پارت صد و بیست و ششم :

‌
کلمه‌ها توی گوشم زنگ می‌زد: آفرین عزیزم!

آن تکه کاغذ مچاله شده توی جیب پالتو. آن دست‌خط که راپورت‌چی منصوره برایش فرستاده بود: ((طبق درخواستت کنکاش کردم در احوال خاندان حسین‌خانی. پیداست که دختر کوچک شاپور خان حسین‌خانی، به اسم نوش آفرین، با مردی به نام بهرام ادیب که معلم و استخدامی وزارت فرهنگ است به تهران فرار کرده و عقد رسمی‌اند. پی این ماجرا، شاپور خان حسین خانی، ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    جذاب وعالی

    ۲ سال پیش
  • خیلی قشنگه

    0

    رمان قشنگی هست دست نویسندش درد نکنه😘

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    زیبا ودلنشین سپاس👌🌺

    ۲ سال پیش
  • رزا

    3

    عالی عالی مثل همیشه دست مریزاد خسته نباشی ❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️