پارت صد و بیست و هشتم :
وقتی استکان و نعلبکی را از روی سینی برمیداشتم، دستانم میلرزید. ممنونی که گفتم، زیر لب بود و نوشآفرین جوابی نداد.
دم داخل رفتن، فکر میکردم که کاش لباس بهتری میپوشیدم. کاش اولین بار، مرا با این کت و دامن سیاه که از صبح تنم بود و بوی مرگ میداد، نمیدید. اما با دیدن پیراهن سیاهش، خدا را شکر کردم که سیاهپوشم.
نوشآفرین، قندان را روی میز گذاشت و از مهمانخانه
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0سلام نویسنده جان رمانتون عالیه ولی خیلی پارتا کمه