پارت صد و هفتاد و سوم :
پای تپه سبزه بودیم. فرخ، به افق نگاه میکرد. آن انتها، آبی آسمان به سفیدی میزد. زیر کفشهایمان جابهجا لکههای سبز بود. علفهای کوچکی که از لابهلای برفهای تکهپاره و آب شده، سر بیرون آورده بودند.
یاد آن روز بودم که فرخ، همینجا زیر شلاق باد پاییزی، از خونبس شدن گلناز میگفت.
آن روزها چقدر به نظرم مرموز میآمد. هیچ وقت فکر نمیکردم که بوی عطرش را از فاصل
لطفا صبر کنید...

عاطفه
0آرزوی عزیزبی نهایت ممنونم ازرمان خوبت فقط غلط املایی زیاد داره