پارت صد و بیست و چهارم :

‌
نگاه ناباور من و فرخ، روی هر دو نامه ثابت ماند. حالا دیگر تمام دانه‌های یخی برف، شده بودند باران. سوز سرما از درزهای اتومبیل داخل می‌آمد. صدای بارش یکنواخت روی سقف، قاطی شده بود با صدای موتور اتومبیل. زیر نور اولین تیرچراغ برقی که سر راه دیدیم، ایستاده بودیم.

یک بار دیگر نامه‌ی فرخ را خواندم.

((خان حسین‌خانی! گمانم عروس خون‌بسَت، قاطی بازی حزبی‌ها شده است. اگر اÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نهال

    0

    الهی🤩🤩🤩🤩 چشمهای اکلیلی من🤩😍

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    به حق این که دوستت دارم😍کاش گلبهاردرک کنه بفهمه حال فرخ

    ۲ سال پیش
  • النا

    0

    فرخ خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    احسنت جمله ی آخرش خیلی قشنگ بود 🥺

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    عجب تیرخلاصی زدبااین جمله اش

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️