تو را در خواب هایم دیدم به قلم فرگل حسینی
پارت دوم :
من هرچی هم باشم حداق ننه بابام معلومه کین.
پوزخند چندش آوری زد.
_تو رو اگه الان ننه بابای واقعیتم ببینتت با این صورت وحشتناکت، گردنت نمیگیرن.
تو.. تو منو تحقیر میکنی؟
آره با مردای دیگه میخوابم، به شوهر علیلم خیانت میکنم.
که چی؟
به نظرت خرج اون لباسایی که تنته با خرج دوا وداروی اون شوهر ناقصم از کجا میاد؟
تو که پاتو ازخونه بیرون نمیزاری تاحالا به این فکرکردی که پول در آوردن چقدر سخته.
_ولی میتونم کار کنم. جاوید بهم گفت که چندتا کار برام سراغ داره.
دست هایش را روی سینه قفل کرد وبه سقف چشم دوخت.
_تو فکر کردی چه کاریه؟ کاری بهتر از خدمتکاری برات یراغ داره؟
یعنی به یه دیپلم ردی میخوان چه کاری بدن؟
اصلا گیریم تو رفتی سر کار با هوشنگ چیکار کنیم؟
_میتونیم براش یه پرستار بگیریم که مراقبش باشه.
جلوتر آمد وبا انگشت شصت روی پیشانه ام کوبید.
_تو یه جو عقل تو کلت نیست نه؟ آخه با کدوم پول.. با کدوم پول پرستار بگیریم، با چندرغازی که تو از نوکری این واون بدست میاری؟
مرا به عقب هل داد کمرم به کابینت ها اعصابت کرد ودردی بدی در بدنم پیچید.
_با پولی که پدربزرگ هر ماه به حسابت می ریزه.
به بینی اش چین داد ولبش را به سمت چپ کج کرد.
_پدر بزرگ؟! خنده داره که همین الان بی بته بودنت رو توی صورتت کوبیدم وهنوز به بابای هوشنگ میگی پدربزرگ.
هم من برای اون پول برنامه دارم.میخوام یه ماشین بخرم یه کاری راه بندازم آرایشگاهی چیزی.
منوچهرخان هم اگه خیلی به فکر پسرش بود جای اون یه قرون دوهزاری که هرماه به حسابمون میزنه، باید یه فکری برای پسر علیلش بکنه.
میتونه هر ماه بیاد وبهش سر بزنه، میتونه ببرتش پیش خودش.
اون همینه، چون منو هوشنگ بچه ای از خودمون نداریم،
خودش مستحق این میدونه که با ما مثل گداها رفتارکنه.
_حالا هم برو از جلوی چشمام گم شو، تا نزدم اون صورت زشتت وکج وکوله تر نکردم.
بدون هیچ حرفی آشپزخانه را ترک کردم وبه سمت اتاق بابا هوشنگ رفتم.
حداقل میتوانستم در ذهنم اورا بابا صدا کنم.
درب را باز کردم وارد اتاق شدم.
کنار تختتش نشستم. چشم هایش را باز کرد وبه من لبخند زد.
من لبخند نزدم. فکر کنم هیولای پنهان شده درون اعماق وجودم این اجازه را نداد.
تمام زندگی صرف مراقبت از او بر باد رفت.
تصادف او درست در در اواخر سال سوم دبیرستان من اتفاق افتاد.
وماه منیر لعنتی برای اینکه بارها را از دوش خودشش بردارد، نگذاشت من درس بخوانم.
نگذاشت حداقل یک دکتر شوم که تا نصف شب در بیمارستان مشغول نجات جان آدمها شوم ومهر بی پدر ومادری را از پیشانی ام پاک کنم.
_میدونی تو باید تو همون تصادف لعنتی میمردی.
این طوری هم خودت راحت تر میشدی هم من.
اشاره به گوش هایش کرد. یعنی اینکه حرف های من را مثل همیشه نمی شنید.
ادامه دادم:
_نمیتونم از توهم مثل ماه منیر متنفر باشم. چون تا حداقل تا قبل این وضعیتت باهام مهربون بودی.
همیشه خوب نبودی، اما مثل یک بابای واقعی بودی.
مکث کردم واین جمله را دوباره تکرار کردم؛
بابای واقعی؟! اصلا چه شکلی هست؟
هوشنگ دوباره دستش را به سمت گوشش برد وچشم من متمرکز به سمعک های کنار تخت شد.
دلم برایش می سوخت، تکان خوردن لب هایم را می دید، اما کلمات بی رحم خارج شده از دهانم را نمی شنید.
_تو عمر زندگی منو تباه کردی. چرا با بیست وشش سال سن من نمیتونم مثل همه همسن وسال هام شاد باشم.
بیرون برم، تفریح کنم، کار کنم، پول دربیارم خرج کنم..
همین صورت زشتم برام کافیه، چرا باید پاسوز توهم بشم؟
تو زندگی یدونه دلخوشی دارم، اونم دیدن جاویده که بعضی وقت ها برای دیدنت میاد.
زنده بودنت بلاخره به یه دردی میخوره.
برعکس ماه منیر که فقط اکسیژن هارو حروم میکنه.

لطفا صبر کنید...
هلیا
1خدایی زشت نیستا🤦🏻 ♀️😂