پارت شصت و پنجم :

جانان تکیه‌اش را به در زده بود و با پوزخند کجی که کنج لب داشت گفت:
- هه... لابد آقابزرگ می‌خواد بگه غصه نخور، دو تایی می‌ریم خواستگاری. تو دختر رو بگیر من دَدِه‌ی دختر رو!
به داخل اتاق برگشت و ادامه داد:
- داستان داریم ما هم به خدا... شش تا آدم عذب نشستیم توو یه خونه، مامانم یه تنه می‌خواد مانع ازدواج همه بشه!
کمند با ابروهایی در هم کشیده دنبالش قدم برداشت. گنگ و نامفهوم پرسید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    5

    متنفرم ازآهو..بانخواستنش ازسمت نریمان..میخواد زندگی همه راسیاه کنه

    ۴ سال پیش
  • Aramesh

    3

    حالا همچین زندگی افسانه هم بد نمیشه با بهتر از نریمان ازدواج میکنه... من که از همون اول هم از اون نریمان با اخلاق چرتش بدم میومد.

    ۴ سال پیش
  • یگانه

    4

    عالی خدایا خودت بخیر بگذرون

    ۴ سال پیش
  • خورشید

    10

    عالی بود.فقط قصه شمیم وجهانیار روهم بنویس ..مرسی قلمت پایدار

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!