پارت ده :

کف دستم که عرق کرده ام را به پیراهنم کشیدم.
گویی معده ام به گلویم نقل مکان کرده بودوهرلحظه امکان بالا آوردنم بیشتر میشد.
کمی جلوتر رفتم. صدیقه خانم مادر جاوید، زن خوش بر ورویی که صدای خنده اش در فضای حیاط پیچیده بود.
شوهرش مسعود ودخترهایش هم کنارش بودند.
ماه منیر را دیدم که گرم صحبت با آنها بود، انگار نه انگار که هر روز خدا هفت جد وآبادشان را لعن ونفرین میگفت وآنها را قوم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    1

    زمانت خوبه حیف که پارتش کمه

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    به مرور بیشترمیشه

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!