پارت صد و هفتاد و پنجم :

‌
دیگر نه فقط دست‌هایم، تمام وجودم بود که می‌لرزید. قاب گردنبند را باز کردم. همان صدای تق کوتاه که به گوشم آشنا می‌آمد.

قاب خالی بود!

هر دو طرفش. انگار که هرگز عکسی توی آن حفاظ شیشه‌ای نبوده است.‌

زنجیر را بالا گرفتم. تکان تکان می‌خورد و انعکاسش روی دیوار آشفته بود.

- گلبهار نمیای؟

صدای لاله، هر چند ظریف و زیبا، اعصابم را می‌خراشید. کاش ناÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    مشخصه لاله الکی نیومده خونشون ممنون عالی بود خسته نباشید👏👏👏💐💐💐

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️