پارت صد و شصت و یک :


صبح از راه رسید. تمام شب، نوازش‌های فرخ را چشیده بودم. در حالی که عکس را هر چند دقیقه در نور شب‌خواب نگاه می‌کردم.

تنی که گرمای آغوش فرخ سعی می‌کرد سردی‌اش را کم کند، روزی در آغوش مادر آرامش می‌گرفت.

درد بزرگی بود.‌

خیلی بزرگ. مادر همیشه می‌گفت که من می‌داند زندگی خیلی به من سخت خواهد گرفت. چون هم زیبایی دارم، هم هوش و هم پشتکار.

در خیالات نوجوانه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    1

    آرزو جون سال نو مبارک سلامت وشاد باشید.ممنون بابت رمان زیباتون اسم قدیم خیابون وکوچه رو چه بلدید لذت بردم ،با آرزوی بهترینا🌷🍀🪻🌷🍀🪻

    ۱ سال پیش
  • Bahar

    1

    دلشوره گرفتم یعنی میخواد چیکار کنه؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️