پارت صد و بیست و هشتم :

‌
وقتی استکان و نعلبکی را از روی سینی برمی‌داشتم، دستانم می‌لرزید. ممنونی که گفتم، زیر لب بود و نوش‌آفرین جوابی نداد.

دم داخل رفتن، فکر می‌کردم که کاش لباس بهتری می‌پوشیدم. کاش اولین بار، مرا با این کت و دامن سیاه که از صبح تنم بود و بوی مرگ می‌داد، نمی‌دید. اما با دیدن پیراهن سیاهش، خدا را شکر کردم که سیاهپوشم.

نوش‌آفرین، قندان را روی میز گذاشت و از مهمان‌خانه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سلام نویسنده جان رمانتون عالیه ولی خیلی پارتا کمه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی زیبا ودلنشین👏🌺

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    0

    ممنونم ازنویسنده عزیزبابت رمان بی نهایت زیباتون

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    گاهی از این نسبت های فامیلی گیج میشم🤪

    ۲ سال پیش
  • هاوژین

    0

    گلبهار دوگیانه (بارداره)یا فشار عصبی🤔

    ۲ سال پیش
  • انا

    2

    خدا شکر عکس باباشو هم دید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️