی ساختگی خداحافظی کردم و به سمت آپارتمانم دویدم. وقتی وارد خانه شدم، تاریکی و سکوت اتاقها کمی آرامم کرد. چراغ را روشن کردم و مستقیم به سمت اتاقخواب رفتم تا لباسهای خیسم را عوض کنم، اما وقتی داشتم مانتوام را از تن در میآوردم، چشمم به چیزی افتاد که روی میزِ تحریرم، درست کنارِ لپتاپم قرار داشت. یک پوشهی اداریِ آبیرنگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمطمئن بودم صبح که از خانه بیرون میرفتم، آنجا نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ یادداشتی، هیچ نامهای و هیچ توضیحی در کنارش نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دلهره پوشه را برداشتم. داخلش چند برگه بود با سربرگِ یک مرکزِ معتبر ژنتیک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر صفحهی اول، نامِ من به عنوان «نمونهی الف» نوشته شده بود و مقابلِ «نمونهی ب»، نامی نوشته شده بود که نفسم را بند آورد: «منوچهر پناهی».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنتایجِ آزمایش را با عجله ورق زدم. کلماتِ قلمبهسلمبهی علمی کنار رفتند و جملهی نهایی مثل یک سیلی به صورتم خورد: (رابطهی خویشاوندیِ درجهی اول (فرزند) با احتمال ۹۹.۹ درصد بین نمونهی الف و نمونهی ب محرز است.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنوچهر پناهی... برادرِ پریدخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو پدرم بود؟ پس من تمامِ این مدت داشتم در خانهی عمهام قدم میزدم و از او به عنوان یک غریبه، یک «کارفرما» حرف میزدم. اما چرا کسی به من چیزی نگفته بود؟ آنها میدانستند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن یک غریبه نبودم که برای نوشتن خاطرات استخدام شده باشد؛ من تکهای از همان خاطرات بودم که سالها پیش گم شده بود. من برادرزادهی گمشدهی پریدخت بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر این آزمایش انجام شده بود، یعنی کسی مخفیانه از من نمونه گرفته بود. مسواکم؟ یا تار مویم؟ به یاد دزدیِ عجیبِ چند وقت پیش از خانهام افتادم؛ همان دزدِ مهربانی که آمده بود ولی چیزی نبرده بود. سکوتِ خانه حالا سنگینتر شده بود. نبودِ هیچ یادداشتی همراهِ پوشه، وحشتناکتر از هر توضیحی بود. دنیا دور سرم چرخید. به لبهی تخت تکیه دادم تا زمین نخورم. حالا تکههای پازل داشتند به شکلِ ترسناکی کنار هم مینشستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی یک سوال در ذهنم تکرار میشد: چه کسی این نتایج را در خانه من قرار داده است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشمارهی آرش را گرفتم؛ همان شمارهای که به تازگی برای هماهنگ کردن جلسات به من داده بود. حتی به این فکر نکردم که ساعت چند شب است یا اینکه شاید او خودش هم بخشی از این پنهانکاری باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از دو بوق، صدایش پیچید؛ صدایی نگران و هوشیار، انگار اصلاً نخوابیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(آفتاب؟ چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنتوانستم جواب بدهم. فقط صدای نفسهای مقطع و هقهقی که امانم را بریده بود، در گوشی پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( ... یه پوشه... یه پوشهی آبی...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهام ناتمام ماند و دوباره زیر گریه زدم: (فقط بهم بگو... این چیزی که اینجا نوشته... راسته؟ من واقعاً دخترِ منوچهرم؟ واقعاً برادرزادهی پریدختم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت سنگینی پشت خط حاکم شد. انتظار داشتم او هم جا بخورد، اما فقط صدای نفسهای تندش را میشنیدم. انگار زمان متوقف شده بود. بعد از چند ثانیه که برای من یک عمر گذشت، صدای آرش با لحنی که انگار تمامِ غمهای عالم در آن ریخته شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت :( آفتاب... آروم باش... فقط بهم بگو اون پوشه رو کی بهت داده؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس میدانست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفریاد زدم: (نمیدونم آرش! روی میزم بود! الآن این تنها چیزیه که مهمه؟ فقط بهم بگو راسته یا نه؟ تمام این مدت میدونستی و بهم نگفتی؟ میدونستی من کی هستم و داشتی تماشا میکردی که چطور مثل یه غریبه توی اون عمارت میچرخم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با صدایی که حالا از همیشه لرزانتر بود، زمزمه کرد: (راسته آفتاب... متأسفم که اینطوری فهمیدی، ولی راسته. تو دخترِ منوچهری. تو پارهی تنِ این خانوادهای... اما قسم میخورم، قسم میخورم که نمیخواستم اینطوری بفهمی. ما منتظر فرصت بودیم...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشی از دستم رها شد و روی فرش افتاد. صدایش را از داخل گوشی که روی زمین بود میشنیدم که مدام اسمم را صدا میزد: (آفتاب؟ قطع نکن... من دارم میآم. آفتاب؟...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما من دیگر چیزی نمیشنیدم. صدای آرش ضعیف و ضعیفتر شد تا اینکه بالاخره سکوتِ سنگین اتاق دوباره برقرار شد. من همانجا، روی زمین سرد، کنار میز تحریر مچاله شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلمهی «راسته» مثل یک پتک مدام توی مغزم میکوبید. تمامِ مهربانیهای پریدخت، آن نگاههای خیره، آن اصرار برای نوشتنِ خاطرات، همه و همه یک نمایشِ از پیش طراحی شده بود. من یک نویسندهی ساده نبودم؛ من یک پروژهی بازگشت بودم. فقط منتظر تأییدیهی آزمایشگاه ژنتیک بودند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصرار منصوری برای صحبت با پریدخت همه نقشه بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایِ ترمزِ شدیدِ ماشین و بعد از چند لحظه، صدایِ پلههایی که انگار کسی با تمامِ توان از آنها بالا میدوید، سکوتِ خانه را شکست. صدایِ کوبیدنِ مشت به درِ آپارتمانم آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(آفتاب! باز کن... آفتاب، خواهش میکنم!)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیخواستم باز کنم. بخشی از وجودم نمیخواست با حقیقتی که او با خودش میآورد روبرو شود. اما صدایِ درماندهی آرش و آن لرزشی که هرگز در صدایش ندیده بودم وادارم کرد از جا بلند شوم. با دستانی یخزده قفل را چرخاندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پشت در بود؛ خیس از باران، با چشمانی که از شدتِ اضطراب سرخ شده بود. وقتی نگاهم کرد، نفسش را با صدا بیرون داد، انگار که باری از روی دوشش برداشته باشند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاختیار دستش را جلو آورد تا شانهام را بگیرد، اما من خودم را عقب کشیدم. :(نیا جلو آرش... فقط همونجا بمون و بگو.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش همانجا در آستانهی در خشکش زد. سرش را پایین انداخت و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: (مادرم... اون همهچیز رو میدونست. اون ازم خواست زیر نظر بگیرمت و از دور مراقبت باشم. فقط شک داشت که با نتایج آزمایش، شکش به یقین تبدیل شد.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوشه را به سمتش پرت کردم: (چرا؟ چرا این بازی رو راه انداختین؟ چرا منو آوردی توی اون عمارت و گذاشتی مثل یه غریبه از عمهام مصاحبه بگیرم؟ چرا بهم نگفتین من کیام؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. جلو آمد و این بار اجازه نداد عقب بروم. دستهایم را گرفت. دستهایش گرم بود، برعکسِ دستهای من که مثل سنگِ قبر سرد شده بود.آرش گفت: (میخواستیم مطمئن شیم. نمیخواستیم تو هم توی باتلاق بلاتکلیفی دستوپا بزنی؛ باور کن ما هم تو رو تازه پیدا کردیم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمامِ این سالها، پدر و مادرم زیر خاک بودند و من فکر میکردم رهایم کردهاند. دستهایم را از بین دستانش بیرون کشیدم، به سمت مبل رفتم و بعد از نشستن، به گلهای قالی زل زدم. کنار آمدن با تمام این قضایا برایم سخت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پرسید: (آفتاب... تو گفتی این پوشه رو روی میزت پیدا کردی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سر تأیید کردم. آرش از جایش بلند شد: (پریدخت هیچوقت این کار رو نمیکنه. اون خیلی محتاطتر از این حرفهاست. اگه من هم نبودم... پس این پوشه رو کی آورده اینجا؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی که به زور شنیده میشد، گفتم: (فردا میرم عمارت.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با وحشت به سمتم برگشت: (آفتاب، الآن نه... حالت خوب نیست. بذار چند روز بگذره.)سرم را بلند کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاثری از گریه در چشمهایم نبود، فقط یک تصمیم سرد و قطعی: (نه، باید برم. باید توی چشمهای پریدخت نگاه کنم. میخوام بدونم وقتی داشت از خاطرات "منوچهر" برام میگفت و منو وادار میکرد اونا رو بنویسم، چطور تونست بهم نگه اون مرد پدر منه؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح روز بعد وقتی وارد سالن شدم، پریدخت مثل همیشه روی صندلیِ چرخدارش نشسته بود و به باغ خیره شده بود. صدای تقتق کفشهایم روی سنگهای سرد سالن پیچید. او برنگشت، اما با همان لحن آرامش گفت: (دیر کردی آفتاب جان.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوشهی آبی را روی میزِ کوچکِ کنارش کوبیدم. خودم هم نمیدانستم این عصبانیت از چه سرچشمه میگرفت؛ آنها هم تازه شکشان به یقین رسیده بود، میتوانستم از کمی تأخیر در بیانش چشمپوشی کنم، نمیتوانستم؟ شاید دنبال کسی میگشتم تا حسابِ تنهایی کشیدن و سختیهایم را از او پس بگیرم. پوشه درست کنار فنجان چای و نعلبکیاش قرار گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت آرام سرش را چرخاند. نگاهش روی پوشه ماند و بعد به چشمان من دوخت. دستش که میخواست فنجان را بردارد، معلق ماند: «این چیه؟» صدایش کمی خشدار شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( این پایانِ قصهست عمهجان.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلمهی «عمه» را طوری با غیظ گفتم که انگار خنجری را در گلویم جابهجا میکنم. پریدخت نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست؛ انگار سالها منتظر این لحظه بود: (بالاخره فهمیدی. میخواستم خودم بگم، آفتاب. میخواستم وقتی کتاب تموم شد، وقتی تمام ماجرا رو شنیدی، همهچیز رو بهت بگم.)نفس عمیقی کشیدم. باید آرام میبودم و منطقی به قضیه نگاه میکردم. بهم اشاره کرد تا بنشینم. نشستم و بعد از چند ثانیه سکوت شروع به صحبت کردم: (شما که منو زیر نظر داشتین، حتماً میدونید چقدر داشتم سخت تلاش میکردم تا خانوادهمو پیدا کنم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت گفت: (آره میدونستم؛ از تمام سختیهایی که کشیدی خبر دارم. ولی عزیزم باور کن منم مدت زیادی نیست پیدات کردم. توی این سالها اینقدر دنبالت گشتم و هیچجا پیدا نکردم که داشتم کمکم ناامید میشدم؛ تا اینکه بلاخره آرش به اسم تو رسید و بهم خبر داد. منم ازش خواستم تو رو زیر نظر بگیره و از دور مراقب باشه؛ مخصوصاً بعد از اینکه فهمیدم اون مرد چیکار کرده.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرسیدم: (کدوم مرد؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت پاسخ داد: (مسعود؛ اون همون صاحبخونهی توئه. وقتی فهمیدم تو خونهی اونو اجاره کردی خیلی نگرانت شدم، ولی نمیتونستم سریع از اونجا بیارمت بیرون؛ چون هم تو هنوز منو نمیشناختی، هم اینکه مسعود شک میکرد که پیدات کردم و حتماً دوباره تلاش میکرد تا تو رو ازم بگیره.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس در سینهام حبس شد: (چی؟ یعنی... یعنی... شما مطمئنین؟ اون همون مسعوده؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به علامت تأیید تکان داد: (از طبقهی بالای اون ساختمون هم برای کارهای غیرقانونیش استفاده میکنه. آفتاب عزیزم، حالا که همهچیو فهمیدی، هرچی سریعتر باید ترتیب انتقال تو رو به عمارت بدیم؛ اصلاً خیالم راحت نیست که اونجا بمونی.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپریدخت دستش را جلو آورد و انگشتان سردم را میان دستهای گرم و مقتدرش گرفت. انگار با فاش شدن حقیقت، باری از روی دوش او هم برداشته شده بود.--
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحنی مقتدر اما مهربان گفت: (آفتاب، از امروز به بعد، این عمارت خونهی تو هم هست. آرش تمام کارهای انتقالت رو انجام میده.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم و به آرش نگاه کردم. او کنار پنجره ایستاده بود و مرا تماشا میکرد. حالا من کسانی را داشتم که نگرانم میشدند؛ من دیگر تنها نبودم، من «خانواده» داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir..............
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزندگی در عمارت پناهیها برایم آرامشبخش بود. حس قشنگی بود؛ خانه و خانواده به من احساس امنیت میداد. من که سالها به تنهایی و تکیه بر خودم عادت کرده بودم، حالا در موقعیتی بودم که هر حرکت کوچکم زیر نظر بود؛ اما نه یک نگاهِ کنترلی، بلکه نگاهی که بیشتر بویِ مراقبت میداد. برخلاف تصورم، مسعود هیچ دردسری برای جابهجایی و جلوگیری از رفتنم درست نکرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بار سعی کردم از پریدخت دربارهی اینکه چرا پیگیر ماجرای قتل پدر و مادرم نشده است بپرسم؛ اما هر بار به شکلی از جواب دادن طفره میرفت. دوست نداشتم ناراحتش کنم؛ مطمئن بودم دلیلی داشت و ترجیح دادم منتظر بمانم تا خودش بگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش فقط آخر هفتهها به عمارت میآمد. حضورش مثل نسیمِ کوتاهی بود که نظمِ آرامِ روزهای من و پریدخت را کمی جابهجا میکرد. هر از گاهی سنگینیِ نگاهش را حس میکردم؛ هنوز هم رگههایی از خجالت در چشمانش نمایان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک هفته بعد، پاکتِ صورتیرنگی با خطِ خوشِ مهتاب به دستم رسید؛ دعوتنامهی عروسیاش بود. پریدخت وقتی کارت را در دستم دید، عینکش را جابهجا کرد و گفت: (به نظرم برای روحیهت خوبه، حتماً باید بری آفتاب. اما... تنها رفتنت صلاح نیست. مسعود ممکنه هر جایی کمین کرده باشه. من نمیتونم اجازه بدم بیپناه از این در بری بیرون.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد و به آرش که در گوشهای از
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالن مشغول چک کردن ایمیلهایش بود، نگاهی انداخت: (آرش، تو هم باید باهاش بری. اینطوری خیالم راحتتره.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش از پشت صفحهی لپتاپ سر بلند کرد. برای لحظهای نگاهش روی من ثابت ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانتظار داشتم به خاطر مشغلههایش بهانهای بیاورد، اما خیلی آرام گفت: (البته. من در خدمتم.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشبِ عروسی فرا رسید. پریدخت اصرار داشت که لباس و آرایشم برازندهی یک «پناهی» باشد. وقتی جلوی آینهی قدی ایستادم، خودم را نمیشناختم. پیراهنِ حریرِ یشمیرنگی که پریدخت برایم انتخاب کرده بود، مثل موجهای آب روی بدنم میلغزید. آرایشِ ملایمی که به چشمان قهوهایام جلا داده بود و موهای مجعدم که آزادانه بر روی شانههایم میرقصیدند، تصویری غریبه اما زیبا ساخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پایینِ پلهها منتظر بود. کتوشلوارِ سرمهایاش او را چهارشانهتر و باابهتتر از همیشه نشان میداد. چند تار از موهای مشکی و موجدارش روی پیشانیاش ریخته بود. به محض اینکه مرا دید، قدمی که میخواست بردارد نیمهکاره ماند و دستش که میخواست گرهی کراواتش را شل کند، همانجا خشک شد. نگاهش از روی کفشهایم بالا آمد و روی صورتم قفل شد. به پایین پلهها رسیدم و آرام گفتم: (چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ بد شدم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید، گلویش را صاف کرد و با صدایی که کمی دورگه شده بود، زمزمه کرد: (نه... اصلاً. یعنی... خیلی خوب شدی. بریم؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.............
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تالارِ عروسی، میانِ هیاهوی موسیقی و خندههای مهمانان، حضورِ آرش کنارم به من آرامش میداد. مدام در ذهنم تلنگر میخورد که دیگر تنها نیستم. به محض اینکه مهتاب متوجه حضورم شد، با ذوق سمتم آمد و بغلم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهتاب: (مگه قرار نبود زودتر بیای؟ چرا دیر کردی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:(ببخشید، ترافیک بود.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمش به آرش افتاد: (شما باید آقا آرش باشید، درسته؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ضربهای که به پهلویش زدم ادامه داد: (یعنی آفتاب بهم گفته بود قراره همراهیش کنید؛ خیلی خوش اومدید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش لبخند گرمی زد: (ممنون، امیدوارم خوشبخت بشید.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از رفتن مهتاب به سمت یکی از میزها رفتیم و نشستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:( آفتاب؟ خودتی؟)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوید بود؛ همکلاسی دوران دانشگاهم. اینقدر با صدای بلند صدایم کرد که توجه چند میزِ اطراف جلب شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو آمد و نگاهش روی صورت و لباسم چرخید: (باورم نمیشه! چقدر... چقدر تغییر کردی. زیباتر شدی!) و دستش را جلو آورد تا دستم را بگیرد. قبل از اینکه بتواند با من دست بدهد، آرش دستش را گرفت و فشرد: (خوشبختم. آرش هستم، همراهِ آفتابجان.)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر ذهنم کلمات «همراه» و «آفتابجان» تکرار شد و ته دلم را غلغلک داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوید که انتظارِ این مانع را نداشت، شوکه شد؛ در چهرهاش فقط یک لبخندِ یخی نقش بسته بود. در حالی که سعی میکرد دستش را از میانِ پنجههایِ فولادینِ آرش بیرون بکشد، با لکنت گفت: (بـ... بله، من همکلاسیشون بودم. نوید...)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
