پارت هجده :
****
ماه منیر چاقو به دست جلو آمد، قصدش را نمی دانستم. اما صورتش، صورتش یک جور بدجنس به نظر می رسید.
کمی عقب رفتم، پشت پایم به پله برخورد کرد ودردی درپایم پیچید.
بیخیال دردم شدم وبابی رحمی تمام بدون توجه به سوزش پایم جلو تر رفتم.
ماه منیر توی چشم هایم زل زد وچاقو را مقابل صورتش گرفتم.
اواگر الان میتوانست، کلمه باشد، قطعا این سه کلمه تعریفی خوبی برایش بود.
تر
مطالعهی این پارت کمتر از ۴۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
ماه منیرو که من ازش متنفرر بودمم یعنییی🥴
۲ سال پیشقنبرنسا
0عالی بود
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم😍
۳ سال پیشاسرا
0عکس نیکان خیلی خوشگل
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
آره خوشگله
۳ سال پیشmobina
0تروخدا دیر ب دیرپارت نذار هیجانش میر
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
چشم پارت گذاریم واقعا روی نظمه
۳ سال پیشمهیا
0فرگل خانم چقدکار خوبی کردی که عکس شخصیتارو گذاشتی و چقد خوبه که عکسا دور از واقعیت نیستن ی زیبایی ساده و دلنشین🙈❤
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خواهش میکنم مهیای عزیزم❤️
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
0چرا یزدان نبودش🤧 گفتی اعصاب خوردی داره و یزدان دوستان یواش حرص بخورن... به ماه منیر که رسید گفتم ای وای نکنه طرف یزدانه؟؟؟خداروشکر نبود.. خدا بهت رحم کرد فرگل. خدا تو رو دوباره به زندگی برگردوند😂
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
واسه اینکه یزدانش کم بود گفتم دیگه😍🥺
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
0فرگل اطلاعیه گفتی پارت اعصاب خوردی داره و یزدان دوستان یواش تر حرص بخورید... ولی یزدان که اصلا توی این پارت نبود. من از اول تا آخر استرس یزدان رو کشیدم ببینم چه خبره این پارت ولی نبودش که🤧
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
چون این پارت جاوید زیاد داشت😅❤️
۳ سال پیشامنه
1عالی بود مرسی. کاش هیچ وقت چیزی ب اسم خیانت وجود نداشت. 😔😔 چ مرد چ زن اگه بهش خیانت بشه داغون میشن. من روزی هزار بار ارزوی مردن میکنم. خیلی خستم از زندگی
۳ سال پیشنویسنده رمان
0آمنه عزیزمم چقدر ناراحت شدم برات، از خدا میخوام که بهترین ها نصیب قلب پاکت بشه، واینکه ناراحت نباش ادامه بده وقوی باش، بله خیانت بده وخیانتکار آخرش عاقبت خوبی نخواهد داشت مطمئن باش
۳ سال پیشسارا
1سلام ،این روزاهاهم میگذره غضه نخور
۳ سال پیشمهدخت
1عالی خیلی خوبه لعنت ب ماه منیر
۳ سال پیشپرنیا
4خسته نباشید میگم بهتون و اینه نمیدونم چرا حس میکنم ی نسبت خونی بین منوچهر خان و نیکان باشه 🤔🤔🤔
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
0ببین می خوام این پارت رو بخونم... قبل از اینکه لود بشه چشمم خورد به اطلاعیه ات و یزدان!!!! دیگه خودت می دونی... نیاز به گفتنش نیست
۳ سال پیشنرگس
1نویسنده جون خیلی ممنون از رمان خوبت خیلی دلممی خواهد ماه منیر بن سزای کارش برسه اقاجون بهفم چه تروسی داره
۳ سال پیشثنا بانو
1هوشنگ بیچاره😔😔🥺🥺
۳ سال پیشالهام
1این رمان زیبا و قشنگ هستش ممنون از نویسنده
۳ سال پیشاسرا
1عالیه واقعاعالیه واینکهدچراازمردتوکارگاه ترسیدنیکان
۳ سال پیشنویسنده رمان
1نترسید که، فقط چون حالش بد شده بود واون دیدیش معذب شذ.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی عالی مرسی فرگل جونم ❤️اون جایی که جاوید گردن بنده رو درست کرد بهش داد کلی خوشحال شدم😍از ماه منیره بدم میاد چقدر نیکان و ازیت میکنه 😠راستی دلم برای هوشنگ خیلی میسوزه بیچاره 😪❤️