توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد :
اما هیچکدوم از این نیش و کنایهها و حرف و حدیثها اونقدر منو نسوزوند که حرفهای سوده سوزوند. یه روز اومد خونهی کدخدا و دیدن من؛ نفهمیدم چرا برای اعتراف اومد و همه چی رو گفت؟ خودش که میگفت به خاطر عذاب وجدان و حس گناه اومده. وقتی گفت اسد زندهاس و همهی اینا نقشههای خواهرم و اون بوده، اون موقع انگار دوباره مُردم... انگار میخ آهنی داغ فرو کردن توی مغزم، باورم نمیشد صبح روز بعد از عق
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
//
2چه مسخره خب جیران که جسارت داشت از آبادی فرار کنه چرا زود تر نرفت؟ حتما باید زن کدخدا میشد؟ حتما باید مامانش تهدید میشد؟ حالا اردشیرم فرضا مرده باشه. خیلی راحت خودشونو باختن از دید من.....مرسی عالی
۵ سال پیشفاطمه
2تا قبل از اینکه زن کدخدا بشه فکر می کرد اردشیر مرده. نشست زندگیشو کرد چه می دونست داداشش این بلا رو سرش میاره؟بعد از مرگ کدخدا اگه رفت امیدش پیدا کردن اردشیر بود.
۵ سال پیش//
0بازم چه مسخره. این چه زندگی ای بود؟ مرگ اردشیر و زندگی مامان خودخواهش ارزش نداشت انقد کم برا خودش ارزش قائل باشه. ابنکه اخرش اواره شد، خب زودتر اواره میشد، کسی نمیتونست پیداش کنه که.
۵ سال پیشنفسم
1پس جدایی این همه سال مارال واسد..دونستن مارال ب اینکه اسد زن داره..عشقشون راخیلی دوست دارم.گناه دارن خیلی سختی کشیدن...ممنونم نگارجون.مثل همیشه عالی
۵ سال پیشالی
1واقعا رماناتون مخصوصا این رمان محشرن😍😍
۵ سال پیشرخساره
5دلم برای اسد کبابه 😢😢😢😢
۵ سال پیشنفس
3اره والا بدبخت اسد خدا صبرش بده الان هم عروسش مکافات شده
۵ سال پیشمهدیه
5هر چی جلو تر میره رمان خیلی بهتر از قبل میشه 😍 قلمت پایدار نویسنده من عاشق رماناتم
۵ سال پیشدخترای من
7وای وای چ قدر نازه این داستان از خوندنش سیر نمیشیم 👌 عالی مثل همیشه بانو 🌹🌹🌹🌹
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
1جیران خیلی مظلومه واقعا.هر کی از راه رسید اذیتش کرد.اینم از اسد