لیست کلیه پارتهای رمان تو را در خواب هایم دیدم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 57
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 1
سراسیمه از خواب برخاستم. نفس نفس می زدم ودانه های عرق از شقیقه وپیشانی ام شره کردند. ملحفه سفید رنگ کهنه را از روی بدنم کنار زدم وچند نفس عمیق کشیدم. با دست کل صورتم را پوشاندم وسعی کردم صورت چندشم را پاک کنم. کاش می توانستم تمام این لک وکک ومک های لعنتی را هم با دستم پاک کنم. آن وقت ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۴ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 2
من هرچی هم باشم حداق ننه بابام معلومه کین. پوزخند چندش آوری زد. _تو رو اگه الان ننه بابای واقعیتم ببینتت با این صورت وحشتناکت، گردنت نمیگیرن. تو.. تو منو تحقیر میکنی؟ آره با مردای دیگه میخوابم، به شوهر علیلم خیانت میکنم. که چی؟ به نظرت خرج اون لباسایی که تنته با خرج دوا وداروی اون...
بروزرسانی در : ۱۰۸۴ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 3
من یک آدم سنگدل شده بودم، واین چیزی نبود که یک شبه برای من اتفاق افتاده باشد. دنیا برای من دراین بیست وشش سال، حول محور بی رحمی چرخیده بود. وجامعه مقصرترین بود دراین مسئله، نگاه های مردم به صورتم طوری بود که انگار یک آشغال چندش آور روبه رویشان بود. حتی با خودشان نمی گفتند که این دختر بیچا...
بروزرسانی در : ۱۰۸۴ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 4
هنگامی که داشتم می دویدم، به یک بهانه برای صحبت کردن با او فکر کردم. «چطوره بگم، کار برام پیدا کردی؟.. آره این قطعا بهانیه خوبیه» خشنود از این فکر، به درب حیاط رسیدم. درب باز کردم وجاویدی در کار نبود، او رفته بود. هیچ وقت در زندگی به موقع به چیز هایی که دلم میخواست نرسیدم. البته که هی...
بروزرسانی در : ۱۰۸۴ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 5
چند قدمی که به اون نزدیک شدم، آباژور را از کنار تخت برداشت وبه سمتم هدف گرفت. آباژور جلوی پاهایم افتاد، چند قدم عقب تر رفتم. این بار کتابش را سمتم پرت کرد. _برو بیرون، نمیخوام ببینمت. دوتا دستم را بالا بردم واورا به آرامش دعوت کردم. _تورو خدا آروم باش بابا هوشنگ. بابا هوشنگ ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۲ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 6
شش ساعت بعد. کراوات زرشکی رنگ را روی لباس آبی رنگ هوشنگ تنظیم کردم. نمیدانم که ماه منیر چه اصرار بی خود وبی جهتی داشت که کت وشلوار تن هوشنگ کنیم. شاید میخواست به خانواده شوهرش بفهماند که حسابی به سر وضع او می رسد ونمیگذارد که احساس کمبود بکند. ماه منیر وسیاست هایش، حق والانصاف دست شیط...
بروزرسانی در : ۱۰۸۰ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 7
ماه منیر؛ دستی به تیکه موی فری که برای فر کردنش حسابی وقت گذاشته بود، کشید. _چشم هوشنگ جان، قشنگ شدم نه؟ فکر میکردم که ماه منیر دست شیطان را از پشت بسته! نه این جمله یک ایراد اساسی دارد. اصلا از ریشه اشتباه است. شیطانِ بدبخت الکی بدنام شده، شاید شیطان، باید پیش ماه منیر چند دوره را بگذراند...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 8
با حالتی معذب شالم را جلوی صورتم انداختم.متوجه این موضوع شد، چون فورا لبخندی زد وبدون هیچ حرفی هوشنگ را مانند یک پرکاه بلند کرد وروی صندلی درون ون نشاند. البته که هوشنگ هم به شدت لاغر وسبک بود، طوری که من به راحتی میتوانستم جا به جایش کنم. به خودم که آمدم، دیدم هیچ کس کنارم نیست. حتی ماه ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 9
پشت سر ماه منیر راه افتادم.بهار بود وطبیعتا باید هوا رو به گرمی می رفت. اما امسال، انگار هوای سرد قصد دل کندن نداشت. برای همین شانه هایم در قسمتی از لباس که باز بود لرزیدند. اصلا قصدم از انتخاب این لباس، که مرا شکل مترسک های سرحالیز کرده بود، را نمی دانستم. هوای دیدن جاوید مرا کمی خنگ ودستپ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 10
کف دستم که عرق کرده ام را به پیراهنم کشیدم. گویی معده ام به گلویم نقل مکان کرده بودوهرلحظه امکان بالا آوردنم بیشتر میشد. کمی جلوتر رفتم. صدیقه خانم مادر جاوید، زن خوش بر ورویی که صدای خنده اش در فضای حیاط پیچیده بود. شوهرش مسعود ودخترهایش هم کنارش بودند. ماه منیر را دیدم که گرم صحبت با آنه...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 11
ماه منیر گفت: _آره ، رنگش صورتش مثل گچ دیوار شده.البته بچست ممکن بعضی از صورت ها براش عجیب باشن. نگاهی به او انداختم، در دلش جشن عروسی به پا بود. نگاهم را به زمین دوختم، جایی درست کنار خرده شیشه های لیوان، تیکه های خودم را دیدم. هر تیکه ای هزار تیکه شده بود. دستی تیکه های خرده شده لیوان...
بروزرسانی در : ۱۰۷۸ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 12
حرف هایم هنوز تمام نشده بود که صدای گریه اش بلند شد. با دست شانه هایش را تکان دادم وبا لحن آرامی گفتم: _خیلی خب گریه نکن،این حرفارو فراموش کن ،اینا همشون شوخی های مسخره بودن،خب دلت میخواد با این وضعیت بغلت کنم؟ سوالی به او نگاه کردم.دست از گریه کردن برداشت وسرش را به نشانه بله تکان . _یعنی ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۵ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 13
امشب به طرز مسخره ای همه چیز عجیب وغریب بود. از آن دلخوری های سرشب گرفته، تا این محبت های مصنوعی مانند. _منظورتون نمی فهمم؟ _بخوام واضح بگم، من تو این خونه درندشت تنهام، فقط آخر هفته ها که نوه هام وبچه هام رو می بینم دلم باز میشه، میتونی منو از تنهایی دربیاری؟ میتونی رفیق خوبی برای یه پیر...
بروزرسانی در : ۱۰۷۳ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 14
درب را که باز کرد خودش کنار رفت وبه من اشاره کرد. _خانما مقدم ترن. جلوتر از او وارد شدم. درب را بست وخودش را با چند قدم بزرگ به من رساند. دوشادوش من که قدم برداشت، اختلاف قدیمان را اندازه گرفتم. قد من که 1/68 بود. من تا سرشانه او می رسیدیم، احتمالا او 1/72*یا 1/73 بود. اماجاوید کمی قد کو...
بروزرسانی در : ۱۰۷۱ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 15
******** _آلیزه کجاست پوران خانم؟ بانگاهی که کاملا نارضایتی در آن موج میزد، دسته جارو برقی را رها کرد وروبه حیاط اشاره کرد. _با نگاره، تو حیاط دارن بازی میکنن. _چرا با وجود کمردردتون، بازم جارو می کشید؟ پس ستاره رو واسه چی استخدام کردیم وبهش پول میدیم. _به هر حال من زن این خونم، باید کار...
بروزرسانی در : ۱۰۶۸ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 16
_یک هفته بعد. *نیکان* کتاب را در دست هایم جابه جا کردم وبه منوچهر خان خیره شدم، سپس ادامه کتاب را خواندم: «پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ی پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد درآن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار د...
بروزرسانی در : ۱۰۶۶ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 17
_پرورشگاه؟ اون وقت به چه دلیل؟ خودم متوجه نبودم که لحنم چقدر طلبکارانه وناخوشایند بود. _بریم میفهمی؟ ضمنا اولا میرم مرکز خرید. اصلا اسم پرورشگاه که می آمد روح وروان من بهم می ریخت. پرورشگاه مرا یاد بی پدر مادر بودن وبی ریشه بودنم می انداخت. تماماشان تقلبی بودند، عمه، دایی، پدربزر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۴ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 18
**** ماه منیر چاقو به دست جلو آمد، قصدش را نمی دانستم. اما صورتش، صورتش یک جور بدجنس به نظر می رسید. کمی عقب رفتم، پشت پایم به پله برخورد کرد ودردی درپایم پیچید. بیخیال دردم شدم وبابی رحمی تمام بدون توجه به سوزش پایم جلو تر رفتم. ماه منیر توی چشم هایم زل زد وچاقو را مقابل صورتش گرفتم. ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۱ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 19
دست هایم که یقه ماه منیر را محکم گرفته بودند، شل شدند وبعد پایین افتادند. مثل افتادن میوه از درخت. جاوید کنار درب ایستاده بود ومنتظر جوابی ازرجانب ما بود، عین طلبکارها. _یه نفر اومد بیرون، نمیدونم کی بود سر وضعشم بهم ریخته بود. خودم را به ماه منیر نزدیک کردم وکنار گوشش طوری که ف...
بروزرسانی در : ۱۰۵۹ روز پیش
-
رمان تو را در خواب هایم دیدم - پارت 20
****** نگاهی به قاب عکس روبه رویم انداختم ودریک حرکت آن را پایین آوردم. رویم تختم چهار زانو نشستم وبادست گرد وخاک های روی قاب را می زُدایم. انگشتم جایی درست انحنای لب هایش را نشانه می گیرد وبه حرفم می آورد. _نمیدونم کی هستی؟ اما انگار برای من آدم امنی هستی! بعد به این حرف خنده ام م...
بروزرسانی در : ۱۰۵۷ روز پیش
