پارت صد و سی و دوم :

‌
فرخ باورش نشد. بدون کت، پا در کوچه گذاشت. برگشت سمت ما و گفت: برم تا سر خیابون ببینم این بچه چی می‌گه.

انگار یادش رفته بود که همین چند دقیقه‌ی پیش با چه سوظنی به من نگاه می‌کرد. حالا ترسی نداشت اگر من با خواهرش تنها بمانم.

نوش‌آفرین به طرفم چرخید و گفت: یعنی واقعا رزم‌آرا رو کشتن؟ یا تیر زدن و هنوز نمرده؟

شانه بالا انداختم و سرم را به چپ و راست تکان دادم که ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏👏👏👌👌👌🌹

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    0

    واای باز این گلبهار به سرش نزنه زود بره بدون فرخ...چقدر من دلم میش فرخ آخه چقدر آقا چقدر متین 😄😁

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    وای گلبهارفرخ

    ۲ سال پیش
  • نهال

    2

    خدا کنه خان بسلامت برگرده🙃

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️