پارت صد و شصت و چهارم :
- امکان نداره... امکان نداره!
به صورتش نگاه کردم که خیس عرق شده بود. سنگینی چشمان مرا حس کرد که گفت: مگه تو نمیگفتی بانو الف بیبرو برگرد مادرته؟ مادر واقعیت. خب حالا باید بریم پیداش کنیم. اینجا چی میخوایم؟
حال فرخ از احوال من خرابتر بود و احوال من، ویرانهتر از حال او.
کوچهی غمزده که سهل است، تمام دنیا به نظر بنبست میآمد.
این زن، مادØ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1چقدراین فرخ بافرخ پرقدرت روزای اول فرق کرده من اون فرخ دوست داشتم ممنون ازشماارزوخانم❤️
۲ سال پیشنشمین
3چقدر واسه فرخ ناراحت شدم
۲ سال پیشBahar
1چه غمگین 😢
۲ سال پیشاهوk
1اخ فرخ دلم براش سوخت😭😭
۲ سال پیشA-a
0ممنون زیبا ودلنشین بود خسته نباشید👏👌🪻
۲ سال پیشاسرا
1❤❤❤❤❤❤❤❤❤🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
1اای وای تفلی مادر نوشا ک فقط واسش مونده.چقد احساس فرخ ب مادرش پاک و مقدسه.