رمان تینار به قلم هانیه پروین
تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۲۱ دقیقه ۹ ثانیه
سخن نویسنده:
باید از زن مینوشتم و این، یک اجبار بود؛ نه یک ترجیح یا سرگرمی. من باید از زنان ایران مینوشتم.
زنانی که رنگ پوستشان نه سفید، نه سیاه، بنفشِ کبود بود. زنانی که زندانیِ خانهشان بودند. زنانی که هرگز به قربانگاه نرفتند اما شب و روز به قتل رسیدند.
تینار داستان توست. داستان مادرت، یا حداقل مادربزرگت... مرا بخوان! اما اینبار با پایانی متفاوت.
داستانی عاشقانه از قلب ایران، برای زنان ایران.
گندم از آغوش اجباری من گریهاش گرفته بود. باید گوشهای دخترکم را میگرفتم؛ برای او خیلی زود بود که بخواهد از مادربزرگش متنفر شود.
- هیس! آروم دختر من، عزیز من، عسل مامانش، گریه نکن. گریه...
و این در حالی بود که گونههای کبودم، برای جاری شدن چشمانم کفایت نمیکرد. صدای حاج خانم بهقدری بلند بود که در و دیوارهای خانه را پشت سر گذاشت و به ما رسید:
- آهای مفتخور! در بهروی من میبندی؟! صنم نیستم اگه کاری نکنم حیدر پَسِت ببره! برمیگردی خونهی بابات، پیش همون داداش مفنگیت که بخت دخترم رو سیاه کرد. سیاه میکنم روزگارت رو! میشنوی؟ هِری!
صدای لَخلَخ کشیده شدن دمپاییهای پلاستیکی و بعد، کوبیده شدن در، بدنم را به لرزه انداخت. میدانستم تا یکهفته بهخاطر آبروریزی جلوی در و همسایه، توان بیرون رفتن از خانه و بلند کردن سرم را نخواهم داشت.
نگاه از گوشهی چِرک قالی، به چشمان درشت و لبان برچیدهی دخترم انداختم. آه و لبخندم یکی شد و حلقهی تنگ دستانم را از دور گندم باز کردم. بغضش به آنی محو شد و چهار دست و پا بهسمت گلدانِ پشت پنجره بهراه افتاد.
با گوشهی روسری که روی شانههایم افتاده بود، خیسی چشمهایم را گرفتم. غرق به دندان کشیدن برگ گلهای مچاله شده در مشتهای کوچک گندم بودم و خودخواهانه، آرزوی نبودش را میکردم. طاقت اذیت شدن پارهی جانم در هیاهوی بهراه افتاده را نداشتم. خدا میدانست بهمن باز چه دسته گلی به آب داده بود که این زن داشت آتش به جان من میریخت.
آبگوشت بار میگذاشتم و به خانهای نگاه میکردم که ساعاتی بعد، حاج خانم با کبریت کشیدن به حیدر، آن را میدان جنگ میکرد! جانسخت شده و به ضرب دستش خو گرفته بودم اما باز هم دیدن ردشان در آینهی روشویی، سیخ داغی بهروی دلم میگذاشت.
کاسهی گل سرخ را از کابینت برداشتم و سر اجاق گاز رفتم. قطره اشکی بیاراده از چشمم سقوط کرد و درون قابلمه افتاد. به ناهاری که روی آتش بیحوصلگیهایم بار گذاشته بودم نگریستم، بیهیچ پلکزدنی. اشکهای درماندهام، بیشک آن را نجس کرده بود.
چهار زانو کنار گندم نشستم. سرمای زمین آزارم میداد؛ قالی قهوهای، آنقدر بزرگ نبود که کل اتاق نشیمن را پوشش دهد.
کاسه را در دستم جابهجا کردم و بربری بیاتی که مناسب با گلوی گندم، تکهتکه کرده بودم را هم زدم. موهای کمپشت اما بلند گندم را به پشت گوشهایش فرستادم. چشمانش، درست کوچک شدهی نگاه حیدر بود.
ساقهی پتوس را از لای دندانهای کوچکش بیرون کشیدم و قاشق مربا خوریِ پر شده با آبگوشت را به دهانش هدایت کردم. لبهایش را با اشتیاق باز و بسته میکرد؛ گویی طعم غذا به مزاج دختر لاغرم خوش آمده بود. ابروهای باریکم را حین پاک کردن گوشهی لبش، بالا بردم.
ساعت که به هفت رسید، تمام وجودم به ولوله افتاد! هیچ لایهی غباری روی خانه یا وسایل نبود، ظرفهای تمیز را هم مرتب در کابینت چیده بودم و سماور همضرب با قلب من، قُلقُل میکرد. پوست لبم را به دندان میکشیدم، مدام دور خود میچرخیدم و خانه را طوافِ نگاه تبدارم میکردم. دستهایم را که از شدت سابیدن لباسها پوستپوست شده بود، بههم مالیدم و ساعت را برای اینهمه عجله، لعنت گفتم.
حس میکردم نگاه خمار گندم هم با نگرانی مرا میپایید. سعی کردم افکار احمقانهام را بیرون بریزم و این کار را با بلندتر خواندن لالایی انجام دادم. جلوی پُشتی خواباندنش و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیدم.
با دلواپسی، درون گوشهای گندم پنبه گذاشتم. کاش اگر هم اتفاقی افتاد، این پنبهها برای نارسایی صدای حیدر افاقه میکردند. دوست نداشتم دخترم از پدرش بدش بیاید و خدایی ناکرده، حسرت همسن و سالهایش را بخورد. به پلکهای نیمهبازش بوسه دواندم. گندم این روزهای خاکستری را میفهمید.
دست به زانو گرفته و به طرف روشوری که تنها آیینهی خانه را داشت رفتم. پیراهن و دامنی سرخابی با خالهای سفید به تن کرده بودم. حیدر عاشق این لباس بود و اصلاً خودش، همان اولین باری که بیرون رفتیم، آن را از بساط پنجشنبهبازار برایم پسند کرد و خرید. موهای بلند و فرم را اما دوست نداشت! از موهای صاف گندم، بیشتر خوشش میآمد. نگاهش هنگام دست کشیدن به آنها، براقتر بود.
دستم به سُرمه رفت و سرمه به پشت چشمم کشیده شد. عطری که سوغات پدر از سفر مشهدش بود را گوشهی تیرهی لباسم زدم تا لک نشود و تا رسیدن عقربه به هشت، به دلِ سه گلدان پشت پنجره آب ریختم.
صدای موتور حیدر که آمد، پرده را اندکی کنار زدم تا کمی نگاه دزدی کنم؛ کِیفش بیشتر بود! حتی با دستهای سیاه یا چهرهی درهمش که نشان از روز کاریِ سختی در مکانیکی میداد. موهای چربش زیر نور ماه برق میزد و لکههای سیاه روی پیراهنش، از همین جا هم مشخص بود. دلبستگی داشت به شیرینی، کُنجِ دلم قد میکشید که درِ سمت چپ باز شد. گویا فقط من منتظر حیدر نبودم...
نگاه غضبناک حاج خانم که به پنجره ساطع شد، پرده از مشتم گریخت و منِ ترسان را پوشش داد. تمام خودداریهایم دود شد و آتش ترس، پیشانیام را عرقریز کرد.
مثل همیشه به آشپزخانه پناه بردم و دست و دلِ لرزانم را مشغول کار کردم. صدای چرخش کلید و باز شدن در، خبر از آمدن حیدر داد. پا تند کردم و به استقبالش رفتم تا بهانه دستش ندهم.
-سلام، خسته نباشی حید...
با کوبیده شدن در به چهارچوبش، از جا پریدم. این همان آغاز جنگ بود! جرئت کردم سر بلند کنم و به چشمهایش نگاه کنم. دو گوی سبز که در دریایی از خون شناور بودند، دیر یا زود حیدر مرا در این خونابه غرق میکرد.
-گندم کو؟! هزاربار نگفتم موقع اومدن من بچه رو نخوابون؟ تو کَتِت نمیره نه؟
جوراب گلوله شدهاش را به سمتم پرت کرد و بلندتر فریاد زد:
-کری مگه زن؟! دود و دم داداش بیغیرتت گوشاتو کیپ کرده؟
آخ بهمن! از بچگی وقتی خرابکاری میکرد، من متهم میشدم به اینکه درست مراقبش نبودهام. پدر میگفت مادرت بهمن را به تو سپرده، باید برایش مادری کنی. این شد که من در هفت سالگی مادر شدم! پدر که خانه نبود، برای کار به شهرهای دور میرفت و ماهها من بودم و پسربچهای که باید شیرخشکش را پشت دستم امتحان میکردم تا داغ نباشد.
دستهای لرزانم را مشت کردم و آرام پرسیدم:
-چای میخوری؟
پیراهن چروکش را از تن بیرون کشید و به سمتم انداخت.
-کوفت میخورم. میخوای پاشم اون چای رو هم خودم بریزم؟ به زحمت نیوفتی ناهید خانم یه وقت؟!
به آشپزخانه رفتم و نفس راحتی کشیدم. پیراهن حیدر را در سبد رخت چرکها گذاشتم و چای تازه دم شده را در استکان کمرباریکی که جهیزیهام بود ریختم. قنددان را لبالب پر از شکلات کردم و برایش بردم.
-اینکه سرده زنیکه!
و صدای شکستن استکان کنار پایم، بند دلم را پاره کرد. به سمتم هجوم آورد و گلویم را بیخ دیوار چسباند.
-مگه به توی لاشخور نگفتم به اون برادرِ عوضیتر از خودت بگی دم پر حنانه نپلکه؟! خودت بس نبودی؟ از وقتی اومدی برکت از این خونه رفته هرزه! این چای رو چندوقته دم کردی که سرد شده؟ با توام! جواب منو بده! واسه کی درست کرده بودی هان؟!
اشک همینطور از گوشه و کنار چشمهایم راه باز کرده بود. حیدر دندان به هم میسایید و من حتی نمیتوانستم نفس بکشم. پنجههایش راه گلویم را بسته بود و من بیهدف دست و پا میزدم.
-حیدر... حی... حیدر... خفه... خفه شدم...
گلویم را رها کرد و زانوهایم زمین خوردند. بلند نفسنفس میزدم و در دل ائمه را قسم میدادم. سر که بلند کردم، روی صورتم تف انداخت و با چند فحشِ چرک، ته ماندهی عصبانیتش را خالی کرد.
کاپشنش را از روی دستهی مبل برداشت و از خانه بیرون زد. انگار تازه راهِ نفسم باز شده باشد، آنقدر گریه کردم و روزهای گذشته را دوره کردم تا اینکه همانجا سینهی دیوار خوابم برد.
مقابل آینه ایستاده بودم، اینبار با کبودیهای بیشتری. از آن زن درون آینه متنفر بودم، بسیار حقیر و بیچاره به من نگاه میکرد. از خودم میپرسم... جز گریه کار دیگری هم بلدی؟! نگاهم وصل تلفن میشود و شمارهی خانه پدریام در ذهنم تکرار میشود. پدر چطور؟! او میتواند مرا از این برزخ نجات بدهد؟ پدر معتادم! قبل از اینکه بتوانم به عواقب تصمیمم فکر کنم، خود را کنار میز تلفن یافتم، در حالی که بوقهای تلفن در گوشم زنگ میزد.
-بله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدایش، سد تحملم شکست. من از نه سالگی که به سن بلوغ رسیدم، هیچوقت بابا را بغل نکرده بودم؛ اما احساس کردم تنها چیزی که میتواند در آن لحظه مرا آرام کند، دستهای اوست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بابا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلویم از بغض ورم کرده بود و توان گفتن حتی یک کلمه دیگر را هم نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ناهید تویی بابا؟ چرا گریه میکنی؟ گندم چیزیش شده؟ حیدر کجاست؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم فشرده شد. مگر یک زن نمیتوانست برای دردهای خودش بگرید؟ چرا بابا حال مرا نمیپرسید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بابا... بابا گندم خوبه. من، ناهید... دخترت بهت نیاز داره بابا! تو رو خدا... تو رو خدا کمکم کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آن سوی خط سکوتی کوتاه برقرار شد و تنها هنهن من بود که در خانه میپیچید. بابا با ملایمت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چی میگی ناهید؟ با حیدر دعوات شده؟ دعوا نمک زندگیه دخترم، رو بر نگردون از شوهرت. سایه بالا سرته، احترامش واجبه. دو روز بعد دوباره آشتی میکنید و...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر چیزی نمیشنیدم. تا آن لحظه، هیچوقت خالی شدن قلبم را با این حجم از درد تجربه نکرده بودم. حتی وقتی دست حیدر بر من بلند شد و زبانش به کثافت چرخید، همیشه این اطمینان را داشتم که بابا پشتوانهی من است. با خودم فکر میکردم چون من چیزی از مشاجرههای شدیدمان به او نگفتهام، نمیآید نجاتم بدهد، چون از حال و روزم خبر ندارد. اگر به او بگویم، مقابل حیدر قد علم میکند و اجازه نمیدهد دخترش زیر دست و پای شوهرش جان بدهد. گلههایم را فرو خوردم و با صدای خشک رمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چشم بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی بابا خداحافظی کرد، چشمهی اشکم خشکیده بود. در تمام زندگیام، من دختر نمونهای برایش بودم. هیچوقت بابت من به دردسر نیوفتاد؛ پس الان توقع چه داشتم؟ دخترهای نمونه باید خودشان از پس خودشان بیایند. به اطراف خانهام نگاه کردم و زانوهایم را در آغوش کشیدم، چقدر تنها هستم! دلم برای خودم میسوخت. سرم خالی بود و سبک، انگار در یک هپروت سیاه پرت شده باشم. تیک، تاک، تیک، تاک... یعنی حیدر امشب هم به خانه نمیآید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم و چروک دامنم را مرتب کردم، باید برایش شام میبردم. صورتم را شستم و موهای بلندم را به زحمت جمع کردم. کاش جرئت میکردم کوتاهشان کنم. عزیز میگفت مو تمام زیبایی یک زن است، من اما دوست نداشتم. آن ماههای اول عقد، یکبار با حیدر در میان گذاشتم که چقدر موهای کوتاه دوست دارم، او هم یک جمله بیشتر نگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-موهاتو زدی دیگه برنگرد خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیروقت بود، برای همین هم ناپرهیزی کردم و کتلت درست کردم. اگر حیدر خانه بود، تا بوی گوشت را میشنید، در آشپزخانه ظاهر میشد و تکرار میکرد که گوشت گران شده و بهتر است آن را برای وقتهایی که مادرش به خانهمان میآید نگهدارم. با همین فکرهای درهم، گوجه و خیار و پیاز خرد کردم و سالاد خوشرنگ شیرازی را درون ظرف پلاستیکی دربسته ریختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدور از چشم مادرحیدر، به حنانه سپردم که هر دو دقیقه یکبار به گندم سر بزند و تاکید کردم که زود برمیگردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-به خدا احمقی! حیدرم میدونه احمقتر از تو گیرش نمیاد، هی میتازونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اعتراض نامش را صدا زدم. جایی در اعماق قلبم، با غزل موافق بودم، اما نمیدانم چرا وقتی اینطور صریح بیانش میکرد، رو ترش میکردم. چای دارچینش را هورت کشید و گوشه چشمی برایم باریک کرد. قنددان را به طرفش هول دادم و سعی کردم گندم را از آغوشش بیرون بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چیکارش داری بچه رو؟! نشسته دیگه. جانم خاله؟ جانم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتسلیم خندههای گندم شدم و به آشپزخانه رفتم تا برای غزل میوه بچینم. همانطور که مقابل یخچال نشسته بودم، صدا بلند کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نادر چی شد؟ دفعه پیش گفتی میخواد پا پیش بذاره آخه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یخچال را با پا بستم و پیشدستیهای آمادهی روی میز را برداشتم. انتظارم داشت طولانی میشد که بالاخره جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اومدن خب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب مقابلش نشستم و ظرف میوه را تعارف کردم. غزل کوچکترین جزئیات زندگیاش را برای من تعریف میکرد، اینکار برایش لذتبخش بود، آنقدر با آب و تاب انجامش میداد که من هم اعتراضی نداشتم. حالا اینکه از خواستگاری چیزی نگفته بود، کمی عجیب به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بد پیش رفت؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به نشانهی نه تکان داد و سیب زرد کوچکی را به دندان کشید. سماجت به خرج دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-غزل؟ چیزی شده؟ اتفاق به این مهمی افتاده، تو چرا به من چیزی نگفتی آخه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش را مشغول بازی با گندم کرد و با بیخیالی تمام شانه بالا انداخت. دیگر مثل اسمم مطمئن شدم که کاسهای زیر نیم کاسه است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بچه رو بده من ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگندم را کنار خودم نشاندم و اسباببازیهای پلاستیکی رنگارنگش را به دستش دادم تا سرگرم شود. خیاری برداشتم و حین پوست کندن آن، آخرین تلاشم برای به حرف آوردن غزل را کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بار آخره میپرسم غزل، چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست از بازی با ریشهای قالی کشید و با تردید نگاهم کرد. دلم به شور افتاد، تا آمدم چیزی بگویم، غزل پیشدستی کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امیرعلی رو دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرزی به تنم افتاد، قلبم در گوشهایم ضربان میزد. سعی کردم حالاتم را بروز ندهم اما نگاهِ نگران غزل، نشان میداد موفق نبودهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چه... چه ربطی به خواستگاریت داره این؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانش را قورت داد و لبش را به دندان کشید. داشتم تحلیل میرفتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-با توا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پسرعمهی نادره، خیلی به هم نزدیکن انگاری. شب خواستگاری، اونم اومده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نمانده بود چشمان ناباورم از حدقه بیرون بریزند. پیش از اینکه برایم تفهیم شود اینجا چه خبر است، غزل دوباره گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-به جان گندم که من خبر نداشتم ناهید! به خدا نمیدونستم، اصلا اگه میدونستم اجازه نمیدادم بیان خواستگاری. نادر چندباری از پسرعمهش بهم گفته بود ولی کی فکرش رو میکرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقفل زبان غزل باز شده بود و حال، این قلب من بود که قفل کرده بود. زمان متوقف شد... ناهید هفده ساله درست جلوی چشمم بود! با آن فرق کجی که از زیر مقنعه اصلا مشخص نبود و فقط چهارشنبهها به خاطر دبیر جوان ریاضیاش دست و دلبازی به خرج میداد برای نشان دادنشان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"-فرفری موی غزلساز منی، عشق خاموش غزلهای منی. تو از این حال دلم بیخبری، جز دل من به کسی دل ندهی..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا فریادی که غزل کشید، شعر در یادم شکست و نصفه ماند. احساس گناه زبانه کشید، این خاطرات درست نبودند. من یک زن متاهلم؛ نباید یک اسم، اینچنین دگرگونم کند. به موهایم دست کشیدم... ناگهان حس کردم که چقدر دوستشان دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مُرد ناهید. با توام دختر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند خندیدم. چندماه بود این چنین از ته دل نخندیده بودم؟ نمیدانم. فقط آن لحظه، گلهای پشت پنجره سبزتر به نظر میرسیدند، هوا تمیزتر بود، جنس لباسی که پوشیده بودم لطیف به نظر میرسید و... موهایم! آخ که موهایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغزل دیگر چیزی از امیرعلی یا نادر نگفت، عجیبتر اینکه من هم چیزی نپرسیدم. هردو پشت حرفهای بیهوده پنهان شدیم. از قیمت بالای تخممرغ گفتیم، از آسفالت کوچهمان که نیاز به مرمت داشت، از هوای گرفتهی آسمان، و دختر کوکب خانم که هفتهی گذشته، ختنهسوران پسرش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغزل زود عزم رفتن کرد و من هم تعارف بیخود نکردم. هردو آن روزی که حیدر با غزل روبرو شد را خوب به خاطر داشتیم. موقع بدرقه، مدام به پشتسرش نگاه میکرد. انگار در چهرهام به دنبال چیزی بود، چیزی مثل یادآوری روزهای گذشته و شاید... اندکی هم حسرت. خانه در سکوت فرو رفته بود اما سر من پر از صدا بود. جلوی آینه رفتم و ناخودآگاه از دخترک درون آیینه پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-یعنی ازدواج کرده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنگینی غم این حرف، ابروهایم را خمیده کرد. بهتر بود فکرم را مشغول میکردم تا خیالات گناهآلود نپروراند. بعد از جمع کردن پیشدستیها و شستن استکانهای کثیف، گندم را روی پاهایم خواباندم و بافتنی نیمهکارهام را دست گرفتم. قرار بود یک کلاه منگولهدار برای دخترقشنگم باشد. میلهها را با سرعت تکان میدادم و کاموا کمکم شکل میگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفهمیدم چندساعت خودم را سرگرم بافتن کردم که با صدای در، بالاخره سرم را بالا گرفتم و دستی به مهرههای دردناک گردنم کشیدم. پاهایم از سنگینی وزن گندم خواب رفته بود. در که برای بار دوم به صدا درآمد، چادر گلدارم را به سر کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اومدم... اومدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که گوشهی چادر را به دندان داشتم، در را باز کردم. حیدر بود که با چهرهی برزخی به من سلام کرد. تا بخواهم از زود آمدنش تعجب کنم، بابا از پشتسر حیدر گردن کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-جواب سلام شوهرتو بده دخترم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم به شور افتاد، سر زدن ناگهانی بابا میتوانست به تماس هفتهی پیشم ربط داشته باشد؟ وگرنه که جز مناسبتهای خاص، بابا از منقل و آن خانهی نمور دل نمیکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوش اومدین بابا! چه بیخبر...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دیگه برای سر زدن به خونهی دختر خود آدم که خبر نمیخواد باباجان، درست نمیگم آقا حیدر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحیدر به سختی سر تکان داد. خدا خودش به خیر بگذراند! پشتیها را صاف کردم و به آشپزخانه رفتم. شعلهی سماور را زیاد کردم و درون قوری، چای و چنددانه گل محمدی انداختم. صدایی از بابا و حیدر بلند نمیشد و همین دلشورهام را تشدید میکرد. کاش گندم بیدار میشد تا حواس من و آنها را کمی پرت کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بچه تازه خوابیده بابا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر چهارچوب آشپزخانه ظاهر شدم و سر تکان دادم. جرأت نداشتم در حضور حیدر، حال بهمن را بپرسم. اینقدر این پا و آن پا کردم که صدای قلقل سماور بلند شد. بعد از دقایقی، سینی چای بر دست، کنار بابا نشستم. بابا همینطور که چای لبسوزش را هورت میکشید، تلاش کرد حیدر را به حرف بیاورد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کار و بار چطوره پسرم؟ مکانیکی جواب خرج زن و بچه رو میده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شکر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو دوباره سکوت. پیدا بود که حیدر از حضور ناگهانی بابا اصلا خوشحال نیست و وقتی تنها شدیم، مرا مواخذه خواهد کرد. فعلا به بازی با مهرههای تسبیحش اکتفا کرده بود. امیدوار بودم بابا نخواهد شام را پیش ما باشد، اما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چقدر اختلاف زیاد شده تو زندگیها. پریروز بود شنیدم عروس احمدخان قهر کرده رفته خونهی پدرش. دوره و زمونهی بدی شده، زنها نازک نارنجی شدن حیدر بابا باید حواست بیشتر جمع ناهید من باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش سر بابا جیغ میکشیدم و میگفتم که این حرفهایش، زندگی مرا ویرانتر از آنچه که هست میکند، اما میترسیدم هرکلمهای که بگویم، اوضاع را از این بدتر بکند. اخمهای حیدر درهم رفته بود اما بابا کلهی تاسش را خارید و دوباره از سر گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هرچند من دخترم رو طوری بار نیاوردم پا جایی بذاره که شوهرش نیست، ولی خب زنن دیگه حیدر جان. عقل درست و درمون که ندارن، ما مردها باید مراعات کنیم، کوتاه بیایم یه جاهایی. دروغ میگم بگو دروغ میگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-حق با شماست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-باریک الله باباجان. ناهید دخترم شام گذاشتی واسه شوهرت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سختی نگاه ترسانم را از حیدر جدا کردم و پرهی چادر را در مشتِ عرقکردهام خود فشردم. بابا برای شام نماند و به چای و میوه اکتفا کرد. آن دوساعت به قدری سریع گذشت که به خودم آمدم و دیدم با حیدر تنها شدهام. خودم را مشغول درست کردن سالاد کاهو کردم، در حالی که لبهی چاقو در دستم میلرزید. فرصت نکرده بودم چادر را از کمرم باز کنم، مثل کودکانی که از ترس هیولای شب، به پتو پناه میبرند. اما حیدر واقعا یک هیولا است؟ او شوهر من بود. این نسبت، کارهایش را توجیح میکرد؟ نمیدانم، عاجزانه نمیدانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای کوبیده شدن در، هین خفهای کشیدم و چاقو ناغافل انگشتم را برید. با تعجب سر خم کردم و عقربهی ساعت را دنبال کردم. ساعت یازده شب بود! کم پیش میآمد حیدر این وقت شب، من و گندم را در خانه تنها بگذارد؛ مگر اینکه مشتری تاکید کند ماشینش را برای فلان تاریخ میخواهد. ناخواسته گوشهی لبانم بالا رفت و حس خلاصی عجیبی مرا در بر گرفت. هنوز برایم جای تعجب داشت که بدون بازخواست من، از خانه بیرون رفته بود، اما خوشحال بودم که امشب را به سلامت از سر خواهم گذراند. به انگشت زخمیام چسب زخم زدم و اینبار، بدون چادری بر کمرم، سالاد را تمام کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک هفتهی دیگر هم از آبان گذشت. چیزی به تولد حیدر نمانده بود و در من، ذرهای اشتیاق برای خرید هدیه یا پخت کیک دیده نمیشد. این کارها برایم شکل انجام وظیفه گرفته بود، هیچ علاقهی خودجوشی برای انجامشان نداشتم. مدام برای خود دیکته میکردم که حیدر، شوهر و سایهی بالای سر من است. مگر میشود زنی شوهرش را دوست نداشته باشد؟ من فقط به خاطر دعواهای اخیرمان، رنجیده بودم. رنجیدنی که گویا برای کسی مهم نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانتوی طوسی که برایم گشاد شده بود را پوشیدم و روسری سیاهم را سر کردم. چادر تازه اتو کشیدهام را دورم حصار کردم و گندم به بغل، درِ خانهی مادرشوهر همیشه طلبکارم را زدم. طولی نکشید که در باز شد و اخمهای حناییاش در هم رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بَه! عروس خانم! فرمایش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام مادرجون، خوبین؟ حنانه خونه هست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چهرهی ناراضی حنانه را صدا زد و خودش هم دم در منتظر ماند تا یک وقت، دردانه دخترش را نخورم! حنانه به داخل تعارفم کرد اما گفتم که میخواهم بروم و از بازار برای تولد حیدر هدیهای بخرم. عمدا توضیح دادم تا مادر حیدر دوباره چیز بیربطی کف دست پسرش نگذارد و او را به جان من نیاندازد. از حنانه خواستم یک ساعتی را مراقب گندم باشد تا من برگردم. تا حنانه بخواهد دهن باز کند، مادرش از او پیشی گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-با همین کارات پسرم رو جادو کردی لابد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودداری کردم تا عصبانیت این چندوقت اخیر را سر مادر حیدر خالی نکنم، همسایهها کم و بیش دهان باز کرده بودند و بیآبرویی من، نقل مجالس شده بود. حنانه با اضطراب لبش را به دندان گرفت و گندم را از بغلم بیرون کشید. ابروهای نازکش را بالا انداخت که یک وقت به باروت مادرش کبریت نکشم. چادرم را جمع کردم و با خداحافظی مختصری از آن خانهی شوم دور شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن آقاجعفر، سبزیفروش محله، با دیدنم متوقف شد و راهم را سد کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام ناهید جون! خوبی عزیزم؟ آقاحیدر خوبن؟ مادرشوهرت اینا سلامتن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس میکردم محاصره شدهام و راه فراری ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام هلال خانم. ممنون، سلام میرسونن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم از کنارش عبور کنم که دوباره مقابلم قرار گرفت و پشت چشم باریک کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عجله داری ناهید جون؟ میری دیدن شوهرت؟ وای! میگم دعوا کردین باهم؟ نسترن میگفت اون روز مادرشوهرت صداشو گذاشته بود رو سرش! آره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم عاجزانه بین دو چشم سبزش جابهجا شد. چشم به دهان من دوخته بود. کافی بود یک کلمه بگویم تا آن را هزار کند و در صف نان، با آب و تاب برای بقیه، نقل کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خب، راستش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خجالت نکش عزیزم، منم مثل خواهربزرگترتم. دردتو به من نگی، به کی بگی؟ به خدا من خودم اونقدر کشیدم! اونقدر از مادرشوهر و پدرشوهر ظالمم کشیدم. خون به جیگرم کردن. از رو نرفتم که! چهارتا پسر آوردم، دهن همهشونو بستم، توام...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من دیرم شده هلال خانم، باشه برای بعد. خداحافظ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل موشی که به سختی از چنگال گربه خلاص شده باشد، پا به فرار گذاشتم و لحظهای برنگشتم تا پشت سرم را نگاه کنم. اینطور که معلوم شد، حسابی بر سر زبانها افتادهام. به نگاههای زیرچشمی و اشاره و زیرلب حرف زدن همسایهها عادت کرده بودم، اما این به هیچوجه باعث نمیشد که درد کمتری احساس کنم. انگار که از ازل، مرا همزاد غم آفریده بودند، دلیل آفرینشم همین بود؛ طوری دیگری در این دنیای بیپدر جا نمیشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آن طرف خیابان رفتم و با نگاه اجمالی به نوشتهی روی شیشه، وارد شیرینی فروشی ابراهیم شدم. خوشامدگویی فروشنده جوان را پاسخ گفتم و از او خواستم تازهترین کیکش را به من بدهد. پولش را حساب کردم و به زحمت، در حالیکه نمیدانستم کیفم را حمل کنم یا حواسم به چادرم باشد، ظرف حاوی کیک را دست گرفتم. تا دو قدم برداشتم، گوشهی چادر به پایم پیچید و من با ظرف کیک روی زانوهایم زمین خوردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم؟ حالتون خوبه؟ ممد بپر یک لیوان آب بیار واسه خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گونه تا گوشهایم داشت در خجالت میسوخت. شاگرد مغازه که کیک را به من فروخته بود، دوید تا به حرف صاحبکارش برایم آب بیاورد. زانوی راستم به شدت درد میکرد، نمیتوانستم جلوی شیرینی فروش اشک بریزم. بلند شدم و خودم را مشغول تکاندن چادرم کردم. حتی نمیتوانستم سر بلند کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ببخشید، خوبم من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخودآگاه در برابر صدای متعجبش سر بلند کردم. این مرد جا افتاده با تارهای جوگندمی، باید آقا ابراهیم میبود. اخمهایش را درهم کرد و سرش را پایین انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بفرمایید خانم، آب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعلل، لیوان آب را از دست شاگرد مغازه گرفتم و چند قلوپی از آن نوشیدم. رنجش زانویم کمتر شده بود اما هنوز تمایل به گریه داشتم. چه وضعیت شرمآوری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ممد تو زمین رو تمیز کن، من برم یه کیک دیگه بیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبانم را گاز گرفتم. حق با حیدر بود، من واقعا دست و پا چلفتی بودم. کیکی که روی زمین افتاده بود، در کثری از ثانیه تمیز شد و آقا ابراهیم با کیک دیگری به سمت من آمد. انگشتم را بیهدف روی لبهی لیوان خالی میکشیدم و دوست داشتم از خجالت آب شوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اجازه بدین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا دست به سمت کیفم بردم تا پول کیک را بدهم، مانع شد. اصرار داشت که این اتفاق ناخوشایند، به خاطر لیزی کف مغازه رخ داده و او باید مسئولیت آن را بر عهده بگیرد. هردو میدانستیم که اینطور نبوده، اما من مجالی برای مجادله نداشتم. بنابراین، کیک را پذیرفتم و با دقت بیشتری، از مغازه خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم! این رو جا گذاشتید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت صدا برگشتم. انگار وقتی افتادم، خودکارم از کیفم افتاده بود. دستانم به چادر و کیف و کیک بند بود و نمیدانستم یک خودکار مسخره چه ارزشی داشت که آن ابراهیمِ سبیلدراز مرا به خاطرش معطل کرده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مهم نیست، بندازیدش دور لطفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میتونم کیک رو تا دم در خونهتون بیارم اگه بخواین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوی رنجیدهام به شدت موافق این کمک بود، اما ترس از حرف و نگاه مردم، باعث شد از سر ناچاری، سر تکان بدهم و پیشنهادش را رد کنم. با پای شکسته به خانه میرفتم بهتر از این بود که مرد غریبهای تا دم در خانه، مشایعتم کند. با تعلل، لیوان آب را از دست شاگرد مغازه گرفتم و چند قلوپی از آن نوشیدم. رنجش زانویم کمتر شده بود اما هنوز تمایل به گریه داشتم. چه وضعیت شرمآوری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ممد تو زمین رو تمیز کن، من برم یه کیک دیگه بیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبانم را گاز گرفتم. حق با حیدر بود، من واقعا دست و پا چلفتی بودم. کیکی که روی زمین افتاده بود، در کثری از ثانیه تمیز شد و آقا ابراهیم با کیک دیگری به سمت من آمد. انگشتم را بیهدف روی لبهی لیوان خالی میکشیدم و دوست داشتم از خجالت آب شوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اجازه بدین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا دست به سمت کیفم بردم تا پول کیک را بدهم، مانع شد. اصرار داشت که این اتفاق ناخوشایند، به خاطر لیزی کف مغازه رخ داده و او باید مسئولیت آن را بر عهده بگیرد. هردو میدانستیم که اینطور نبوده، اما من مجالی برای مجادله نداشتم. بنابراین، کیک را پذیرفتم و با دقت بیشتری، از مغازه خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم! این رو جا گذاشتید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت صدا برگشتم. انگار وقتی افتادم، خودکارم از کیفم افتاده بود. دستانم به چادر و کیف و کیک بند بود و نمیدانستم یک خودکار مسخره چه ارزشی داشت که آن ابراهیمِ سبیلدراز مرا به خاطرش معطل کرده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مهم نیست، بندازیدش دور لطفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میتونم کیک رو تا دم در خونهتون بیارم اگه بخواین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوی رنجیدهام به شدت موافق این کمک بود، اما ترس از حرف و نگاه مردم، باعث شد از سر ناچاری، سر تکان بدهم و پیشنهادش را رد کنم. با پای شکسته به خانه میرفتم بهتر از این بود که مرد غریبهای تا دم در خانه، مشایعتم کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصمیم گرفتم اول به خانه بروم، هدیه و کیک را بگذارم و بعد گندم را برگردانم. جلوی در خانه، یک پیکان یخچالی پارک شده بود. ابروهایم بالا پرید، ما به جز عیدنوروز هیجوقت مهمان نداشتیم! قدم تند کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آخه ناهید که جایی نداره بره. شاید خوابه، بذار دوباره در بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عزیزمن خب بریم بقیه رو پخش کنیم، دوباره میایم. چه عجلهایه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغزل و نادر که تا آن لحظه پشت به من بودند، به سمت صدای پا برگشتند و من، غزل دیگری را مقابل خود دیدم. زنی با موهای طلایی که با هر تکان دستش، صدای النگوهایش بلند میشد. اشک به چشمم نیش زد. او همان دختربچه هشت سالهایست که موهایش را میکشیدم و مجبورش میکردم به من خواندن و نوشتن بیاموزد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دیدی اومد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام عرض شد ناهیدخانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغزل به سمتم آمد و آغوشی سرسری مهمانم کرد. نادر به او چه گفت؟! عزیزمن؟ سعی میکنم به یاد بیاورم اوایل ازدواجمان، حیدر چگونه مرا خطاب میکرد... منزل. مرا منزل صدا میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ناهید ببین چه قشنگه! به نادر گفتم باید اولین کارت رو واسه تو بیاریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن کارت عروسی که در دست غزل بود، لبخند زدم. دستهایم پر بودند پس گونهاش را بوسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مبارکت باشه غزل. تبریک میگم آقانادر. ببخشید توروخدا دم در نگهتون داشتم... بفرمایید بریم تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-زحمت نکشید ناهیدخانم. سرمون شلوغه، باید بقیه کارتها رو هم پخش کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغزل کارت را روی جعبهی کیک گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دوهفته بعده ناهید، میای دیگه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانستم چطور جلوی شوهرش، به غزل بگویم تو که حیدر را میشناسی. محال است اجازه بدهد! لبخند درماندهای زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوشبخت بشی عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنادر ماشین را روشن کرد. غزل که دردم را فهمیده بود دوباره بغلم کرد و زیرگوشم چیزی گفت. بعد، سوار ماشین شد و ثانیهای طول کشید تا تنها شوم. به جملهی آخر غزل فکر کردم، واقعا ممکن بود؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهتر بود باقی افکارم را برای خانه نگهدارم، چون دستهایم دیگر تحمل به دوش کشیدن وزن کیف و وسایل را نداشت. آن روز به محض اینکه مجال یافتم، مطمئن شدم کارت عروسی را جایی دور از چشم حیدر مخفی کنم. این کار را با چپاندن کارت بیچاره لای لحاف و تشک انجام دادم و بعد، نفس راحتی کشیدم. به گندم نگاه کردم که چطور هر چهار انگشتش را در حلقومش فرو کرده بود و آب از لب و لوچهاش آویزان بود. چشم ریز کردم و انگشت اشارهام را برایش تکان دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تو که قرار نیست این راز کوچولو رو به بابا بگی، هوم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگندم مردمکهای درشت سبزرنگش را هاج و واج روی من چرخاند و در نهایت، ترجیح داد به مکیدن دست و پایش ادامه بدهد. باید برایش پیشبند میبستم تا اینقدر لباسهایش را تُفی نکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفردای آن روز زودتر از همیشه بیدار شدم. گندم دهن باز خوابیده بود و فکر کردم شاید دارد خواب خوردن انگشتان خوشمزهاش را میبیند. خواب... تنها حالتی بود که حیدر در آن کاملا بیآزار به نظر میرسید. گونهی سرخ دخترکم را با لبهای خشکم، کوتاه نوازش کردم. روی پنجه بلند شدم و با قدمهای آرام، از اتاق بیرون رفتم. در شکم سماور آب ریختم و سپس روشنش کردم. آسمان گرگ و میش بود و حس میکردم علاوه بر خانه، کل طهران در سکوت مطلق فرو خفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه کوچکم را از نظر گذراندم. اولین باری که به اینجا پا گذاشته بودم را خوب به خاطر داشتم. آن روزها خیال میکردم زندگی را در مُشت خود دارم و بالاخره، میتوانم خودم به سرنوشتم حکم برانم. لبخند کجی زدم و با آه کوتاهی، به یادآوردی سه سال پیش پایان دادم. فعلا باید این خانهی بخت را برق بیاندازی ناهید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرمترین دستمالی که داشتم را انتخاب کردم و به جانِ لکههای روغنِ دیوارهای آشپزخانه افتادم. چشمهایم در عطش خواب میسوخت پس تکهای یخ را چاره کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیداری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسماور به جوش آمده بود. در دلِ قوری، چای ریختم و به حیدر لبخند زدم. این مرد امروز بیست و پنج ساله میشود. جواب لبخندم را با خمیازهای بلند داد و ریشش را خارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پنیر داريم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشت یخچال را باز میکرد که به خودم آمدم و جلویش را گرفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو در هم کشید و با آن صدای خشدار و بیحوصلهاش پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نداریم؟ هفته پیش خریده بودم که!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به گردنش کشید و به سمت دستشویی راه کج کرد. نفسِ حبس شدهام را فوت کردم. به خیر گذشت. در زندگیام هیچ وقت مخفی کاری بلد نبودم؛ چه در طول مدرسه که از پسِ یک تقلب ساده برنمیآمدم و چه الان که نمیتوانم یک کیک را از چشم حیدر دور نگهدارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسه تخم مرغ از یخچال برداشتم و درون تابه شکستم. تا این نیمرو درست شود، چای هم دم میشد. فقط امیدوار بودم حیدر هوس نکند سرصبحی مرا به خاطر مصرف بیرویهی پنیر مواخذه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم دربندِ کشِ جورابی کردم و تمیزکاری را از سر گرفتم. این لکههای پررو فکر کرده بودند میتوانند از دست من بگریزند ولی کور خواندهاند! حیدر مرتبتر از قبل، وارد آشپرخانه شد و سر سفرهای که برایس اماده کرده بودم نشست. بیحرف شروع به خوردن نیمرو با لواشی که دیروز گرفته بود کرد. چایش را سرپا نوشید و صدای دسته کلیدش را که شنیدم، فهمیدم دارد میرود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خدافظ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-یادت نره واسه مامان ناهار ببری ناهید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-باشه، میبرم. خدافظ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر خانه بسته شد و من جواب حیدر را نشنیدم، البته که شک داشتم جوابی هم در کار باشد. به یکباره توانم تحلیل رفت و معدهام ضعف کرد. به سفره نگاه کردم و از خودم پرسیدم چرا تا الان چیزی نخوردم؟ جوابی نداشتم. فقط منتظر بودم حیدر صبحانهاش را بخورد و برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا ظهر خانه برق افتاده بود و گندم هم با بهانهگیریهای تمام نشدنیاش، حسابی به مادرش کمک کرده بود. خورشت قیمه داشت روی گاز قلقل میکرد و در و دیوارهای خانه، بوی تمیزی میداد. فراموش نکردم برای مادر حیدر هم غذا ببرم و قطعا او هم فراموش نکرد با زخم زبانهایش، به حال خوبم نیش بزند. این وقتها یاد مادر حسابی در دلم زنده میشد، به خاطر دارم که هربار کبری خانم با او بدرفتاری میکرد، اهمیت نمیداد. من در چشمهایش به دنبال رد اشک بودم و او مصرانه به من لبخند میزد. نمیدانست که من فقط خودم را به خواب میزدم و تمام دردودلهای شبانهاش را میشنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکهنهی گندم را عوض کردم و باهم به انتظار حیدر نشستیم. من هم هرچند دقیقه یکبار پشت گردن گندم را میبوسیدم. دخترکم حمام کرده بود و بوی شامپوبچه میداد. زیرگلویش را قلقلک دادم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دعا کن بابا قبول کنه گندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگندم با چشمانی درشت شده به حرفهای من گوش میکرد و میخندید. صدای چرخش کلید در قفل را که شنید، دستهایش را با ذوق باز و بسته کرد. بغل حیدر را میخواست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام، خسته نباشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و تا فرصت کند پیراهنش را دربیاورد، گندم از پایش آويزان شد. دخترک یک باباییِ تمام عیار بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ناهار بردم واسه مامانت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-صددفعه گفتم اینقدر دهن به دهن اون زن نذار ناهید. هرچی گفت بگو چشم! جواب پس نده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قهقههی گندم بلند شد، حیدر داشت قلقلکش میداد. لبهایم را برچیدم، شک نداشتم حاج خانم به محض بستنِ در به روی من، با پسر دردانهاش تماس گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لابد باز زنگ زده بود از عروسِ زهراخانم تعریف میکرد، آره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو به هم زد. آهی کشیدم و ترجيح دادم بحثی که پایانش مشخص بود را همین جا خاتمه دهم. کاش حیدر محص رضای خدا یکبار به مادرش میگفت که زن من هم آدم است، کنیز و اسیر نیست که این چنین جان به لبش میکنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شیرینی فروشی ابراهیم چیکار میکردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم را پشت گوش انداختم و مردمکهای لرزانم را وصلِ حیدر کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چایی بریزم برات؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کَر شدی؟ میگم شیرینی فروشی اون مرتیکه فوکولی چه غلطی میکردی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه دخترک بین ما حیران بود. دست به زانو گرفتم و بلند شدم. اگر نمیجنبیدم، تا چندثانیهی دیگر قیامت میشد. کیک نفرین شده را از یخچال بیرون آوردم. حیدر واکنشی نشان نداد، گندم داشت گوشش را میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تولدت مبارک!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه بیحوصلهاش را از کیک جدا کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-واسه خاطر یدونه کیک پاشدی رفتی اونجا؟ من هنوز نمُردم که زنم روز روشن بره بیرون خرید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحمل کیک در دستهای لرزانم سخت شده بود. کمی این پا و آن پا کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دور از جون. میخواستم خوشحالت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کوفت بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک را از بغلش جدا کرد و کنار اسباب بازیهایش گذاشت. گندم یک نفس شروع به گریه و شیون کرد و حیدر بیتوجه به او، به اتاق رفت تا لباس عوض کند. بارها این لحظه را خیال کرده بودم، در تصوراتم حیدر میخندید و خوشحال میشد اما حیدر واقعی اصلا خوشحال به نظر نمیرسید. قلبم تند میزد و اشک تا پشت پلکهایم بالا آمده بود. گندم گریان را بغل گرفتم و با دستی لرزان و دلی شکسته، چای ریختم. بُرشی از کیک را هم برایش بردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میگم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچایش را درون نعلبکی ریخت و شروع به نوشیدن کرد. به کیک دست نزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-این پیرهن راه راهت که دوست داشتی، لک شده بود. یکی نوشو گرفتم برات.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانم تمام شد تا جمله را به سر برسانم. حیدر نگاهی به جعبهی کادوپیچ شدهی روی فرش انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پس فقط شیرینی فروشی نرفته بودی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعنکبوت بزرگی بیدرنگ در گلویم تار تنید. این چیزی نبود که انتظار داشتم از او بشنوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-زحمت کشیدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه گوشهایم شک کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ولی دیگه از این زحمتها نکش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اتاق رفت و شنیدم که بالشت را زمین انداخت و دراز کشید. من و هدیهای که دست نخورده جلویم رها شده بود، با هم به تیکتاک ساعت گوش سپردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک سرش را روی شانهام گذاشته بود. پشت گردنش را نوازش میکردم و راه میرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره، مهتاب لالا، لالا لالایی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرد بازوهایم به استخوان رسیده بود. با احتیاط دستگیرهی اتاق را پایین کشیدم. حیدر خروپف کنان، از پهلویی به پهلوی دیگر چرخید. گندم را روی تشک آبی رنگش گذاشتم، دخترک خوابیده بود اما انگشتم را ول نمیکرد. لبخندی زدم و دلم برای گونههای آبدارش پیچ و تاب خورد. به یاد آوردم که این تشک و ملحفهی آبیرنگ را پدر گندم خرید و گفت که دوست دارد اسم بچه اولش را حمید بگذارد. آهم را در سینه خفه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرصت نشد درباره عروسی با حیدر حرف بزنم، بدتر آنکه به وضوح گفته بود بدون اجازهاش از خانه بیرون نروم. عذرهایم را پشت سرهم ردیف کردم؛ اول، به غزل میگویم گندم بیمار شد. دوم، اصلا میگویم خودم سرما خوردم و نتوانستم به عروسیاش بروم... عروسی تنها دوستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوهایم را بغل گرفتم و دلخور به حیدر نگاه کردم، حتی بابا هم در مقابل مامان اینقدر سفت و سخت نبود. چهارزانو به سمتش رفتم، حالا صدای نفسهایش را میشنیدم. سر خم کردم و به بافت پوست تیرهاش زل زدم، به بینی عقابی که هنگام عصبانیت، پرههایش بازتر از همیشه میشد. دهانی که با ریشهای خرمایی محاصره شده بود و با هربار باز شدن، قلب ناهید را مچاله میکرد. حیدر شبیه پدرش بود؛ هرچند که من او را ندیده بودم اما از عکسهای سیاه و سفید قدیمی، اینطور به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدری که قلب ضعیفش، دوام نیاورد و یک شب در خواب، خود را تسلیم فرشته مرگ کرد. گویا حیدر یازده سال بیشتر نداشت که مجبور شد زیر آجر و بین سیمان، دنبال نان برای مادر جوان و خواهر کوچکش بگردد. به دستهایش نگاه کردم. دستهای زبری که خانوادهاش را نجات داده بود و گلوی مرا، هر از چند گاهی میفشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای موتور حیدر را که شنیدم، تلفن سبزرنگ را در مشت عرق کردهام جابهجا کردم. قلبم دیگر نمیتپید، داشت سینهام را میشکافت. در خانه باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ای وای!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوجه حیدر به من جلب شد. پوست لبم را میجویدم و سیم تلفن را بیهدف دور انگشت اشارهام میپیچیدم. حس میکردم هرلحظه ممکن است حتی حیدر هم صدای قلبم را بشنود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چشم بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلفن را سرجایش گذاشتم که حیدر با پلاستیکی پر از سیبهای زرد، مقابلم ظاهر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چی میگفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم و پلاستیک را از دستش گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سرما خورده بود بنده خدا تب هم داشت. خواست برم براش سوپ درست کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم دزدیدم که زیرلب زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دیشب که خوب بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مگه دیشب دیدیش؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت سرش را خاراند و جوابی نداد. تنها کسی که باید جواب پس میداد، من بودم، نه او. گندم داشت به گریه متوسل میشد که حیدر او را از پاهایش جدا کرد و در آغوش کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پس اون بهمنِ علاف چه غلطی میکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیب را به آشپزخانه بردم. ناخوداگاه اخمهایم درهم رفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کَر شدی که باز! میگم بهمن کجاست که زن من باید بره واسه حمالی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خبر... خبر ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیرلب به بهمن بد و بیراه گفت. گندم داشت عصبانیت پدرش را نگاه میکرد و سبیلهایش را میکشید. در چهارچوب آشپزخانه ایستادم و به عکس سیاه و سفید پدرِ حیدر روی طاقچه خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میگم... یکم پول داری؟ سرراه یکم هویج و جو بخرم برای سوپ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار که عجیبترین حرف دنیا را شنیده باشد، هاج و واج به من نگاه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پول اونم من باید بدم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خرد شدن استخوانهای غرورم را به وضوح شنیدم. به همه جا نگاه میکردم، جز حیدر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بعدم مگه همین سرماه بهت پول ندادم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهایم را مشت کردم، ناخنهایم داشت کف دستم را زخمی میکرد. با چشمهایی غوطهور در اشک به حیدر نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کیک و پیرهن گرفتم برات.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نمیخریدی! نمیخریدی ناهید خانم! با پول خودم برام کوفت خریدی، منت اونم میزاری؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نهایت بیچارگی به چهره بیخیالش زل زدم. گندم را بالا انداخت و دخترک سرخوش خندید. آشوبِ تنیده در گلویم را قورت دادم و به اتاق پناه بردم. مانتوی طوسیام را پوشیدم و تنها لباس زیبایی که داشتم را در کیفم چپاندم. وقت گریه کردن نداشتم، پس روسری مشکی را محکمتر از همیشه زیر گلویم گره زدم. کلاه گندم را برداشتم و اتاق را ترک کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بچه رو نبر تو اون خرابشده! سرما میخوره. بدش من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خدا خواسته دخترک را به حیدر سپردم و چادرم را از رختآویز جدا کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تو نمیای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم غرهای به من رفت که خیالم راحت شد. با دستهای لرزان، کفشهایم را پوشیدم و درِ خانه را بستم. موقع راه رفتن، مدام به پشت سر نگاه میکردم تا حیدر یکوقت تعقیبم نکند. آنقدر اینکار را تکرار کردم که چندباری هم سکندری خوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیرلب آیهای از سوره یاسین را میخواندم؛ آیهای که از جلسات قرآنخوانی مادربزرگ به یاد داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-وَ جَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَداً وَمِن خَلفِهِم سَداً فَاَغشَیناهُم فَهُم لا یُبصِرون.*
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی در آبی رنگ ایستادم و مردمکهای هراسانم را به اطراف چرخاندم. نفسم بالا نمیآمد و فشردن پیدرپی زنگ هم بیجواب بود. در یک لحظه، پشیمانی مثل مردابی زیر پاهای لرزانم ظاهر شد و قدمهایم را فرو کشید. صدای فریادهای دستفروش به اضطرابم دامن میزد و چادرم مدام از روی سرم لیز میخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام عزیزم، خوش اومدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*پ.ن: معنی آیه: و [ما] فراروى آنها سدى و پشت سرشان سدى نهاده و پرده اى بر [چشمان] آنان فرو گسترده ايم در نتيجه نمى توانند ببينند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوندن این آیه یعنی برای برملا نشدن یک راز دعا کردن. دعا میکنی خداوند جلو و پشتسرشون سدی قرار بده تا نتونن ببینن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصداهای مواخذهگرِ توی گوشم خاموش شد. جواب سلامش را دادم، کمی طول کشید تا با آن آرایش غلیظ، او را به خاطر بیاورم. از پشتِ در گردن دراز کرده بود و روسری را هم کج روی موهای شنیون شدهاش گذاشته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیا تو! دیر میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی به لبهای خشکم وصله کردم، دیگر از اینجا راه برگشتی نبود. در را پشت سرم بستم و تازه توانستم لباس شکیلش را ببینم. دستهی کیفم را محکمتر از قبل گرفتم و از لباس درونش، شرمنده شدم. از داخل خانه، همهمهی زنان و شیطنت چندکودک به گوش میرسید. کفشهایم را در آوردم و پشت سر خدیجه، وارد خانه شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همین اتاقها با غزل قایم باشک بازی میکردیم. پشت این پنجره، کتاب و دفترهایمان را پهن میکردیم تا در حالیکه خورشید روی خط خرچنگ قورباغهمان میتابد، مشق بنویسیم. به پشتیهای سبز نگاه کردم؛ هنوز آنجا بودند. با چه خیال راحتی به آنها تکیه میزدیم و آش رشته میخوردیم. من حتی زیر آن تابلوی وان یکاد هم یک عکس سیاه و سفید با غزل داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایم را از روی دامنش برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ببخشید، حواسم نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه چشمهای احاطه شده با آرایش خلیجیاش نگاه کردم. هروقت من با غزل قهر میکردم، او با خدیجه همبازی میشد تا من حسودی کنم، که خب، میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-به خدا پختم ناهید، شرشر عرق میریزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تبریک میگم عزیزم، انشالله قسمت خودت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز سر ادب، لبخندی نثارم کرد. شبیه جوجه اردکی بودم که پشت سر مادرش راه افتاده بود؛ هیچکس را نمیشناختم و از اینکه با آن لباسهای قدیمی، بین زنان شیک پوش راه میرفتم، کلافه شده بودم. یکی داشت زیپ لباس دیگری را به زحمت میبست، یکی دنبال سرویس نقرهاش بود و زنی هم از تماشای خودش در آیینه کیفور میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بپوش دیگه ترانه! چرا اذیت میکنی مامان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر نیم وجبی که ترانه نام داشت، موهای چتریاش را پشت گوش انداخت و پا به زمین کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نمیخوام. بابا بپوشونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرش که داشت به ستوه میآمد، دست به دامن وعده و وعید شد. لبخند خستهاش را به زور جمع و جور کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اگه بپوشی، به بابا میگم بیاد ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرها اینطورند؛ نمیشود کودکی را ببینند و یاد جگرگوشه خودشان نیوفتند. قلب من هم در آن لحظه، برای گندمم تپید. صدای پراشتیاقِ زنی در آن میان، مرا از گردباد افکار مزاحم خلاص کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ناهید! خوش اومدی دخترم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش از اینکه چیزی بگویم، در آغوش صمیمانهاش فرو رفتم. هنوز هم موقع بغل کردن، کمرم را نوازش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تبریک میگم خاله جون. سفیدبخت میشه غزل، مطمئنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضم را قورت دادم. مرا از خودش جدا کرد اما هنوز بازوهایم را گرفته بود. با فریادی که خاله زد، توجه چندنفر از زنان به ما جلب شده بود. نگاهشان را روی خودم احساس میکردم. خدیجه چندلحظه پیش، با گفتنِ "اینم مهمون ویژهتون خاله" رفته بود. من هم با دیدن مادرغزل، که کم برایم مادری نکرده بود، احساس راحتی بیشتری داشتم. امضایش پای تمام رضایتنامههای اردوهای مدرسهام بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چقدر عوض شدی ناهید! خانمی شدی واسه خودت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ترمه این سنجاق سرهاتون کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله نگاهی به زن انداخت که انگار بدون آن سنجاقها داشت زیر موهای بلند و فرفریاش آب میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کشوی اول اتاق غزل رو چک کن هنگامه... چه خوب کردی اومدی ناهیدجان. غزل ببینه، حتما خوشحال میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چهها از سرش میگذشت که آنطور عمیق و طولانی تماشایم میکرد، من اما محو ردپای زمان روی پیشانی و زیرچشمهایش بودم. از چهارسال پیش، کمی وزن اضافه کرده بود و احتمالا تارهای سفید بیشتری هم داشت که با رنگ قهوهای پوشانده بود. گلهوار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اینقدر بیسر و صدا عروسی کردی که اصلا نفهمیدم چی شد دخترم، ما غریبه بودیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاد آن روزهای کبود، زیر گوشم سیلی جانانهای زد. سرم سوت کشید و تمام همهمههای شادی، تبدیل به سکوت و عزا شد. عروسی بود یا اسیری... من خودم هم غریبه بودم خاله جان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیا عزیزم، به خزر سپردم کمکت کنه آماده بشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آن اتاق شلوغ خارج شدیم و من لحظه آخر ترانه را دیدم که لباس پفدارِ سفیدرنگش را پوشیده و دور دهنش شکلاتی بود. خزر با دیدن من، لبخندش را گوش تا گوش کش داد، طوری که چشمهای آرایش کردهاش تبدیل به دو خط باریک شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ناهید! عزیزدلم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکدیگر را برای لحظاتی در آغوش گرفتیم. خزر برخلاف قُلِ دیگرش خدیجه، در قلبم جا داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چقدر عوض شدی بلاگرفته! از غزل شنیدم یه دختر خوشگل هم داری، آره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اسمش گندمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را کشید و روی صندلی نشاند. این اتاق نسبت به بقیه خانه، ساکتتر بود. خزر همینطور که بین وسایلش، دنبال چیزی میگشت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوب کردی نیاوردیش، هلاک میشد بچه. آماده که شدیم، به باباش میگی مستقیم بیارتش عروسی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشه لبم را به دندان کشیدم. صورت خوبی نداشت یک زن، تنها در مراسم عروسی شرکت کند. کف دستهایم خیس شده بود. نباید میآمدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سرتو تکیه بده که گردن درد نگیری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه بفهمم، خزر مقداری از کِرم را روی پوست صورتم زد و با انگشت، پخشش کرد. پوستم چنان ملتهب بود که سرمای کرم، حالم را بهتر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-این چیزا واقعا لازمه؟ فکر نکنم مناسب من باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست خزر روی صورتم متوقف شد. کمر صاف کرد و با ابروهای بالا پریده پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مناسب تو نیست؟ مگه تو چته؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی جوابی از من نگرفت، شانهای بالا انداخت و مجدد روی صورتم خم شد. احساس گناه، داشت گلویم را میفشرد. اولین باری که بیاجازه سراغ رژلبهای مادرم رفتم و ناشیانه رنگ قرمز را تا گونههایم امتداد دادم، مامان حسابی مواخذه شد. بابا گفت تقصیر اوست که جلوی من آرایش میکند و من هم به این کارِ زنانه تشویق میشوم. حالا که زنی بالغ هستم، حیدر مرا منع میکند. گویا قانون نانوشتهای در کار بود که روز ازل، جمعیت مردها بین خودشان تنظیم کرده بودند؛ همه آنها از زیبایی زنان گریزان بودند. تصمیم گرفتم بعد از عروسی، قبل از اینکه به خانه بروم، صورتم را با صابون بشورم تا حیدر متوجه نشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تموم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم باز کردم و در دل آینه، زنی را دیدم که هم ناهید بود و هم نبود. از آخرین آرایشم، سه سال میگذشت. اگر حیدر مرا در این وضعیت میدید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوشت اومد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرسش خزر در ذهنم تاب خورد. دوباره ناهیدِ درون آینه را برانداز کردم. سایه قهوهای، گونههای گُلانداخته و لبان سرخ شدهای که زشت نبودند، اما زیبا؟ نمیدانم. مژههایم روی صورتم سایه انداخته بود و من دوست داشتم پلکهای پیدرپی بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ماشالله، ماشالله. عین ماه شب چهارده شدی دخترم، میترسم غزل به خوشگلیت حسودی کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله و غزل خندیدند و من، خجل نگاه از آینه گرفتم. راست میگفتند؛ زنی که زیاد در آینه خودش را تماشا کند، دیوانه میشود. خزر لباس صورتی رنگش را از کمد بیرون کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-موهات خودش فره عزیزم، همینطور قشنگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خاله تشکر کردم. سه زنی که درون اتاق بودند، داشتند با چشمهایشان قورتم میدادند. مدام وارسیام میکردند و زیر گوش یکدیگر پچپچ میکردند. گرمم شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لباست کجاست ناهید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخودآگاه لب زیرینم را به دندان کشیدم و طعم نامطلوب ماتیکی که خزر روی قرمز بودنش اصرار کرده بود، دهنم را به تلخی کشید. گوشه مانتویم را در مشت فشردم، همه چشم به دهان من دوخته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ام... توی کیفمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیف منحوس را از روی زمین برداشتم و زیپش را کشیدم. صدای جیغ ناگهانی یکی از بچهها همهمان را ترساند. خاله سیلی آرامی به صورتش زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خاک به سرم! چی شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوید تا خودش را به مهلکه برساند. در دل خداراشکر کردم که حواسها از من پرت شده بود؛ چون زیپ کیفم به لباسِ درونش گیر کرده بود و باز نمیشد. زیرچشمی لباس خزر را از نظر گذراندم، شبیه ملکه ثریا شده بود. هیچوقت لباسی شبیه به آن نداشتم. حتی نمیدانستم رنگ صورتی روی پوستم، خوش مینشست یا نه. بیخیال آن لباس بیقواره و بدترکیب شدم. تعجب ساختگی کردم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ای وای! لباسم یادم رفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخزر در حالی که جعبه کفشهایش را با وسواس باز میکرد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-زنگ بزن آقات بیاره. تلفن بیرونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمو بر تنم راست شد. با خندهای که به گریه شبیهتر بود، شانههایم را بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه بابا! اون بنده خدا رو اذیت نکنم. همینجوری راحتم من، نیاز به لباس ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخزر با چشمهای درشت شده، بندِ سمج کفشش را رها کرد و سر تا پایم را از نظر گذراند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-وا! ناهید عروسی بهترین دوستته ها! میخوای همینجوری بیای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند بزرگی که روی صورتم بود، شکست. زیپِ خدازده، دیگر حتی بسته هم نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نترس عزیزم، شوهرتو نمیدزدیم. زنگ بزن لباستو برداره بیاره. فقط بدو تا دیر نشده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخزر به سمت آشپزخانه رفت تا با کبریت، نخِ اضافی لباسش را بسوزاند. تقلای من با کیفم ادامه داشت تا اینکه زیپ، زیر ناخنم دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آخ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت زخمیام را به دندان گرفتم. نباید گریه میکردم، نباید گریه میکردم، نباید گریه میکردم، نباید... اما قطره اشک، خودسرانه از گوشه چشمم راه گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-حالتون خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از آن سه زن غریبه بود که صدای گرفتهای هم داشت. بینیام را بالا کشیدم و موهایم را پشت گوشم انداختم تا او را ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوبم، خیلی ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت چشمی باریک کرد و رو برگرداند. همهمه زنان کمتر شده بود؛ میهمانها یکی یکی به سمت محل برگزاری عروسی به راه میافتادند و من، دوست داشتم آن لباس به درد نخور را گم و گور کنم. حتی ترانه و مادرش هم رفته بودند. نفس حبس شدهام را رها کردم که خزر با قدمهای بلند وارد اتاق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دختر مهلقا بود؛ این ارسلان پدرسوخته عروسکشو گرفته بود، بچه داشت عین ابربهار گریه میکرد... تو زنگ زدی ناهید؟ بدو دیگه دختر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تلفن رو پیدا نکردم. گفتی کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدروغهایم پیش از اینکه بخواهم، از دهنم بیرون میپرید؛ دیگر حتی شرم میکردم که بخواهم در دل، توبه کنم. خزر لباس پرزرق و برقش را با مانتوی بلندی پوشاند و به من اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیا نشونت بدم. وای ناهید! دیر شد. ناخودآگاه لب زیرینم را به دندان کشیدم و طعم نامطلوب ماتیکی که خزر روی قرمز بودنش اصرار کرده بود، دهنم را به تلخی کشید. گوشه مانتویم را در مشت فشردم، همه چشم به دهان من دوخته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ام... توی کیفمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیف منحوس را از روی زمین برداشتم و زیپش را کشیدم. صدای جیغ ناگهانی یکی از بچهها همهمان را ترساند. خاله سیلی آرامی به صورتش زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خاک به سرم! چی شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوید تا خودش را به مهلکه برساند. در دل خداراشکر کردم که حواسها از من پرت شده بود؛ چون زیپ کیفم به لباسِ درونش گیر کرده بود و باز نمیشد. زیرچشمی لباس خزر را از نظر گذراندم، شبیه ملکه ثریا شده بود. هیچوقت لباسی شبیه به آن نداشتم. حتی نمیدانستم رنگ صورتی روی پوستم، خوش مینشست یا نه. بیخیال آن لباس بیقواره و بدترکیب شدم. تعجب ساختگی کردم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ای وای! لباسم یادم رفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخزر در حالی که جعبه کفشهایش را با وسواس باز میکرد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-زنگ بزن آقات بیاره. تلفن بیرونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمو بر تنم راست شد. با خندهای که به گریه شبیهتر بود، شانههایم را بالا انداختم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه بابا! اون بنده خدا رو اذیت نکنم. همینجوری راحتم من، نیاز به لباس ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخزر با چشمهای درشت شده، بندِ سمج کفشش را رها کرد و سر تا پایم را از نظر گذراند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-وا! ناهید عروسی بهترین دوستته ها! میخوای همینجوری بیای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند بزرگی که روی صورتم بود، شکست. زیپِ خدازده، دیگر حتی بسته هم نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نترس عزیزم، شوهرتو نمیدزدیم. زنگ بزن لباستو برداره بیاره. فقط بدو تا دیر نشده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخزر به سمت آشپزخانه رفت تا با کبریت، نخِ اضافی لباسش را بسوزاند. تقلای من با کیفم ادامه داشت تا اینکه زیپ، زیر ناخنم دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آخ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت زخمیام را به دندان گرفتم. نباید گریه میکردم، نباید گریه میکردم، نباید گریه میکردم، نباید... اما قطره اشک، خودسرانه از گوشه چشمم راه گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-حالتون خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از آن سه زن غریبه بود که صدای گرفتهای هم داشت. بینیام را بالا کشیدم و موهایم را پشت گوشم انداختم تا او را ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوبم، خیلی ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت چشمی باریک کرد و رو برگرداند. همهمه زنان کمتر شده بود؛ میهمانها یکی یکی به سمت محل برگزاری عروسی به راه میافتادند و من، دوست داشتم آن لباس به درد نخور را گم و گور کنم. حتی ترانه و مادرش هم رفته بودند. نفس حبس شدهام را رها کردم که خزر با قدمهای بلند وارد اتاق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دختر مهلقا بود؛ این ارسلان پدرسوخته عروسکشو گرفته بود، بچه داشت عین ابربهار گریه میکرد... تو زنگ زدی ناهید؟ بدو دیگه دختر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تلفن رو پیدا نکردم. گفتی کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدروغهایم پیش از اینکه بخواهم، از دهنم بیرون میپرید؛ دیگر حتی شرم میکردم که بخواهم در دل، توبه کنم. خزر لباس پرزرق و برقش را با مانتوی بلندی پوشاند و به من اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیا نشونت بدم. وای ناهید! دیر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار مغزم یخ بسته و قلبم آتش گرفته بود، هیچ یک درست وظیفهشان را به جا نمیآوردند. تن کرختم را از صندلی جدا کردم که خاله، همانطور که گره روسریاش را سفت میکرد، جلوی من و خزر را گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عه! ناهید؟ چرا حاضر نیستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لباسشو یادش رفته، میخواد زنگ بزنه آقاش برداره بیاره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله چشمان ریزش که زیر آرایش خفه شده بودند را گِرد کرد و ابرو به مو چسباند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دیره مامانم! خزر جان خاله، ناهید رو ببر از لباسهای غزلم یکی انتخاب کنه بپوشه. اینا از بچگی، رخت و لباس جدا نداشتن؛ قسمت این بوده که تو این شب عزیز هم همینطور باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی که انگار رو به قطع شدن میرفت، با حرفهای خاله دوباره بازگشت. لبخند خجلی روی صورتم آویزان کردم و بیتعارف، پیشنهادش را پذیرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق غزل هیچ شباهتی به چهارسال پیش نداشت. تنها درِ اتاق بود که صورتی بودنش را حفظ کرده بود و مرا میشناخت. همان دری که غزل پنج شبانه روز قهر کرد تا پدرش آن را رنگ بزند. بین عکسهای سیاه و سفید روی دیوار، خودم را پیدا کردم. چشم ریزکردم... دختری با فرفریهای شلخته که دست دوستش را محکم گرفته بود و با دندانهای یک در میان میخندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-این چطوره؟ فکر کنم اندازهتم باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباسی از جنس مخمل زرشکی در دست داشت. به اندازه کافی پوشیده به نظر میرسید. دکمه مانتویم را باز کردم، خزر همچنان به قوت قبل، آنجا ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میشه بری بیرون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده بلندی کرد و قبل از رفتن، چند حرف بیادبانه گفت که به دندان کشیدنِ لبهای مرا به دنبال داشت. یاد هوشنگ افتادم؛ مرد لودهای که جلوی دکانش مینشست و برای زنان جوان، سبیل میچرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هین! نگاش کن! نگاش کن... اعوذبالله انگار ماه وسط روز دراومده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو زن دیگر هم حرف خاله را تایید کردند. خزر هیجانزده، بیخ گوشم پچ زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-این لباس به خود غزل اینقدر نمیاد که به تو میاد، نری بهش بگی خزر اینطور گفت ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینیبوس آقارحمت جلوی در خانه، قانقان میکرد و خودش هم پشت فرمان، چُرتش گرفته بود. زنهای فامیل، با دولا لباس و چادر حسابی باد کرده بودند و بادبزن از دستشان نمیافتاد. عمونصرت سلام علیک کنان از پیکان براقش پیاده شد؛ کمرش حسابی خم شده بود، اما انحنای لبخندش هنوز جوان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عموجون! سلام... تبریک میگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را بالا گرفت و ابروهای شلختهاش را درهم کرد. معلوم بود بعد از چهارسال و با وجود این آرایش، مرا به یاد نمیآورد. خزر دستش را پشت کمرم گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ناهید خودمونه ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخط لبخندش دوباره هویدا شد. کلاه فدورایش را از سر برداشت و دست لرزانش را به چشم رساند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
