توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و هفتم :
کمند تته پته کنان لب باز کرد حرفی بزند که جهانیار گوشش را میان دو انگشت شست و اشاره به آرامی فشرد و تشر زد:
- خوشم باشه...! گوش وامیستی فسقلی؟!
دخترک ملتمسانه گفت:
- نه به خدا داداش... اومدم صداتون بزنم برای شام! مامان گفت!
کامیار با نیشخند لب زد:
- ارواح عمهات... دیدم گوشت رو چسبونده بودی به در!
فشار دست جهانیار روی گوش کمند بیشتر شد که کمند گفت:
- آخ... ول کن تو رو خدا..
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آشنای غریبه
4یک کلمه از مادر عروس
۵ سال پیشمحیا
4منم نظر تو رو دارم در مورد طیبه
۵ سال پیش//
9از طیبه متنفرم فقط همین. اصلانم نگین چون مادره، فلانه و بهمانه که تو گوشم نمیره . از اینجور رفتارا خیلی بدم میاد، کاری اصلا به اینکه بچه هاش میخوان چیکار کنن ندارم. زنیکه ی یبس
۵ سال پیشمهدیه
4عالیه
۵ سال پیشدخترای من
5نگار جون مرسی 👌
۵ سال پیشفاطمه
11شمیم با جهانیار ازدواج کنه با این طیبه داستان داره! چه مادرشوهری بشه طیبه😬
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رها
2طیبه ازش متنفرم حالم از اینجور ادما بهم میخوره خدا صبر بده به بچه هاش