پارت دویست و هشتاد و پنجم :

با همون لباس روی زمین افتاده و از خنده رو به موت بودم.
نفسم بالا نمی‌اومد.
محمد دکمه‌های پیرهنش رو بی‌‌حوصله باز کرد و گوشه‌ای انداخت.
- نخواستم اصلا.
بعد در آوردن کامل لباساش، خودشو روی تخت پرت کرد.
به سختی بلند شدم و طوری که تا نگام بهش می‌افتاد خندم می‌گرفت، لباسام رو عوض کردم.
صدای حرصیش رو شنیدم: اون لباسات رو اینجا عوض نکن.
بیشتر خندم گرفت و سرم دیگه انگار د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!