پارت صد و شصت و هشتم :
طول مهمانخانه را بالا و پایین میرفت و غر میزد. اولین بار بود که پایش را میگذاشت توی عمارت حسینخانی.
وقتی که سرور خبرم کرد، وقتی گلناز را دیدم که معذب و سردرگم، افسار اسب را گرفته و به در عمارت نگاه میکند، من هم گیج شدم.
نگاه تفنگدارهای فرخ، دوستانه به نظر نمیآمد.
دو روز مانده بود به سیزدهمین روز بهار و هنوز رعیت گهگاه برای گرفتن خیرات و گفتن تس
لطفا صبر کنید...

اسرا
1کارملایعنی پزشک ولی افکارش پرحسادت که هرچه برای گلبهارمبخواد🙏