سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و هشتاد و یک :
چون یهویی پرتش کردم نتونست تو هوا بگیرتش و بسته پد به سرش خورد و رو پاهاش افتاد.
یه نگاه به بسته روی پاهاش انداخت و بعد روی من سوق داد.
دستش رو مشت کرد و کنار لبش گرفت.
- اِوا کلثوم! چیکار داری میکنی؟
حتی چشمای گرد، مشت کنار لبش، لحن متعجب و صدایی که نازک کرده بود هم نتونست لبخند رو لبام بیاره.
- کلثوم کیه.
همزمان چرخیدم و دوباره پاهام رو تا آخرین حد ممکن از هم فاصله داد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
1وای این مودی بودن نیهان خیلی باحاله😂
۳ هفته پیشHeyzein
0دلم میخواد جیغ بزنم براشوون
۱ ماه پیش...
0امروز پارت نداریم مگه یکشنبه نیست؟😢🥺
۱ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
عزیزم آخر شب میذارم فردا صبح بخونیدش🤍
۱ ماه پیشLeila
2الهی آخه چی میشد همیشه همینجوری مهربون بودین😂
۱ ماه پیشReyhoon
3حسم میگه این محمد مارمولک یه نقشه ای داره و انقدر اصرار میکنه نیهان دمنوش رو بخوره
۱ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
محمد دخترباز بود ولی مافیا نیست که انقد به پسرم مشکوکید آخه😂😭
۱ ماه پیشReyhoon
2آخه همش کرم میریزه🤣🤣
۱ ماه پیشLeila
1لابد معلوم میشه تریاک ریخته تو چایش درد نکشه🤣
۱ ماه پیشفاطمه
1وااای چقدر کم بود خیلی زود تموم شد خواهشا زود به زود پارت بزار نویسنده عزیز🙏🥺
۱ ماه پیشریحان🌱
0من درحالی که دارم چایی نبات میخورم و کاملااااا حال نیهان رو درک می کنم🫡😂😂😂❤️ 🩹
۱ ماه پیشReyhoon
1آقا فقط منم که تا محمد کیسه آب گرم و دمنوش آورد فکر کردم که نیهان الان تیکه میندازه که چون دورش دختر زیاد بوده این اینجور چیزارو میدونه ولی بخیر گذشت 😭🤣
۱ ماه پیشریحان🌱
0واییی منم دقیقا این تو ذهنم بود🤦 ♀️😂😂
۱ ماه پیشم
1از محمد سر به هوا بعید بود این همه خلاقیت و کار بلدی،همون خنگ بازی بیشتر بهش میاد،البته تجربیات،از هر دختری یه چیز شنیده 😁🙏🏻
۱ ماه پیش...
3آخخخییییی چقدر اینا خرن🥹🥹اخه چقدر دوتا ادم میتونن ناز و اکوری و پکوری و همچنین عاشق باشن؟؟؟
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

....
1محمد همزمان هم خ ره هم گوگولی😂🎀