پارت صد و شصت و یک :
صبح از راه رسید. تمام شب، نوازشهای فرخ را چشیده بودم. در حالی که عکس را هر چند دقیقه در نور شبخواب نگاه میکردم.
تنی که گرمای آغوش فرخ سعی میکرد سردیاش را کم کند، روزی در آغوش مادر آرامش میگرفت.
درد بزرگی بود.
خیلی بزرگ. مادر همیشه میگفت که من میداند زندگی خیلی به من سخت خواهد گرفت. چون هم زیبایی دارم، هم هوش و هم پشتکار.
در خیالات نوجوانه
لطفا صبر کنید...

A-a
1آرزو جون سال نو مبارک سلامت وشاد باشید.ممنون بابت رمان زیباتون اسم قدیم خیابون وکوچه رو چه بلدید لذت بردم ،با آرزوی بهترینا🌷🍀🪻🌷🍀🪻