پارت صد و هفتاد و دوم :
توان صبر کردن برای شوفر پیر را نداشتم. قبل از اینکه راه بیفتد و در را برایم باز کند، جلو رفتم و با صدایی که از التهاب میلرزید، گفتم:
- خودم میشینم پشت رل.
پیرمرد کنار کشید و به حرکات شتابزدهام نگاه کرد.
قلق این اتومبیل را بلد نبودم ولی آنقدر اضطراب توی جانم بود که به این چیزها فکر نکنم.
یاد این نبودم که مهمانم را تنها گذاشتهام و حتما نوش
لطفا صبر کنید...

Bahar
1چقدر با دلشوره گلبهار منم دلشوره گرفتم عالی لود مثل همیشه