توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و پنجم :
جانان تکیهاش را به در زده بود و با پوزخند کجی که کنج لب داشت گفت:
- هه... لابد آقابزرگ میخواد بگه غصه نخور، دو تایی میریم خواستگاری. تو دختر رو بگیر من دَدِهی دختر رو!
به داخل اتاق برگشت و ادامه داد:
- داستان داریم ما هم به خدا... شش تا آدم عذب نشستیم توو یه خونه، مامانم یه تنه میخواد مانع ازدواج همه بشه!
کمند با ابروهایی در هم کشیده دنبالش قدم برداشت. گنگ و نامفهوم پرسید
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
نفسم
5متنفرم ازآهو..بانخواستنش ازسمت نریمان..میخواد زندگی همه راسیاه کنه