پارت صد و شصت و نهم :


نوش‌آفرین حال خوشی نداشت. هر چقدر زخمش جوش می‌خورد و رنگ به صورتش برمی‌گشت، بیشتر در خود فرو می‌رفت. انگار که چیزی گم کرده باشد، در عمارت می‌گشت. در سکوت، ساعت‌ها پشت پنجره می‌ایستاد و به باغ نگاه می‌کرد.

سرک می‌کشید به سنگ‌ریزه‌های راه عمارت بلکه بهرام بیاید.

مادر، وقتی چیزی گم می‌شد می‌گفت: معلوم نیست آب شده ریخته تو صحرا یا دود شده و پر کشیده هوا.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابوذر۵

    0

    به نظرم یا بهرام یا مادر فرخ کسی نیامده به فرخ صدمه بزندپناه بخداشاید کسی از طرف متمدن ها باشه

    ۱ سال پیش
  • پری

    0

    یعنی کیه؟؟؟؟!!!!! فکرنکنم بهرام باشه

    ۱ سال پیش
  • هاوژین

    1

    یعنی کی میتونه باشه خانوما؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️