پارت دویست و هشتاد و پنجم :

با همون لباس روی زمین افتاده و از خنده رو به موت بودم.
نفسم بالا نمی‌اومد.
محمد دکمه‌های پیرهنش رو بی‌‌حوصله باز کرد و گوشه‌ای انداخت.
- نخواستم اصلا.
بعد در آوردن کامل لباساش، خودشو روی تخت پرت کرد.
به سختی بلند شدم و طوری که تا نگام بهش می‌افتاد خندم می‌گرفت، لباسام رو عوض کردم.
صدای حرصیش رو شنیدم: اون لباسات رو اینجا عوض نکن.
بیشتر خندم گرفت و سرم دیگه انگار د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عزیزمم چرا دیگه پارت نمیزاری خیلی وقته منتظرم همش میام نگاه میکنم ببینم پارت میزاری یا نه گلم💖

    ۱ هفته پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    عزیزم اطلاعیه گذاشته بودم تا ۳۱ پروژه دارم، بعد از اون فشرده پارت می‌ذارم و یکی دو هفته‌ای رمان به اتمام می‌رسه❤️

    ۱ هفته پیش
  • ....

    2

    چرا حس می کنم راجع به گنجه..🥸

    ۲ هفته پیش
  • Leila

    6

    دلم واسه دنی تنگ شد نیهان شوهر کرد عموشو یادش رفت حیف از اون رقصای لولوخانی و وقتی که دنی روی تربیت نادرستشون گذاشت😔💔

    ۳ هفته پیش
  • میشا

    4

    چرا نیهان ی سر به مامانش اینا نمیزنه همش تو خونه هستن و فقط خودشون دوتا یکم در مورد خانواده ها هم باشه خوبه

    ۳ هفته پیش
  • Leila

    5

    واای فقط مدرک مشاورش😭😂 خاک تو سرت ممد😂

    ۳ هفته پیش
  • م

    6

    وای از این محمد خل و چل،یه جوری گفت مشاوره،گفتم چند سال دانشگاه درسشو خونده،نگو از تجربیات جاهلیتش می خواد استفاده کنه 🤣

    ۳ هفته پیش
  • م

    3

    فکر کنم آخرش قبول کنن،دربارهدچی بود حالا که اینقدر تعحب کردن🤔🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    2

    قلمت مانا امان از دوتا دیوونه😁😁

    ۳ هفته پیش
  • Heyzein

    8

    حدس میزنم اون پیامه یه ربطی به پیدا کردن گنج و این چیزا داره ولی آخرش قراره کلاه بزارن سرِ ممد و نیهان.

    ۳ هفته پیش
کپی شد!