پارت هفتاد و چهارم :

***
هوا هر لحظه سردتر می‌شد و ابرها بیشتر در هم می‌پیچیدند. برف اندک اندک شروع به باریدن کرد. دانه‌های ریز و درشت برف، در هر وزش باد می‌چرخیدند و باز‌ی‌کنان بر زمین می‌نشستند. حوالی ظهر بود که در خانه را زدند. نریمان این چند روز از خانه بیرون نرفته بود. دل و دماغ انجام هیچ کاری نداشت و مدام در فکر بود و صدای افسانه در سرش پیچ و تاب می‌خورد. آهو برایش کابوسی شده بود که هر بار پلک بر هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا محمدی

    1

    به قدری برام جالبه که دوست دارم تا آخر بخونمش

    ۲ سال پیش
  • نفسم

    9

    وای خدا اینا چقدر بی شعورن...شاپور ب خاطر عشقش ب خیزران میخواد ازروستا فرار کنه...نریمان دیونه ی جواب رد افسانه س...بعد اونوقت عاشقی و ب اردشیر رسیدن جیران گناهه..آخه چرا😭مرسی نگارجون..عالی بود

    ۵ سال پیش
  • ---

    6

    ول کن نیستن یعنی :(

    ۵ سال پیش
  • الی

    6

    عالیییی ولی چرا پارت کوتاه بود۰😭

    ۵ سال پیش
  • ?

    6

    😐به اردشیرو جیران چیکار داره آخههههههه

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    9

    آفرین شاپور که داری میری شهر 👏 ولی دیگه با جیران و اردشیر چیکار داری پسر خوب 😤🥺🥺

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️