دوست داشتی؟
رمان آبی برنگ احساس من (جلد دوم عشق احساس من)  اثر فرشته تات شهدوست

رمان آبی برنگ احساس من (جلد دوم عشق احساس من)

  • زبان فارسی
  • 138.7K 👁
  • 813 ❤️
  • 458 💬

خلاصه رمان عاشقانه آبی برنگ احساس من (جلد دوم عشق احساس من)

در جلد اول همه چیز رو درمورد بهار خونید و با مشکلات و احساسش اشنا شدید.. و اما .. در جلد دوم میخوانید که : بهار همون شبی که می خواد صندوق رو باز کنه و بفهمه منظور مادرش از بیان اون حرف ها چی بوده..ناگهان برق ها قطع میشه..رعد برق شدیدی می زنه..شدت باران زیاد بوده..بهار می ترسه..برای اولین بار از وقتی تنها شده می ترسه..میره بیرون که از همسایه شون کمک بگیره..از صدای رعد وبرق وحشت داشته..ولی همین که قدم به داخل کوچه میذاره و جلوی خونه ی همسایه می ایسته..ناگهان دستی جلوی دهانش رو می گیره و توی این رمان قراره اتفاقات زیادی بیافته..اتفاقاتی که سرنوشت بهار رو تغییر میده..یکی از همون اتفاقات فرستاده شدن بهار به دبی هست..و اتفاق دیگری که می تونه برای بهار سرنوشت ساز باشه اسراریه که در اون صندوقچه نهفته..ولی ایا دستش به اون صندوقچه می رسه؟..یا اینکه ناخواسته مسیر زندگیش تغییر می کنه و اون هم طبق همون چیزی که در اون صندوق هست؟..اریا کمکش می کنه؟..بر می گرده؟..سرنوشت این دو " چی میشه؟ پایان خوش

قسمتی از متن رمان آبی برنگ احساس من (جلد دوم عشق احساس من)

انگشت اشاره ش رو جلوم تکون داد و گفت :اون رو کشتم..تورو هم نابود مي کنم..اريا حقش بود که بميره..اون بهترين دوستم بود ولي از پشت بهم خنجر زد..من و اريا يه زماني از برادر به هم نزديک تر بوديم ولي اون با من همکاري نکرد..نمي دونست تو کار خلافم..ازش خواستم بهم کمک کنه تا راحت تر بتونم کارمو انجام بدم ولي نکرد..اون عوضي کمکم که نکرد هيچ..همه ي نقشه هامو نقشه براب کرد..يه مزاحم بود که بايد مي مرد..
بلند زدم زير گريه..خدايا ارياي من مرده؟!..براي همين اين مدت ازش خبري نبود؟!..چون مرده..چرا؟!..خدايا چرا انقدر من بدبختم؟..چرا سرنوشتم اين شد؟..
به طرف در رفت ولي بين راه ايستاد وگفت :خودتو اماده کن خانمي..فرداشب راهي ميشي..
با لبخند بدي نگاهم مي کرد..
ولي من هق هق مي کردم و به اريا فکر مي کردم..
ديگه هيچي برام مهم نبود..هيچي..
از اتاق رفت بيرون و درو قفل کرد..
از ماشين پياده شديم..با چشماي پر از اشکم به عمارتي که رو به روم بود نگاه کردم..
اينجا دبي بود..يه سرزمين بيگانه..براي من غريب بود..
اون 4 تا دخترهم پياده شدن..
توسط کشتي ردمون کردن اينور ..بعد هم از توي همون کشتي چشمامون رو بستن و ما رو سوار ماشين کردن..
تموم مدت سکوت کرده بودم..يه کلمه هم حرف نزدم..
حرف هاي کيارش..فکر اريا..ثانيه اي از ذهنم بيرون نمي رفت..
با يادش بغض مي کردم..
به ياد بوسه ش..اغوش گرمش..اين ها ديوونه م مي کرد..
گردنبندش هنوز به گردنم بود..اسم الله به زيبايي خودنمايي مي کرد..اريا..
اون 4 تا دختر وقتي باهاشون توي کشتي بودم 2تاشون زار مي زدن و خدا رو صدا مي زدن..کمک مي خواستن..از خونه فرار کرده بودن..عاقبتشون هم شده بود اين..
کم سن وسال بودن..درست هم سن خودم..ولي اون 2تاي ديگه بهشون مي خورد 3 يا 4 سالي از ما بزرگتر باشن..عين خيالشون هم نبود..
براي خودشون و اينده شون هزار جور نقشه مي ريختن..اينکه ميرن اونجا و براي عرب ها کار مي کنن ومي تونن پول به جيب بزنن..
خودفروشي..اره..براي خودفروشي ودرامدش دندون تيز کرده بودن..تنها شغل منفوري که سراغ داشتم همين بود..
فکر اينکه ديگه دختر نباشن..اينکه به قول کيارش بشن يه بنجل و دست دوم..اينها براشون مهم نبود..
اون دوتا رو نمي دونم ولي خودم تا پاي جونم مي ايستم ولي نميذارم پاکيمو ازم بگيرن..
يه بار خدا نجاتم داد و چشمامو باز کرد..ديگه نميذارم تکرار بشه..
تا اونجايي که بتونم وتوانشو داشته باشم جلوشون مي ايستم..وگرنه..
فقط مرگ..تنها راه فرارم بود..
دوتا زن که لباس عربي به تن داشتند با سرعت به طرفمون اومدن..3 نفر مرد قوي هيکل همراهمون بودند..
يکي از اون زن هاي عرب با يکي از مرد ها شروع کردن به عربي حرف زدن..چيزي از حرفاشون نفهميدم..ولي هر چي مرد مي گفت زن تند تند همراه جواب سرشو هم تکون مي داد..
همون مرد رو به ما با غيض گفت :بريد تو..شيخ منتظرتونه..
با نفرت نگاهشون مي کردم..الان بايد با ديدنشون بترسم و از حال برم..ولي اينطور نبود..نمي خواستم ضعيف جلوه کنم..
بايد مي فهميدن که من بهارم..نميذارم به اين زودي به خزان تبديلم کنند..من بهارم..بهار هم باقي مي مونم..
به مادرم قول دادم محکم باشم..قسم خوردم قوي باشم..پس نميذارم به همين راحتي نابودم کنند..
اون دوتا زن افتادن جلو و 2 تا مرد هم از پشت سر هوامونو داشتن..ما 5 نفر هم دنبال اون زن ها مي رفتيم..
دلم مي خواست از همونجا فرار کنم..بدوم..انقدرکه محو بشم..ولي چطوري؟!..راهي براي فرار وجود داشت؟!..
به اطرافم نگاه کردم..يه عمارت با نماي سنگي که تماما از سنگ مرمر سفيد ساخته شده بود..فضاي اطرافش و نور چراغ ها و همين طور اب نماي بزرگي که درست روبه روي عمارت قرار داشت..يه مجسمه ي فرشته به رنگ سفيد بود که از توي دستش اب به طرف پايين سرازير مي شد....
همه و همه مي تونستند جذاب باشند ولي نه از ديد من..از نظر من اينجا بهشت نبود..از جهنم هم بدتر بود..
بي شک اينجا و و يا شايد ادم هاي اينجا مي تونستند ظاهري زيبا و خيره کننده داشته باشند ولي در اصل باطني شيطاني و خون خوار دارند..
اينجا بهشت نبود..برزخ بود..برزخي که من توش دست وپا مي زدم..نمي دونستم چي در انتظارمه..تنها بودم..حالا از هميشه تنهاترم..
وارد عمارت شديم..داخلش هزار برابر از بيرونش جذاب تر بود..شبيه به قصر بود..
ولي ذره اي به چشمم نمي اومد..
بزرگ بود ولي براي من درست مثل يه قفس بود..يه قفس با ميله هاي اهني کلفت که دور تا دورم رو احاطه کرده بود..
وسط سالن ايستاديم..يکي از اون دوتا زن به همون مرد يه چيزايي به عربي گفت و بعد هم به طرف پله ها رفت..
يکي از زن ها روبه رومون ايستاده بود ..نگاه بدي داشت..انگار داره به يک شيء بي ارزش نگاه مي کنه..ولي ما هنوز بي ارزش نشده بوديم..
با اخم غليظي زل زدم توي چشماش..انقدر توي نگاهم نفرت وغيض جمع شده بود که به راحتي مي تونست جواب اون نگاه بيخودش باشه..
با تعجب نگاهم کرد..اون 4 نفر ساکت بودن..محو تماشاي زيبايي عمارت شده بودند..حتي اون دوتا که همه ش گريه و زاري راه انداخته بودند هم ساکت وايساده بودن وبا دهان باز به اطرافشون نگاه مي کردن..
ولي من نه..
کسي عصا زنان از پله ها پايين اومد..نگاه همه به اون طرف کشيده شد..
يه مرد عرب که لباس سرتا پا سفيد عربي به تن داشت..در حالي که لبخند بزرگي بر لب داشت شکم بزرگش رو هم داده بود جلو ..
با اون هيکل مزخرفش به طرفمون اومد..
با ديدنش چندشم شد..نگاهمو ازش گرفتم..
ما 5 نفر رديف کنار هم ايستاده بوديم..جلومون ايستاد..
سرمو انداخته بودم پايين..ولي زير چشمي نگاهش مي کردم..جلوي هر کدوممون مي ايستاد و دقيق نگاهمون مي کرد..
من اخر از همه ايستاده بودم..اروم اروم با لبخند کمرنگي سرشو تکون مي داد و مي اومد جلو..
تا اينکه رسيد به من..سرم هنوز پايين بود..
به عربي يه چيزي گفت ولي متوجه حرفش نشدم..
همون مرد گفت :شيخ ميگه سرتو بگير بالا..
به حرفش گوش نکردم ..دسته ي عصاش رو گذاشت زير چونه م..اروم سرمو بلند کرد..نگاهش نمي کردم..ولي سنگينيه نگاه اون رو روي صورتم حس مي کردم..
عصاش رو فشار داد..يعني نگاهم کن..
دردم گرفته بود..با اخم زل زدم بهش..مرتيکه ي عوضي..
همين که نگاهش کردم..لبخند روي لباش پررنگ شد..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آبی برنگ احساس من (جلد دوم عشق احساس من)
  • نازنین

    0

    رمان خیلی خوبی بود شروعش و پایانش عالی بود از این رمانایی که به نتیجه خوبی میرسن خوشم میاد من نمیدونستم جلد یک داره سالها پیش جلد دو رو خونده بودم ولی الان هر دو جلد رو خوندم عالی بود قلمتون مانا نویسنده جان☘️

    ۲ هفته پیش
  • زهرام

    0

    کسانی که رمان میخوانند کسی هست از رمان افسردگی بگیره کسانی که مثل من متاهل هستند ما زندگی خودمون با رمان مقایسه میکنیم کم کم دارم افسرده میشم

    ۳ هفته پیش
  • زهرام

    0

    ممنون از نویسنده خیلی خوب بود تشکر

    ۳ هفته پیش
  • نورا

    0

    واقعا رمان قشنگ و جذابی بود.شخصیت هاشم آدم های واقعا خوب و پر از انسانیتی بودن. منتها ب نسبت رمان های خیلی قوی، خب قلمش خیلی قوی نبود، شخصیت پردازی ش خیلی قوی نبود جوری که تیپ های شخصیتی خوب تو ذهن آدم شکل بگیره. یا مثلا مکالمه ها خیلی قوی نبود که بگیم یه صحنه ای از کتاب یا. خیلی به یاد ماندنی باشه

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    عالی بود ممنونم .قلمت مانا

    ۱ ماه پیش
  • محیا

    0

    عالی بود واقعا دوستان رمان غربت تنهایی میزنم نمیایی چیکار کنم اگر کسی پیدا کرد برا منم بفرستی یه رمان هم بفرستی که ازدواج اجباری عاشقانه و همخونه ای باشی و کلکلی

    ۲ ماه پیش
  • فریبا سرآبادانی

    1

    بینظیر و جذاب . واقعاااا با شخصیت های رمان زندگی کردم . خسته نباشید . قلمتون مانا .

    ۲ ماه پیش
  • راحیل

    2

    خیلی قشنگگگ بود اگه رمانایی مثل این، اسطوره، عشق تا جنون، در آغوش مهربانی، هیچ کسان پادشاه سراغ دارید بهم بگید من اینارو خوندم خیلی خوب بودن مثلشون میخوام

    ۲ ماه پیش
  • فری

    1

    قشنگ بود خیلی😍

    ۲ ماه پیش
  • mobi

    3

    واقعا خیلی قشنگ بود حتی از فصل اولشم بهتر بود من این رمانو چند سال پیش خوندم ولی از بس قشنگ بود هنوز قسمت هایی از رمانو یادمه

    ۲ ماه پیش
  • گیلانی

    0

    سلام ممنون از قلم زیبای شما

    ۲ ماه پیش
  • محدثه

    0

    خیلی دوسش داشتم واقعا عالی بود مرسی از نویسنده این رمان❤️

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی عالی بود دست نویسنده دردنکنه

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • فرانک

    1

    اصلا با رمان گناهکار قابل مقایسه نیست.این خیلی داستان ضعیفی داره

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!