پارت صد و سی و نهم :
دستکشهای سیاه را روی دامنش گذاشت و روبروی من و مادر نشست.
- تسلیت میگم گلبهار!
تشکر کردم.
- گلرخسار کجاست؟
مادر گفته بود توی اتاقش بماند و پایین نیاید. بس که بیتابی میکرد و مادر میگفت: در شان یک خانزاده نیست. او هم از خدا خواسته مانده بود توی اتاق که با خیال راحت گریه کند و به قول خودش دو خط قرآن برای روح آقا بخواند.
- ناخوش احواله.
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

رهرا
0ممنونم عالی ولی دلم خنک شد آمنه بد جور دماغش سوخت دم فرخ گرم