پارت صد و بیست و سوم :
میان جمعیت میگشتم، پی چشمهایی که ما را بپاید. با نگاه دنبالمان کند. دورادور مواظبمان باشد.
نبود!
شلوغی بود و بینظمی.
فرخ، چند قدم دور شده بود و ایستاد. نگاهی انداخت به کفشهایم که سنگین شده بودند بس که گل وا رفته چسبیده بود تهشان. کفشهای خودش هم دست کمی نداشت.
- هنوزم نمیدونم چرا باید پیدا کردن این زن اینقدر واسهت مهم باشه!
نفسÙ
لطفا صبر کنید...

Bahar
4عالی عالی 👍