پارت صد و سی و هشتم :
فرخ، در اتاق غذاخوری، با مباشرش نشسته بود. از لای در میدیدم که مدادی در دست، کاغذها را دقیق بررسی میکند. مباشر، سر برگردانده و به صورت او نگاه میکرد.
کرخت از گریهی طولانی سر خاک آقا، دلم برای فرخ و املاک حسینخانی سوخت! چیزی نمانده بود به شروع فصل کشاورزی.
از مطبخ صدای آب و بوی غذا میآمد. سرور سر بیرون آورد و مرا که دید جا خورد.
- سلام. چه زود برگشتین
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاصمه
0عالی 🌺❤️
۲ سال پیشانا
0عالی بود
۲ سال پیشسمانه
0چه عاشقانه ی قشنگی
۲ سال پیشAa
0مثل همیشه عالی👌👏👏🌹
۲ سال پیشنهال
1چیقد خوبه که همدیگرو دوست دارن و قشنگتر اینکه گلبهار دلتنگ فرخ میشه😍
۲ سال پیشستاره
2دونفرشون قشنگه حیف که خیییلی حاشیه دارن نمیتونن حال وهوای خوش داشته باشن
۲ سال پیشاسرا
0عجب گلبهارنباشه کی میخوادامورامیرخانی انجام بده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Bahar
0عالی عالی عالی فقط همینو میتونم بگم