پارت صد و بیست و پنجم :
دوستم داشت! دوستم دارد!
انگار این جمله، درست از توی کتاب ساحرهها بیرون آمده باشد. عین ورد جادویی بود.
مهم نبود وسط تهران بودیم. مهم نبود که آسمان سوراخ شده و باران مثل آبشار میریخت و هوا یخ کرده بود.
انگار که وسط داغی ظهر گندمزار، یکی یک سطل آب جوش ریخت روی سرم.
داغ شدم. گر گرفتم.
فرخ پا کوبیده بود روی ترمز و تندتند نفس میکشید. عرق از گو
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

K
1واییییییییییی میمیرم تا ادامش بیات عالیه خیلی رمان خوبی هستش دستت درد نکنه نوبسند جان❤❤❤