پارت صد و هفتاد و یک :
باید کاری میکردم که به مهمانم خوش بگذرد. حتی اگر خسته و بیحوصله بودم و اضطراب املاک آقا و صاحبشان داشت مرا میکشت.
لبخند میزدم و کنار لاله، پشت میز غذاخوری مهمانخانه نشسته بودیم.
سرور، با مهارت در آماده کردن ناشتایی کم نگذاشته بود.
لاله خوشحال لقمهاش را جوید و گفت: اگه خدابیامرز آقا جونم زنده بود میگفت، مگه ده ساله غذا نخوردی دختر؟ عجیب گرسنه
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پری
1نویسنده عزیز کاش بهمون میگفتین بانو الف کیه ؟خسته شدیم بسکه هیجان زده شدیم . نکنه نوش آفرینه؟؟؟؟؟!!!!!!