پارت صد و بیست و سوم :

‌
میان جمعیت می‌گشتم، پی چشم‌هایی که ما را بپاید. با نگاه دنبالمان کند. دورادور مواظبمان باشد.

نبود!

شلوغی بود و بی‌نظمی.

فرخ، چند قدم دور شده بود و ایستاد. نگاهی انداخت به کفش‌هایم که سنگین شده بودند بس که گل وا رفته چسبیده بود ته‌شان. کفش‌های خودش هم دست کمی نداشت.

- هنوزم نمی‌دونم چرا باید پیدا کردن این زن این‌قدر واسه‌ت مهم باشه!

نفسÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Bahar

    4

    عالی عالی 👍

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    🥰😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️