پارت صد و سی و پنجم :

‌
کفایت غرغرکنان سمت در می‌آمد. می‌توانستم تصورش کنم که چراغ دالان را روشن کرده و دمپایی‌ها در پایش لق می‌زنند.

نیم ساعتی از شروع حکومت نظامی گذشته بود. نوش‌آفرین می‌لرزید. آن‌قدر شدید که صدای تلیک‌تلیک دندان‌هایش را می‌شنیدم. فرخ، دستش را دور کمر او حلقه کرده بود. نمی‌دانستم به خاطر این است که فرار نکند یا هوایش را دارد که ضعف نرود.

صدای نخراشیده‌ی کفایت، با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    نمیدونم چراباور نمیکنم آسیه مرده و حس میکنم همون بانو الف آسیه هست

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    خیلی خوشحالم که داره گره های این رمان یا به قولی رازهاشون نوشته میشه ممنون عالی بود

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    رازها آشکار میشود.عالی👏👏👏🪻

    ۲ سال پیش
  • نهال

    0

    💕🧡🩷🩵💙💚💜

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    چرااینایه روزخوش ندارن😓😓

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    چه سرنوشتی 🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️