پارت صد و سی و دوم :
فرخ باورش نشد. بدون کت، پا در کوچه گذاشت. برگشت سمت ما و گفت: برم تا سر خیابون ببینم این بچه چی میگه.
انگار یادش رفته بود که همین چند دقیقهی پیش با چه سوظنی به من نگاه میکرد. حالا ترسی نداشت اگر من با خواهرش تنها بمانم.
نوشآفرین به طرفم چرخید و گفت: یعنی واقعا رزمآرا رو کشتن؟ یا تیر زدن و هنوز نمرده؟
شانه بالا انداختم و سرم را به چپ و راست تکان دادم که ن
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏👏👏👌👌👌🌹