توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و هشتم :
اسد نگاهش به روبرو بود اما پرندهی خیالش پر کشیده بود به سالهایی دور... شبی که به روستا برگشته بود و درست همان شب، کدخدا حجلهای برای عروس جدیدش آماده کرده بود. با یادآوری آن شب، اشک به چشمانش دوید و لب زد:
- همه انگار دست به دست هم داده بودن تا خنجر توو قلبم فرو کنن. که من با چشمهای خودم ببینم مارالم رو از دست دادم... دیر رسیدم... خیلی دیر...
کمند با تحسر نفسش را بیرون داد و لب ورچید:<
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
6عالی بود تشکر
۴ سال پیش---
4ممنون خیلی خوب بود.
۴ سال پیشیگانه
1ممنون نگار جون عالیه
۴ سال پیشنفسم
1بیچاره جیران خبر نداره ک نریمان بخاطر انتقام ازاهو چ اشی واسش پخته
۴ سال پیشدخترای من
3عالی مث همیشه نگار جون 🙏👌 قشنگتر از این رمان مگه هست پارت کوتاه و بلندش فرقی نمیکنه نگار جون انقدر شیرین و جذابه این رمان که همه جوره ب دل میشینه 🙏🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۴ سال پیش//
3هیی من الان دوزاریم افتاد که شمیم و جهانیار با این حساب میشن دخترعمو پسرعمو نیم تنی، عجب!!!!
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان
دوستای عزیزم می دونم پارتش خیلی کوتاهه برای یکشنبه ان شالله جبران می کنم و پارت طولانی تری می ذارم. همین اندازه تونستم آماده کنم. ممنون از صبوری و همراهی تون❤️