طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سی و پنجم :
عمه چند لحظه همونجا میایسته و با ترس به حشمت که بیهوش روی زمین افتاده نگاه میکنه. بعد سریع سرشو سمت پنجره برمیگردونه.
صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیکتر میشه.
عمه زیرلب با ترس میگه:
ـ وای... پلیسه.
بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه به حشمت بندازه، سریع شروع میکنه وسایلش رو جمع کردن. دستهاش میلرزه، ولی انگار بیشتر از هر چیزی نگران فرار کردن خودشه.
من فقØ
لطفا صبر کنید...
