توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و دوم :
چند ساعتی میشد که خیزران و شاپور از سفر چند روزه و اجباریشان به شهر، برگشته بودند. شاپور زنش را پیش دکترهای شهر برد و دنبال دوا درمان بود. خیزران سرش را با دستمالی بسته و کنار بخاری ذغالی دراز کشیده بود. شاپور چند هیزم داخل شعلههای آتش انداخت و دریچه را بست. کنار خیزران نشست و پنجه لای موهای بلند و مواج خیزران کشید. دستش را چند مرتبهای نوازشگونه و آهسته لا به لای موهایش لغزاند و لبخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
تینا
7غمگینه از بس گریه کردم سرم درد گرفت پوف ولی خوب مینویسا حیف هنرت نیست به سبک طنز بنویس طرفدارات بیشتر میشن
۵ سال پیشخورشید
7عالی بودعالی همینجورپیش برو...نویسنده جون سوده روخودت سروسامان بده همون پسرداییش بودکی بودبره به اون..نریمان حقشه به عشقش نرسه همه اتیشابخاطراون بود.
۵ سال پیشدخترای من
8وای عالی شاپور چقدر قشنگ خیزران آروم کرد عزیزم👌🥺😔
۵ سال پیشسیتا
6رمان قشنگیه ولی حال همه شخصیت ها داغون حالا داره یکم حال افسانه خوب میشه ولی اهو داره دق و دلیشو سر نریمان خالی میکنه
۵ سال پیشسما
8عالی عالی .جوری مینویسی ک ب دل میشینه. توپاز آبی باید چاپ بشه .ی رمان بی نقص و زیبا
۵ سال پیشنسترن
3ببین شاپور خره،فقط سوده رو طلاق بدی،هر چی فحش و نفرینه بهت میدم،سوده ی ۱۲ ساله چه گناهی کرده؟ نویسنده جون شاپور سوده رو طلاق نده🥺🙏🏻لطفا سوده رو طلاق نده🙏🏻هق بدبختا😭همه شخصیت های رمان بدبختن😭
۵ سال پیشL.D
7بابا یه فکری به حال سوده میکنن دیگه 😐 ولشون کن تو رو ابلفضل رقیب توطئه چین 12 ساله ندیده بودیم که دیدیم 😐😐😐
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

یگانه
3آخ از این عشقا❤