پارت صد و شصت و هشتم :


طول مهمان‌خانه را بالا و پایین می‌رفت و غر می‌زد. اولین بار بود که پایش را می‌گذاشت توی عمارت حسین‌خانی.

وقتی که سرور خبرم کرد، وقتی گلناز را دیدم که معذب و سردرگم، افسار اسب را گرفته و به در عمارت نگاه می‌کند، من هم گیج شدم.

نگاه تفنگ‌دارهای فرخ، دوستانه به نظر نمی‌آمد.

دو روز مانده بود به سیزدهمین روز بهار و هنوز رعیت گهگاه برای گرفتن خیرات و گفتن تس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    کارملایعنی پزشک ولی افکارش پرحسادت که هرچه برای گلبهارمبخواد🙏

    ۱ سال پیش
  • A-a

    1

    مثل همیشه عالی.چه فرصت طلبیه فرهاد مثلا عاشق گلبهار بود اونم از دوست صمیمیش👌👏🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️