پارت صد و بیست و چهارم :
نگاه ناباور من و فرخ، روی هر دو نامه ثابت ماند. حالا دیگر تمام دانههای یخی برف، شده بودند باران. سوز سرما از درزهای اتومبیل داخل میآمد. صدای بارش یکنواخت روی سقف، قاطی شده بود با صدای موتور اتومبیل. زیر نور اولین تیرچراغ برقی که سر راه دیدیم، ایستاده بودیم.
یک بار دیگر نامهی فرخ را خواندم.
((خان حسینخانی! گمانم عروس خونبسَت، قاطی بازی حزبیها شده است. اگر اÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نهال
0الهی🤩🤩🤩🤩 چشمهای اکلیلی من🤩😍