پارت صد و سی و نهم :


دستکش‌های سیاه را روی دامنش گذاشت و روبروی من و مادر نشست.

- تسلیت می‌گم گلبهار!

تشکر کردم.

- گلرخسار کجاست؟

مادر گفته بود توی اتاقش بماند و پایین نیاید. بس که بی‌تابی می‌کرد و مادر می‌گفت: در شان یک خانزاده نیست. او هم از خدا خواسته مانده بود توی اتاق که با خیال راحت گریه کند و به قول خودش دو خط قرآن برای روح آقا بخواند.

- ناخوش احواله‌‌.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رهرا

    0

    ممنونم عالی ولی دلم خنک شد آمنه بد جور دماغش سوخت دم فرخ گرم

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    0

    آفرین به دل عاشق فرخ که گلبهار رو تنها نزاشت مادر فرهاد هم چه رو مخه

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    عالی بود ای کاش میتوانستند بگن که این پسر امیر خوانی هست ولی واقعا کار فرخ عالی بود ومحترم

    ۲ سال پیش
  • نهال

    2

    چه اقا و جنتلمنه این فرخ خان حسین خانی😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️