پارت صد و بیست و پنجم :

‌
دوستم داشت! دوستم دارد!

انگار این جمله، درست از توی کتاب‌ ساحره‌ها بیرون آمده باشد. عین ورد جادویی بود.

مهم نبود وسط تهران بودیم. مهم نبود که آسمان سوراخ شده و باران مثل آبشار می‌ریخت و هوا یخ کرده بود.

انگار که وسط داغی ظهر گندمزار، یکی یک سطل آب جوش ریخت روی سرم.

داغ شدم. گر گرفتم.

فرخ پا کوبیده بود روی ترمز و تندتند نفس می‌کشید. عرق از گو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • K

    1

    واییییییییییی میمیرم تا ادامش بیات عالیه خیلی رمان خوبی هستش دستت درد نکنه نوبسند جان❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    خواهرش زن عمو گلبهاره؟ممنون مثل همیشه عالی

    ۲ سال پیش
  • النا

    2

    کاش پارت ها طولانی تر بود تا پارت بعد دق میکنم ک چی شد لطفا هر روز پارت بزارید رمانت بی نظیره

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    0

    وااایییی من میمیرم تا شنبه ...عالیه این رمان عالی..ذهن نویسنده فوق العاده اس

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️