پارت صد و شصت و نهم :
نوشآفرین حال خوشی نداشت. هر چقدر زخمش جوش میخورد و رنگ به صورتش برمیگشت، بیشتر در خود فرو میرفت. انگار که چیزی گم کرده باشد، در عمارت میگشت. در سکوت، ساعتها پشت پنجره میایستاد و به باغ نگاه میکرد.
سرک میکشید به سنگریزههای راه عمارت بلکه بهرام بیاید.
مادر، وقتی چیزی گم میشد میگفت: معلوم نیست آب شده ریخته تو صحرا یا دود شده و پر کشیده هوا.
لطفا صبر کنید...

ابوذر۵
0به نظرم یا بهرام یا مادر فرخ کسی نیامده به فرخ صدمه بزندپناه بخداشاید کسی از طرف متمدن ها باشه