پارت هفتاد و هشتم :

اسد نگاهش به روبرو بود اما پرنده‌ی خیالش پر کشیده بود به سال‌هایی دور... شبی که به روستا برگشته بود و درست همان شب، کدخدا حجله‌ای برای عروس جدیدش آماده کرده بود. با یادآوری آن شب، اشک به چشمانش دوید و لب زد:
- همه انگار دست به دست هم داده بودن تا خنجر توو قلبم فرو کنن. که من با چشم‌های خودم ببینم مارالم رو از دست دادم... دیر رسیدم... خیلی دیر...
کمند با تحسر نفسش را بیرون داد و لب ورچید:<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان

    دوستای عزیزم می دونم پارتش خیلی کوتاهه برای یکشنبه ان شالله جبران می کنم و پارت طولانی تری می ذارم. همین اندازه تونستم آماده کنم. ممنون از صبوری و همراهی تون❤️

    ۵ سال پیش
  • نفس

    6

    عالی بود تشکر

    ۵ سال پیش
  • ---

    4

    ممنون خیلی خوب بود.

    ۵ سال پیش
  • یگانه

    1

    ممنون نگار جون عالیه

    ۵ سال پیش
  • نفسم

    1

    بیچاره جیران خبر نداره ک نریمان بخاطر انتقام ازاهو چ اشی واسش پخته

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    3

    عالی مث همیشه نگار جون 🙏👌 قشنگتر از این رمان مگه هست پارت کوتاه و بلندش فرقی نمیکنه نگار جون انقدر شیرین و جذابه این رمان که همه جوره ب دل میشینه 🙏🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    ۵ سال پیش
  • //

    3

    هیی من الان دوزاریم افتاد که شمیم و جهانیار با این حساب میشن دخترعمو پسرعمو نیم تنی، عجب!!!!

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️